محمدرضا شعبانعلی در وبلاگش مطلبی نوشته با عنوان هنر خواهندن جملات کوتاه که مدت زیادیست این موضوع شده دغدغه‌ی ذهنی من. این مطلب را که می‌خوانید 7 اسفند 93 شروع کردم اما در این مدت نتوانستم تمامش کنم. هرچقدر با موضوع کلنجار رفتم نشد که جمع و جورش کنم. مطلب محمدرضا را که خواندم ذهنم مرتب شد.

قبل از شروع : این مطلب طولانی است و احتمالا نیمه کاره رهایش می‌کنید. اتفاقا مطلب هم درباره همین موضوع است که چه شده که حوصله‌ی خواندن نداریم. این را ننوشتم که شما را تشویق کنم به خواندن. بیشتر نوشتم که بگویم اگر حجم مطلب را دیدید و تصمیم گرفتید که نخوانید حق دارید.

در طبقه‌ی اول کتاب‌خانه‌ام کتاب‌های قطور و کلاسیک جا خوش کرده‌اند. جنگ و صلح تولستوی، جنایت و مکافات داستایوفسکی و … از نویسندگان جدیدتر مثل مارکز و میلان کندرا هم کتاب‌هایی هست. مشخصه‌ی این قفسه قطر کتاب‌هاست که زیاد است. خاطرم هست در سال‌های نه‌چندان دور چطور با ولع این کتاب‌ها را دست می‌گرفتم و می‌خواندم. خواندنم مثل گرسنگی بی‌پایان بود و دست‌هایم می‌چسبیدند به کتاب‌ها. نویسنده‌های کلاسیک هم با صبر و حوصله داستان‌ها را پیش می‌بردند. ویژگی کلاسیک‌ها پرداختن به جزییات زیاد بود. جزییاتی که هماهنگ می‌شدند با ریتم زمان آن روزها. زمانی که آنقدر زیاد بود که هم می‌توانستی در آن تلویزیون تماشا کنیم، سر فرصت غذا بخوری، معاشرت کنی، موقعیت‌های بی‌برقی را با بازی و مطالعه و در آرامش بگذرانی، به دل طبیعت بزنی و …

در گذشته درک ما از زمان با امروز متفاوت بود. زمان روزهای گذشته کش‌ می‌‌آمد و زمان این روزها فشرده شده است. فضاهای بین زمانی این روزهای ما با انواع رسانه پر شده است و همین مسئله انگار سرعت گردش زمین را بیشتر کرده. زمان که فشرده می‌شود به تبع آن همه‌چیز هم جمع و جورتر می‌شود. مثلا میزهای غذا دیگر اندازه‌ی طولانی گذشته را ندارند. میزهای دوازده، هجده یا حتی بیست نفره‌ی سابق امروز نهایت شش یا هشت نفره است. موسیقی کلاسیک در همان دوره‌ی کش‌دار زمان باقی مانده است. موسیقی امروز با نت‌های کم‌تر  و ریتمی که تکرار می‌شود بیشتر ساخته می‌شود. اوج و فرودهای موسیقی کلاسیک کمتر در موسیقی امروز به‌گوش می‌رسد. کتاب‌ها از رمان‌های چندجلدی به رمان‌های تک‌جلدی و کوتاه تبدیل شده‌اند. به‌نظرم آدم‌هایی که در دوره‌ی زمانی فشرده‌ی امروز رمان‌های کلاسیک را دست می‌گیرند، بسیار جسور هستند. فشردگی زمان با خودش احساس اضطراری را ایجاد می‌کند که گفتگوی ذهنی تکراری و آشنای: تو از زمان عقب هستی! را در ذهن بسیاری تکرار می‌کند. بیست ساله‌هایی را در اطرافم می‌بینم که احساس می‌کنند زندگی‌شان روی دور تند است و هر لحظه از دنیا عقب می‌مانند. هربار که سری به ایمیل‌هایشان می‌زنند یا چیزی را در اینترنت جستجو می‌کنند با حجمی از اطلاعات روبرو می‌شوند و مسئولیت مطالعه همه آنها را روی دوش خود احساس می‌کنند. اینها دیگر زمانی برای دست گرفتن کلاسیک‌ها نخواهند داشت چرا که برای تطبیق زمان خود با زمان دنیا باید مطالب کوتاه‌تر و خلاصه‌تر را در زمانی کم مطالعه نمایند. حال چه بهتر که این مطالب حتی به اندازه چند خط باشد که تیتروار مهم‌ترین نکات یک موضوع را توضیح دهند و آنها بخوانند و فقط و فقط به خود این اطمینان را بدهند که با زمان دنیا در حال هماهنگی هستند.

به‌نظر می‌رسد هرچقدر در گذشته، همراه شدن با جزییات زندگی شخصیت‌های داستانی امکان‌پذیر و لذت‌بخش بود امروز به سمت چنین شخصیت‌هایی رفتن برایمان ترسناک و هراس‌انگیز است. چه‌کسی حوصله دارد جزییات حال و احوال راسکولنیکف جنایت و مکافات را بداند؟ امروز انگار آگاهی از کلیات این رمان کفایت می‌کند. حتی چه بهتر که تکه جمله‌های جذابش از طریق موبایل منتشر شود. ابزارهایی مثل تلگرام و وایبر که بسترهای ارتباطی مبتنی بر موبایل را شکل داده‌اند به شکلی در خلاصه شدن پیام‌ها نقش دارند. از طرفی پدیده‌ی توییتر جنس ارتباطات ما را با محدودیت 140 کارکتری‌اش متحول کرده.

ایتالو کالوینو نویسنده مشهور ایتالیایی ( و نویسنده محبوب من) کتابی دارد با عنوان چرا باید کلاسیک‌ها را خواند. این کتاب مدت‌ زیادی در کتابخانه‌ام افتاده بود و سراغش نرفته بودم. این مطلب را که می‌خواستم بنویسم رفتم سراغ کتاب و چند صفحه اولش را که خواندم از خودم پرسیدم چرا زودتر سراغ این کتاب نرفتم؟ کتاب مجموعه‌ی پیشنهادی آثار کلاسیک توسط کالوینو است با توضیحی درباره‌ی آن آثار.

فیلیپ سول نویسنده و منتقد فرانسوی در مقدمه این کتاب می‌گوید:

اگر کتابخانه‌ای رو به ویرانی داشته باشیم، این ماییم که رو به نابودی می‌رویم. نوشتن و خواندن اعمالی است که بیش از پیش از هم دور می‌شوند: همگان خود را قادر به عمل می‌دانند ( شاهد آن شمار فراوان مدعیان است)، اما هیچ‌کس خود را در انجام کار دوم ناتوان نمی‌داند (با این حال به آسانی می‌توان فقر فزاینده‌ی خواندن را مشاهده کرد). موضوع رمان شگفت انگیز: جامعه‌ای که در آن تنها نویسنده می‌زید و هیچ خواننده‌ای نیست. جامعه‌‌ای که با ذهنیت سوداگر به جنون گرفتار آمده. بیماری در راه است.

در جایی دیگر از کتاب درباره دور شدن از خواندن آثار کلاسیک اشاره می‌شود که خطر کاهش خواننده است و نه کاهش نویسنده. فکر می‌کنم هر کسی که امروز می‌نویسد به این فکر می‌کند که آیا واقعا آنچه که می‌نویسد خوانده می‌شود؟ نویسنده زمانی تنهاست که بفهمد نوشته‌اش خوانده نمی‌شود. یا شاید بدتر از آن نوشته‌اش صرفا برای جملاتی کوتاه و کشف یک یا دو جمله خوانده شود. جالب است که کالوینو خطر خوانده نشدن و جریان کوتاه‌‌خوانی را زمانی مطرح کرد که هنوز اینترنت و موبایلی وجود نداشت. اما امروز که می‌بینیم گروه‌هایی مثل Blinkist پدیدار می‌شوند که زحمت خواندن کتاب‌های حجیم را می‌کشند و خلاصه‌ای از آن را در قبال پرداخت مبلغی به‌شکل ماهیانه در اختیار دیگران می‌گذارند، می‌فهمیم که ماجرای قحطی خواننده‌ و فشردگی زمان، خیلی جدی است.

برگردم به موضوع اصلی. هدفم از طرح این مباحث این نیست که بگویم آنچه که در گذشته داشته‌ایم بهتر بود. بعد از جنگ جهانی دوم سرعت رشد تکنولوژی در دنیا به‌شکل چشم‌گیری افزایش پیدا کرد و از آن زمان تا کنون ما مقاطع انقلابی مختلفی را تجربه کرده‌ایم. زمانی پدیده‌ی تلویزیون یک مقطع انقلابی را شکل داد. امروز تلویزیون آنچنان بدیهی است که نبودش به‌عنوان یک جای خالی بزرگ به‌حساب می‌آید. احتمالا اگر کسی بگوید که من در خانه‌ام تلویزیون ندارم به او به چشم یک آدم عجیب نگاه خواهید کرد کما این‌که کسی بگوید موبایل ندارم هم مورد چنین قضاوتی قرار می‌گیرد. هر کدام از این پدیده‌ها (موبایل و تلویزیون) الگو و سبک زندگی انسان را تغییر دادند. روزهایی بود که ما عادت داشتیم صبح از خانه بیرون بزنیم و تا زمان برگشت به خانه خبر از هم نداشته باشیم. اما امروز این مسئله برایمان غیر قابل باور است چنان که برنامه‌های موبایلی وجود دارند که در هر لحظه نشان می‌دهند اعضای خانواده و دوستان شما روی نقشه کجا هستند و چه می‌کنند. هر چقدر در طول زمان پیش آمده‌ایم مرزهای رخدادهای انقلابی باریک‌تر شده‌اند. شاید روزی می‌توانستیم زمان را تقسیم کنیم به زمان قبل و بعد از وجود تلویزیون یا موبایل و یا اینترنت. اما امروز چنین مرزبندی‌هایی وجود ندارد. ما به خودمان می‌‌آییم و می‌بینیم در موبایل‌هایمان غرق شده‌ایم. می‌بینیم که در جمع خانواده دور هم نشسته‌ایم و همه در حال جستجوی سرنوشت پیام‌های مفرح یا پندآموزی هستیم که دریافت کرده‌ایم. بیشتر گفتگوهایمان هم می‌شود بازگویی وقایعی که در همان دنیاهای مجازی اتفاق افتاده. حتی علاقه‌مند می‌شویم تا کشف کنیم پیامی که روی موبایل دوستمان یا همسرمان است چیست و درخواست می‌کنیم که آن را برای ما بفرستد. همین مسئله فاصله‌ی ما را با کتابخانه‌هایمان بیشتر می‌کند. در بهترین حالت افرادی هستند که زحمت استخراج جملات و پیام‌ها را از کتاب می‌کشند و بقیه براساس میزان هیجانی که از این جملات می‌گیرند می‌شوند منبع به‌اشتراک گذاری آنها (بماند که در همین روند اشتراک‌گذاری دست آخر جملات تحریف و منابع گم می‌شوند). در نهایت این روندی است که در دنیا اتفاق افتاده است و از جنس همان گذر از مرزهای انقلابی است که الگوی زندگی و ارتباط ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد و در مقابل این روند نمی‌توان مقاومت کرد.

در دهه 60 میلادی هنرمندان آمریکایی که بیشتر پیرو سبک‌های پست‌مدرنیستی بودند ساختار شکنی بزرگی انجام دادند. آنها عقیده داشتند که هنر به‌خصوص در نوع تجسمی‌اش فرمی آکادمیک به خود گرفته است. بنابراین شروع به حذف المان‌های سمبلیک و احساسی کردند و سعی کردند به ساده‌ترین فرم اجرا برسند و از آنجا هنر مینیمال متولد شد. هدف هنر مینیمال تمرکز بر المان‌های لازم یک شی‌ء است. هدف هنر مینیمال کاهش حجم محتوایی بود که به مخاطب ارائه می‌شد تا از این طریق بتواند پیام اصلی خود را شفاف و رسا منتقل کند. هنر مینیمال خیلی سریع راه خودش را به شاخه‌های دیگر هنر باز کرد. ادبیات و موسیقی خیلی سریع از این رویکرد تاثیر پذیرفتند و همین رویکرد هم سلیقه‌ی مخاطب را تحت تاثیر قرار داد. به‌عنوان مثال به این داستان مینیمال از خولیو کورتاسار* نویسنده آرژانتینی دقت کنید که چطور در چند خط یک داستان محکم را شرح می‌دهد:

از نامه‌ای پرت شده روی میز ،خطی می‌آید و در طول الوار کاج میز می دود و از یکی از پایه ها فرو می‌لغزد. خوب که نگاه می‌کنی می‌بینی در طول کف پارکت پوش ادامه می گیرد و از دیوار بالا می رود و وارد یکی از نقاشی‌های تکثیری بوشه می‌شود و طرحی از شانه‌ی زنی خم شده بر نیمکتی راحتی رسم می‌کند و در پایان از سقف اتاق بیرون می‌رود و از زنجیر برق‌گیر توی خیابان پایین می‌پرد . اینجا به خاطر حمل و نقل عمومی دنبال کردنش دشوار است ، اما با اندکی دقت بیشتر می‌توانی بالا رفتن‌اش از چرخ اتوبوسی که در کنجی پارک شده و آن را تا باراندازها می‌برد ، پی‌بگیری . آنجا بر جوراب مسافری پایین می آید و به قلمرو خصمانه چتر لباس‌ها وارد می‌شود و می‌پرد و می‌لولد و راهش را چپ اندر قیچی تا بزرگترین بارانداز طی می‌کند و آنجا ( اما دیدنش مشکل است و فقط موش ها چهار دست و پا بالا کشان می‌توانند دنبالش کنند ) توی کشتی با موتورهای غران می‌پرد و از الوارهای عرشه درجه یک عبور می‌کند و به سختی از بالای دریچه اصلی می‌پرد و توی کابینی که در آن مرد غمگینی نوشیدنی می‌نوشد و گوش به سوت وداع سپرده است، از درز شلوار بالا می‌آید و از این طرف به آن طرف جلیقه بافتنی به پشت آرنج می‌لغزد و با آخرین فشار توی کف دست راستی که همین حالا است که برگرد قنداق ششلولی بیچد پناه می گیرد. – ترجمه بیژن مشکی، منتشر شده در روزنامه شرق

هرچقدر در گذشته‌ نقاشی‌های رئال پر از جزییات زیاد، پیام زیبایی‌شناسانه داشت، امروز صفحه‌های با جزییات کمتر در سلیقه‌ی مخاطب زیباتر هستند. یادآوری کنید که دستگاه‌های الکترونیکی گذشته پر از کلید بودند و امروز بیش از دو سه کلید بر روی اغلب دستگاه‌ها نیست. هر چقدر در گذشته لباس‌ها فاخر و پر از نقش و طراحی‌های پر پیچ و خم بودند امروز کمتر این نوع پوشش مورد استقبال قرار می‌گیرد و بیشتر در آئیین‌های خاص چنین لباس‌هایی مورد استفاده قرار می‌گیرد. این تحول در جنس طراحی که ریشه‌ در جنبش‌های هنری دارد مجموعه‌ی سلیقه‌ی ما را تحت تاثیر قرار داده است. در واقع سلیقه‌ی ما نسبت به زمان کوتاهی در گذشته تغییر کرده است و هنر به‌عنوان منبع الهام‌بخش سبک زندگی تاثیر بزرگی برچگونگی رفتار مصرف ما داشته.

وقتی به تعریف‌های اولیه مینیمالیسم باز می‌گردیم باید این سوال را از خودمان بپرسیم که چقدر در روند زندگی شفافیت خود را حفظ کرده‌ایم؟ چقدر هنرمندان مینیمال هستیم و چقدر هنرمندان حذف کننده؛ که بین مینیمالیسم و حذف باید تفاوت بزرگی قائل شد. هدف از هنر مینیمال رساندن پیام شفاف به مخاطب از طریق حذف المان‌های فاخر و سمبلیک بوده است. اما هنرمند حذف کننده کسی است که روی هر چیزی که احساس می‌کند اضافی است خط می‌کشد و به‌جای آنکه با حذف به حقیقت موضوع نزدیک شود، حقیقت را تحت تاثیر سلیقه‌ی خود قرار می‌دهد. همین می‌شود که کم‌کم شعری بین مردم پخش می‌شود و به اشتباده شاعرش می‌شود مولانا. توصیه‌هایی از پیکاسو منتشر می‌شود که هرگز به زبان نیاورده. خود این ماجرا هم اتفاق جالبی است. نویسنده‌ها برای خوانده شدن، نوشته‌ی خود را به‌نام یک فرد مشهور در گذشته می‌زنند. کسی هم صحت موضوع را بررسی نمی‌کند. یکی از اهداف تکنولوژی سنجش صحت اطلاعاتی بود که در اختیار ما قرار می‌گرفت اما ما هوشمندانه این هدف را دور زده‌ایم و صرفا به خواندن بی‌مرز جملات کوتاه و موثر در چند لحظه ادامه می‌دهیم.

کالوینو در همان کتاب چرا باید کلاسیک‌ها را خواند می‌گوید:

آثار کلاسیک کتاب‌هایی‌اند که مدام درباره‌شان می‌شنویم: دارم دوباره می‌خوانمش…

آثار کلاسیک کتاب‌هایی هستند که تاثیر خاصی برجای می‌گذارند و همچنان که به‌عنوان امر فراموش نشدنی برجای می‌مانند، در هزارتوی یاد، در ناخودآگاه جمعی یا فردی پنهان می‌شوند. از این رو در بزرگسالی، باید زمانی را صرف کشف دوباره‌ی مهم‌ترین آثاری کنیم که در جوانی خوانده‌ایم، چه با این‌که، کتاب‌ها تغییر نمی‌کنند (اما در واقع در پرتو دیدگاه تاریخی متفاوت، تغییر می‌کنند) خود ما تغییر کرده‌ایم و بازیافتن آنها حادثه‌ای جدید است. هر بازخوانی اثر کلاسیک، کشفی است، همانند خواندن نخستین بار.

آثار کلاسیک، آثاری‌اند که نمی‌توانیم در برابرشان بی‌تفاوت بمانیم و یاری‌مان می‌دهند که از طریق آنها و احتمالا در تضاد با آنها، خود را تعریف کنیم.

گذر از مرز مینیمال

وقتی به روند چند سال گذشته‌ی دنیا نگاه می‌کنیم می‌بینیم که ما به‌سرعت کلاسیک‌ها را نه فقط در حوزه ادبیات که در زمینه‌ی کاری هم پشت سرگذاشته‌ایم. کماک این‌که می‌بینیم تئوری‌های گذشته مدیریت خیلی سریع کهنه شده‌اند و متدهای چابک امروز بیشتر مورد استقبال قرار می‌گیرند. وقتی کمی از جریان روزمره زندگی خودمان را جدا می‌کنیم و کمی از دورتر به ماجرا نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که ما با سرعت بالایی از مرز هنر مینیمال در حال عبور هستیم و در همه‌ی ابعاد زندگی هر آنچه که کوتاه‌، بدون حاشیه و با سرعت بالا قابل دستیابی یا انتقال باشد را بیشتر می‌پسندیم.

نمی‌توان گفت که این موقعیت بد است یا خوب. بخشی از خاطره‌ی ما مربوط به دوره‌ای است که زمان کند می‌گذشت و بخش دیگر از تجربه زندگی ما مربوط به دوره‌ی فشردگی زمان است. ما هر دو طرف این دنیا را دیده‌ایم و در موقعیتی هستیم که هم نسبت به پشت‌سر گذاشتن آن گذشته‌ی آرام احساس گناه می‌کنیم و هم از سرعت زندگی امروز لذت می‌بریم.

دست آخر احساس گناه ناخودآگاه ما باعث نمی‌شود که اتفاق ویژه‌ای برایمان رخ دهد جز افسوس برای گذشته‌ای که کم دغدغه بود. شرایط فعلی زندگی به‌شکل دیگری است و باید با آن هماهنگ شد. باید الگوهای چابکی و مینیمالیستی را یاد گرفت. اما در نهایت بد نیست که هر ازگاهی هم کلاسیک‌ها را از کتابخانه‌ها بیرون کشید و دوباره مرور کرد و بواسطه‌ی ورق زدن آنها کمی در این زمان تند متوقف شد و خود را بازیابی کرد. کالوینو در همان کتاب می‌گوید:

ما به ناچار باید کتابخانه‌ی مطلوبی از آثار کلاسیک‌های خود ایجاد کنیم؛ و باید بگوییم که چنین کتابخانه‌ای باید متشکل باشد از نیمی از کتاب‌هایی که تصمیم به خواندنشان داریم و فکر می‌کنیم که شاید مهم باشند و با طبقه‌ای خالی برای موارد غیر منتظره و کشف‌های موردی.

شاید هر روز که پیش می‌رویم شانس ایجاد کتابخانه‌ای به سبکی که کالوینو می‌گوید هم حتی کاهش پیدا کند. اما موبایل‌های ما در هر ساعت پر می‌شود از جملات کوتاه. به این فکر می‌کنم که شاید امروز نشود به‌راحتی داستان‌های کلاسیک را خواند و آنها را زندگی کرد (قبل‌‌تر اشاره کردم که خواندن این کتاب‌ها شهامت می‌‌خواهد)؛ اما حداقل می‌شود چند جمله‌ی موثر از بزرگان یا از همین کتاب‌ها را گلچین کرد و برای مدتی آنها را زندگی کرد.

*خولیو کورتاسار نویسنده آرژانتینی است که با داستان‌های میمنیمال‌اش معروف است. از او رمان امتحان نهایی به فارسی ترجمه شده. کورتاسار را به‌نوعی معلم نویسندگانی چون بورخس و مارکز می‌دانند.

Showing 25 comments
  • سمانه
    پاسخ

    سلام
    ممنون .باید بگم تا آخر نوشته شما رو خوندم ، اما قسمتی که بیشتر تو ذهنم باقی موند ، بخشی بود که درمورد ایتالو کالوینو نوشتین ، یادمه 2 سال پیش در یکی از پست های وبلاگ محمدرضا شعبانعلی هم که در خصوص کتاب و کتابخوانی بود ، از کتاب “اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ” برای درمان کند خوانی و کم خوانی کتاب حرف زدم .نوشته های کالوینو فوق العاده ست .
    بازخوانی کتاب ها به خاطر تغییری که در نگرش ما نسبت به دنیا به وجود اومده ، گاهی هم جدید به نظر میرسن و گاهی عمق مسئله بیشتر درک میشه

  • محمدرضا شعبانعلی
    پاسخ

    امیر عزیز.

    اول اینکه من کمی برای تعاملات عمومی و خصوصی دچار محدودیت هستم که توضیحش را برایت ارسال می‌کنم.

    دوم اینکه بابت معرفی کتاب کالوینو ممنونم و یک کتاب ظاهراً نامربوط و باطناً مربوط دیگر هم پیشنهاد می‌کنم از ماریو بارگاس یوسا به اسم «چرا ادبیات بخوانیم». کتاب بسیار کوچکی است و فکر می‌کنم برای انسانهای «خسته» روزگار ما که تاب و تحمل چند صفحه مطالعه را هم ندارند، قابل تحمل باشد.
    این کتاب را دوست دارم. چون فکر می‌کنم علاقه به مطالعه باید به همراه علاقه به ادبیات، به ذهن ما بازگردد. نخستین چیزی که با تنبلی و شتابزدگی، مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد، ادبیات است. چرا که هر کس احساس می‌کند، یک داستان هزار صفحه‌ای را می‌شد در هزار کلمه هم خلاصه کرد. همین تنبلی بعدها به سراغ فلسفه می‌‌آید. به سراغ علوم دقیقه می‌آید. به سراغ کارهای روزمره می‌آید و همچون یک سرطان، تمام جنبه‌های زندگی ما را فرا می‌گیرد.

    حرف سوم من خیلی نامربوط است. اما بگذار اینجا بنویسم. گاهی تعجب می‌کنم که مردم فیلم‌هایی مانند Interstellar را می‌بینند و شگفت زده می‌شوند و به مغز خسته‌شان فشار می‌آورند که آینده جهان را تصور کنند یا آرزو می‌کنند زنده بمانند تا آن جنس رویدادها را تجربه کنند.
    در حالیکه مطالعه یک کتاب – اگر کتاب، خوب باشد و کتابخوان، خوب باشد – تجربه چندان متفاوتی نیست. ساعتی از دنیا بیرون می‌روی و وقتی برمی‌گردی می‌بینی که بر روی زمین، ساعت‌ها گذشته است!
    البته تجربه ارزان قیمتی نیست. هر بار، با سفری از این دست، بیش از گذشته با زمین و زمان، بیگانه می‌شوی!

    آرزو می‌کنم همیشه بنویسی و مثل الان خوب بنویسی تا امثال من که علاقمند به خواندن هستند، خوراکی برای خواندن پیدا کنند.

    • امیر مهرانی
      پاسخ

      محمدرضا جان ممنون از کامنتت. محدودیتی که داری کاملا قابل درک هست. ببخشید که در مطلب نوشتم. این رو بذار به حساب علاقه به گپ و گفت با تو. امیدوارم فرصت مناسبی برای دیدار پیش بیاد.

      • محمد رضا
        پاسخ

        حق با شماست مطلب خوب هم زیاده ولی حجم زیاد اطلاعات اونقدر هست که گشتن در بین این همه اطلاعات و پیدا کردن اطلاعات بدرد بخور رو دشوار می کنه و خواننده ی بیحوصله ای مثل من رو به این سمت می کشونه که اول ببینم کسی که پای صحبتش نشستم می تونه تو ۲ ۳ تا جمله حرفش رو بزنه و با همون دو سه تا جمله به من بگه این مطلب ارزش خوندن داره یا نه، به نظر من مینیمالیسم به این شکلی که داره ازش سوء استفاده میشه این قضیه رو بدتر کرده چون مینیمال های بیخودی و تکراری هم به حجم چیزهایی که ارزش خوندن ندارند اضافه شدن مینیمالیسمی که تو شبکه های اجتماعی راه افتاده به این شکل هست که هر کس از خودش هیچ حرفی نداره میاد و به نقل قول از مینیمال های آدمهای مشهور می نویسه و نتیجه اش میشه یک حجم عظیم از اطلاعات تکراری و بدون هویت تیکه پاره هایی که برای خودنمایی و فخر فروشی در شبکه های اجتماعی بازنشر میشه، اگه ایرادی هست به این هست نه مینیمالیسم که نیاز مخاطب و حوصله اش رو درک کرده و وقت مخاطبش براش ارزش داره

  • پیام طراوتی
    پاسخ

    ممنون مربی. بودنتان را سپاس

  • فواد
    پاسخ

    سلام آقای مهرانی …
    پارسال بود که جنایت و مکافات رو خوندم کتابی که خواننده رو به اماق روح انسانها می بره این آخرینن کتاب کلاسیکی بود که عطش خواندنش را داشتم ، با ادبیات کلاسیک میشه به همه جا سفر کرد من با یاشار کمال از کوه های کردستان ترکیه سفر کرده ام با تولستوی زندگی دهقانان و اشراف و عشق ها و دوئل های روسی را دیده ام با داستایفسکی قمار و عشق و زندگی رو درک کرده ام با همینگوی طعم شراب و رهایی و جرات را مزه کرده ام با شولوخف و فاده یف و بولگاکف و مارکف و….. تا ساراماگو و مارکز از فرانسه ایهای اگزیستانسیالیسم مثل سارتر و کامو تا چریک های انقلابی مثل ماکسیم گورکی خلاصه من نه رشته ادبیات هستم و نه شغلی مرتبط با ادبیات و هنر دارم ولی در میان این کتاب ها زندگی کردم و لذت بردم …. اگر وقت کردی کتاب هدف ادبیات نوشته ماکسیم گورکی رو بخون کتاب کم حجم و خوبیه …. از طریق وب سایت آقای شعبانعلی اومدم اینجا گفتم چیزی بنویسم ..ممنون رفیق

    • امیر مهرانی
      پاسخ

      ممنون برای کامنت فواد عزیز. لذت ادبیات به همین همراه شدنش با جریان زندگیست. انگار هر زمان که کتابی رو باز می‌کنی بخونی درست‌ترین کتاب ممکن در آن زمان است.
      پی‌نوشت: مدرسه‌ی باحال خیلی عنوان جذابیه.

  • پارس فرام
    پاسخ

    باید بگم پستتون رو اصلا نخوندم چون در حال کاری هستم. باید بگم من خودم هروقت پای لپتاپم میشینم حتما یه کاری دارم که مربوط به کارم وبلاگم یا چیزای دیگه میشه. و هیچوقت نشده مخصوص خوندن یک مطلب مشخص بیام اینترنت برای همین فکر میکنم گشت زدن سریع بین وبلاگ ها باعث میشه به خوندن متون بلند علاقه نداشته باشیم.

  • محمد
    پاسخ

    سلام جناب مهرانی عزیز
    مدت هاست یکی از خواننده های نسبتاً خاموش وبلاگتون هستم و با کمال دقت هر روز مطالب وبلاگتون رو می خونم.
    عمیقاً این مقاله ای رو که زحمت نوشتن و انتشارش رو کشیدین، درک می کنم. چون خودم هم سالها بصورت شدید دچار این مشکل بودم که نمی تونستم یک کتاب رو بخونم و به انتها برسونم. انتظار داشتم همه چی بصورت خلاصه برام آماده باشه. البته الان هم مدعی نیستم که دچارش نیستم، ولی در مقایسه با اکثر افراد دور و برم خیلی احساس بهتری دارم.
    تجربه ای رو که در زیر می نویسم، برای من بسیار مفید بوده. من خیلی وقت ها از کامنت های دوستان استفاده می کنم. گفتم شاید برای برخی از افراد مفید باشه.
    8 سال پیش وقتی من و همسرم خانواده مون رو تشکیل دادیم، تصمیم گرفتیم تلویزیون نخریم. الان 8 سال هست که در معرض انتشارات افسار گسیخته تلویزیون نیستیم. همونطور که شما هم در داخل متن نوشتین، ما یک خانواده عجیب و غریب برای خیلی ها هستم.
    دختر دو و نیم ساله ام تلویزیون نگاه نمیکنه و میتونه ساعت ها نقاشی بکشه و لذت ببره. ساعت ها بازی کنه.کاردستی درست کنه، از موسیقی و رقص لذت ببره. میتونه با هر کسی ارتباط برقرار کنه. و از همه مهمتر آرامش وصف ناپذییری داره.
    ولی حیف که برخی از هم سن و سال هاش نمی تونن حتی برای چند دقیقه روی یک کار ساده تمرکز کنن و از اون لذت ببرن.
    یک گروه دوستانه تشکیل دادیم و زمان های دلتنگی دور هم جمع میشیم. حضور فیزیکی رو درک می کنیم.
    و بر خلاف خیلی از انسانهای امروزی کلی زمان اضافی برای خوشحال بودنمون داریم.
    روزانه بیشتر از چندین ساعت صرف مطالعه می کنم.
    تجربه ای که داشتم رو به همه دوستان توصیه می کنم. تلویزیون رو از زندگیتون حذف کنید و از نتایج شگفت انگیزش استفاده کنید.

    • امیر مهرانی
      پاسخ

      محمد جان ممنون از کامنتت و تجربه‌ای که به اشتراک گذاشتی. علاقه‌مندم که درباره این تجربه‌ات با هم بیشتر گپ بزنیم. لطفا اگر امکان داره یک ایمیل به من بزن و اطلاعات تماست رو برام بفرست. ایمیل من amir.mehrani در جیمیل.

  • الهه فرمد
    پاسخ

    – «فشردگی زمان با خودش احساس اضطراری را ایجاد می‌کند که گفتگوی ذهنی تکراری و آشنای: تو از زمان عقب هستی! را در ذهن بسیاری تکرار می‌کند.

    و فقط و فقط به خود این اطمینان را بدهند که با زمان دنیا در حال هماهنگی هستند.»
    با این تیکه‌ش حس هم‌ذات‌پنداری داشتم.
    – آقا ولی خداییش این کلاسیک‌ها هم خیلییی کشش می‌دن. ینی آدم له می‌شه :دی
    – یه باری چند سال پیش، متوجه این شدم که چه‌قدر زمانم صرف فیس‌بوک می‌شه و این چه‌قدر جای کتاب خوندنم رو گرفته. و کلا این‌که علت یه جور حس نارضایتی مزمنم، فیس‌بوک باشه، یه حالت مسخره‌ای داشت اصن.
    – تفاوت مینیمالیسم با حذف کردن خیلی چسبید : )

  • Ehsan
    پاسخ

    سلام جناب مهرانی عزیز، اولین باری است که به سایت شما سر می زنم اتفاقاً از نوشته محمد رضا شعبانعلی به اینجا لینک شدم. تحلیل زیبایی داشتید از اینکه سرعت تکنولوژی روز، مسیر بسیاری از حوزه های زندگی ما را دستخوش تغییر قرار داده است. به نظر می رسد چاره ای جز تن دادن به آن نداریم، اما امیدوارم زمانی برای خواندن آثار کلاسیک و یا سبک و زندگی گذشته اختصاص دهیم.
    با آرزوی موفقیت برای جنابعالی

  • هادي
    پاسخ

    چقدر حض بردم از متني كه نوشتين و ممنون از دريچه نگاهي كه بر روي ذهنم گشودين. اين ضعف رو اين روزها بشدت در خودم ميبينم كه همش دوست دارم سريع و سريع از كاري به كار ديگر برم و از مطلبي به مطلب ديگه. براي همين تصميم گرفتم آهسته بودن رو تو زندگيم تجربه كنم آهسته راه رفتن، آهسته خوندن، آهسته غذا خوردن… چون فرايندها وقتي سريع اتفاق ميفتند شانس برگشت پذيريشان خيلي كم مي شه و البته احتمال اتفاق حوادث بيشتر. بازم ممنون آقاي مهراني عزيز.

  • گذری
    پاسخ

    با سلام

    خط اول ، ایراد املایی دارد

    ویرایش بفرماییذ

    • پیام
      پاسخ

      شما این همه خط و صدها واژگان که به این زیبایی کنار هم چیده شده بودند تا به ما کلی مفهوم را منتقل کنند، را ندیدین، همون یک کلمه را که اشتباه املایی داشت، فقط دیدید؟

  • مهدی هاشمی
    پاسخ

    ممنون مربی. نوشته فوق العاده ای بود. من هم اخیرا به خاطر خوندن مطالبی پراکنده در این مورد، مساله تنبلی ذهنی م دغدغه شده بود برام. چند وقت پیش مطلبی رو توی روزنامه همشهری خوندم و وقتی داشتم اون رو از سایت همشهری تو تلگرام برای یکی میفرستادم، دیدم اوووووه چقد طولانی به نظر میاد. و همونجا بود که دوباره یه حسی نگران آلود اومد به ذهنم. خودم خدا رو شکر نسبت به قبل (که اصلا مطالعه منظم نداشتم، یا بعضا به کل مطالعه نداشتم) از وضعیت الان راضی ام، ااما سرعتم کند هست.

  • محمد رضا
    پاسخ

    شاید هم دلیل دیگری روی آوردن به مینیمال حجم بیش از اندازه گزافه گویی ها و روده درازی هایی باشد که مردم این روزها به آن عادت دارند.
    در گذشته مطلب کم بود و مطلب با ارزش به صورتی مشخص و قابل شناسایی بود، اگر می خواستی چیز خوبی بخوانی همیشه می توانستی پیدایش کنی
    ولی این روزها هر کسی می تواند به آسانی در هر گوشه دنیا یک بلاگ راه اندازی کند یا یک مطلب تکراری را در شبکه های اجتماعی باز نشر کند و مردم از خواندن و دیدن اینهمه چیزهای تکراری به درد نخور و محتوا های بیهوده خسته اند. من به شخصه قطعا آرزو دارم یک مطلب مفید را بخوانم (هر چقدر طولانی تر بهتر) ولی کو مطلب مفید؟!

    • امیر مهرانی
      پاسخ

      محمدرضا فکر کنم کم لطفی می‌کنی. نویسنده خوب داخلی و خارجی کم نداریم الان. کتاب‌های ارزشمندی توی بازار کتاب هست که خونده نمی‌شن.

  • محمود
    پاسخ

    این خستگی و مینیمالیسمی که جامعه امروز دچارش هست، در همه زمینه ها از جمله تغذیه که از اصولی ترین نیاز های انسان هست نیز ورود کرده!
    انسان امروزی برای رسیدن به کارهای مسلما بی اهمیت تر نسبت به سلامتی خودش، اکثرا از فست فودها و یا مایکرویو ها و… استفاده می کنه !

  • elnaz khaleghkhah
    پاسخ

    با درود و سپاس فراوان. جناب آقای مهرانی مطلب شما رو تا انتها خواندم و بسیار جذاب بود. به خصوص که مدتی است که این مسئله (اختصاص ندادن زمان برای مطالعه) برای منی که از کودکی به شدت وابسته ی کتاب خوانی بودم و لذت بخش ترین کار برایم به حساب می آمد، عذاب آور شده است. چون مدام با خودم فکر می کردم که چطور فرصت مطالعه کردن را ندارم؟! به هر حال متشکرم از بازگو کردن حقیقت مینیمالیسم که من رو به فکر فرو برد.

  • شبنم
    پاسخ

    بسیار جالب بود.منم یکی از خواننده های خاموش خیلی قدیمی سایتتون هستم که همیشه از طریق فید ریدر دنبال میکنم مطالبتونو.وبلاگهایی که یک زمانی اصطلاحا ماکسیمال نویس بودن،الان وبلاگاشون داره خاک میخوره و متاسفانه رفتن به سمت توییتر و این برای منی که از همون زمان شروع وبلاگ نویسی خیلی از وبلاگها رو فالو میکردم الان خیلی دردناکه!

  • احسان علوی
    پاسخ

    بلاخره این مطلب رو خوندم 🙂 البته علت تاخیر در خوندنش سیستم جدید خبرنامه هست که من بهش عادت نکردم اما دوستش هم دارم!
    این مطلب اونقدر برام جذاب بود که تونستم بر اینرسی وجودیم غلبه کنم و این کامنت رو بزارم 🙂
    قکر میکنم یک سوء برداشت در مورد مخاطب جملات مینیمال وجود داره و اون اینه که اکثر افراد جامع ما مطالعه کمی دارن و انتشار این جملات در بسترهای ارتباطی نوین حداقل این امکان رو ایجاد میکنه که کم کم رو به مطالعه بیارن شاید از سر کنجکاوی؛ وگرنه شخصی که کتاب خوان هست یک روزه کتاب خوانی رو شروع نکرده که بخواد کنارش بزاره عادت هست و عادت به تدریج ایجاد میشه.
    در مورد استفاده از تلویزیون و موبایل یا هر ابزار دیگه ای عادت به استفاده درست رو باید در خودمون ایجاد کنیم، من به تدریح و عادت بسیار معتقد هستم و یک خاطره خوبی که از تلویزیون دارم اینه که اولین کتاب زندگیم رو به واسطه یک کارتون که زمان بچگیم پخش میشد شروع کردم به خوندن، یادمه کارتون باخانمان (پرین ) رو که میدم تو تیتراژ میگفت “باخانمان اثر هکتور مالو” پرسیدم این که میگه کی هست؟ جوابش شد یک کتاب و ممارست من در خوندنش و در طول سال هایی که گذشت یکی از منابع من برای پیدا کردن کتاب شد فیلم، سربال و انیمیشن های خوبی بود که دیدم و میبینم البته نقش خانواده هم بسیار پر رنگ بود دیدن پدر و مادر درحال مطالعه در ترغیب من اثر زیادی داشت همونطور که من هم همین اثر رو به صورت ناخودآگاه به برادر کوچکم منتقل کردم. فرهنگ سازی یک امر تدریجی هست و البته غیر تحمیلی.

  • محمد حسین
    پاسخ

    کالوینو نفس منه.

    کالوینو زندگیه.کالوینو من رو با دنیای جدیدی آشنا کرد.کتاب های داستانی اون معرکه است.
    مرسی که خوب معرفیش کردی.
    یکی از بهترین نوشته ها در باب ِ هجوم می نیمالیسم

pingbacks / trackbacks
  • […] امیر مهرانی هم در همین باب نوشته ای خواندنی با عنوان مینیمالیسم، جملات کوتاه و کتاب های فراموش شده منتشر کرده است. خواندن این نوشته ها باعث شد از آن چه که […]

Leave a Comment