بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘مینیمال’

آوای فور برادرز در شب سرد تهران

ساعت حدود ۸ شب شده و تهران به انتهای روز برفی خودش نزدیک می‌شه. یک روز طولانی کاری برای من تمام شده. برای برگشتن به سمت خانه می‌ایستم کنار خیابان که تاکسی بگیرم. هنوز سوز برف صبح روی صورت احساس می‌شه. یقه‌های کاپشن‌م را بالا می‌دم. چند ماشین می‌آیند و رد می‌شوند. یک تاکسی سبز در نهایت می‌رسد، می‌گویم دربست، نگه می‌دارد.

عقب نشسته‌ام. آنقدر خسته هستم که کاملا در صندلی فرو رفتم و سعی می‌کنم برای مدتی چشم‌هایم را روی هم بگذارم. به راننده و فضای اطراف توجهی نمی‌کنم. کمی که می‌گذرد، صدای بسیار کمی که از رادیوی ماشین پخش می‌شود توجهم را جلب می‌کند. سعی می‌کنم گوش‌هایم را تیز کنم. صدای موسیقی خاصی است که مرا جذب می‌کند.

ادامه ی نوشته

داستان کوتاه: کمانچه

۱۶ آبان ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

هویت این بلاگ برمبنای مطالبی که در مورد شیوه‌های کار و موفقیت شغلی نوشته می‌شه شکل گرفته. و این هویت ناشی از موضوع‌هایی است که من در طول روزهای گذشته به آنها فکر کرده‌ام و البته فکر خواهم کرد. اما این یک روی سکه است. قبل‌ترها به‌دلیل داشتن زمان بیشتر و البته‌ مسئولیت‌های کمتر می‌توانستم زمانی برای ادبیات و سینما و تئاتر بذارم. اما در نهایت سمت سوی آدم در طول زمان دستخوش تغییرات می‌شود. مطلب قبل رو که نوشتم یادم افتاد که داستانکی نوشته بودم که مدت‌ها در دراپ‌باکس خاک می‌خورد (نوع خاک خوردن اقلام ادبی هم حالا عوض شده). در هر صورت فکر کردم برای روز تعطیل کمی از فضای جدی اینجا خارج بشم. چیزهایی که می‌نویسم را داستان نمی‌نامم چون نقص زیاد داره. من می‌نویسم. بیشتر نوشته‌هایم همین‌هایی است که در بلاگ می‌خوانید. گاهی هم به شکلی که امروز آورده‌ام می‌شود.

دلمان گرفته است آقا گرفته. نه اینکه از خروس خون اینطور شده باشد. نه. همه‌اش از صدای کمانچه است. از صدای کمانچه آقا. این آهنگ‌ها با دل آدم چه‌ها که نمی‌کنند. آتش می‌زنند آقا آتش. کافی است انگشتت را به احساسست بسپاری و فشاری روی سیم بیاوری و در دلت حرفی داشته باشی که نزده باشی. همین کافی است. همین کافی است که هرچه نگفته داشتی را بسپاری به حرکت دستت و کمانه را برقصانی روی ساز.

دیوار به دیوار اینجا نو عروس و دامادی آمده‌اند. جوان کمانچه می‌زند، چه کمانچه‌ای. من که عمری با این نوا زندگی کردم می‌فهمم وقتی می‌نوازد ته دلش چه می‌گذرد. نمی‌دانم این عقوبت ماست که باید نوای این ساز هر روز یاد اسداله خان را در دل ما بیدار کند یا چه؟ کم نبود هفت سال سیاه‌پوشی اسداله خان؟ کم نبود زمزمه همه نوایی که می‌نواخت؟

اسداله خان، همین حوالی غروب که می‌شد، می‌رفت گرد سوز را آتش می‌زد، می‌گذاشت رو چهارپایه، پرده را می‌انداخت، انگشت را می‌کشید لای ورق‌های حافظ که از طاقچه برداشته بود و تفالی می‌زد. بیتی را زمزمه می‌کرد و بعد کمانچه را به آغوش می‌کشید و اوج می‌گرفت. حتمی در یک خانه بودیم اما اوقاتی می‌شدیم تنها ترین‌های دنیا. او در اتاق. من روی همین پله زانو به بغل می‌نشستم. اما نه او به روی خودش می‌آورد و نه من به روی خودم این تنهایی را. من ندیدم اسداله خان اشکی بریزد. اما من اشک می‌ریختم. نه این که زار بزنم. نه آقا. دو سه قطره ای می‌آمد، اما چه دو سه قطره ای. تا سرازیر شود به قرنی می‌کشید. اشکی که از ته دل بیرون بیاید آقا، آرام روی صورت سر می‌خورد. نمی‌چکد. تو هم دستت نمی رود که اشک را پاک کنی. نمی دانم چه سری است پشت این اشک.

بعد از یک غروبی که گرگ و میش هوا به تاریکی می‌زد، اسداله خان ناگاه، در را باز کرد و ناغافل از اتاق بیرون جست. قلب من تند تر از گنجشکی می‌زد. برگشتم به ناگاه که نگاه به نگاه شدیم. چه نگاهی! فراموش نمی‌کنم. شب اولی که محرم شدیم هم اینطور به من نگاه نکرده بود. دستم تردید داشت که اشکم را پاک کند، اسداله خان زبان چرخاند و گفت زخمه نمی‌زنم که زخم کنم. گفتم زخمی نیست اسداله خان. گفت به دیدن نیست. نه، به دیدن نیست. تو می‌دانی که این موسیقی حزن چه می کند با دل آدم. نمی دانستم که می‌دانی. بین نوای کمانچه، در سکوت یک نت تا نت دیگر، صدای نفست را شنیدم. ندیده اشکت را دیدم که می سرید روی گونه ات. گفتم زخمه من دارد زخم می‌زند. کمانه من دارد شلاق می‌زند، می‌خراشد. دل من و تو ندارد. هردورا زخمی می کند.

به ناگاه چرخید رفت داخل و کمانچه به دست برگشت. ساز را گرفت جلوی چشمان من. نفسم تارهای کمانچه را می لرزاند. آمد جلو. صورت به صورت بودیم. نفس تندش روی صورتم می‌خورد. بوسه ای به ساز زد و بلند شد رفت داخل. ساز را تکیه داد به سه کنج دیوار و دیگر دست به ساز نبرد. نبرد که نبرد! التماسش کردم گفتم اسداله خان…! نگاهی به من کرد که به رعشه افتادم و دم نزدم دیگر. آقا این ساز، وجود اسداله خان بود. عشقش بود. زخم می‌زد، اما آقا همه زخم‌ها را نباید درمان کرد. حتمی که ساز را گذاشت سه کنج اتاق، نفسش به شماره افتاد و چیزی نگذشت که سیاه پوشش شدم.

حالا می ترسم آقا می ترسم. دست خودم نیست. این دلم می لرزد که این نوای حزن که از منفذ دیوارهای خانه کناری بیرون می زند، دست آخر عروسی را سیاه پوش هر روز روی پله روبروی اتاق، تنها دم غروبی رها کند. آقا بگویید نزند. آقا جان عزیزت بگویید نزند.

دسته هاجامعه هنر و زندگی برچسب ها:

زندگی مینیمال یا الگوی زندگی آینده ما چگونه است

۱۴ آبان ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

سال‌های قبل، وقتی تیم تحریریه روزنامه شرق حرفه‌ای‌تر از همه روزنامه‌های دیگه کار می‌کرد، ویژه‌نامه داستانی داشتند که پنج‌شنبه‌ها منتشر می‌شد. می‌بایست یکی از همون پنج‌شنبه‌های سال ۸۴ بوده باشه (اگر اشتباه نکنم) که داستانی مینیمال با عنوان خطوط دست از نویسنده‌ای آرژانتینی که در ایران کمتر شناخته شده بود منتشر شد. داستانی که حجم بسیار کمی داشت اما خواندنش برای من به‌شدت کوبنده بود و بارها و بارها در طول یک روز خواندمش و دست آخر هم بریده روزنامه را جدا کردم و چسباندمش به دیوار اتاقم.

خواندن این متن باعث شد تا با موضوع ادبیات مینیمال و مینیمال‌نویسی بیشتر آشنا بشم. کمی که در این‌باره بیشتر مطالعه کردم، متوجه شدم که خولیو کورتاسار بیشتر از یک رمان‌نویس به‌عنوان یک مینیمالیست در حوزه ادبیات داستانی شناخته شده است و نویسنده‌های مشهور کنونی مثل مارکز هم از وی تاثیرگرفته‌اند. بیشتر که پیش‌رفتم متوجه شدم که موضوع مینیمال فقط و فقط محدود به حوزه ادبیات نیست. داستان خطوط دست را بخوانید تا باقی ماجرا را تعریف کنم.

خولیو کورتاسار

از نامه‌ای پرت شده روی میز ،خطی می‌آید و در طول الوار کاج میز می دود و از یکی از پایه ها فرو می‌لغزد. خوب که نگاه می‌کنی می‌بینی در طول کف پارکت پوش ادامه می گیرد و از دیوار بالا می رود و وارد یکی از نقاشی‌های تکثیری بوشه می‌شود و طرحی از شانه‌ی زنی خم شده بر نیمکتی راحتی رسم می‌کند و در پایان از سقف اتاق بیرون می‌رود و از زنجیر برق‌گیر توی خیابان پایین می‌پرد . اینجا به خاطر حمل و نقل عمومی دنبال کردنش دشوار است ، اما با اندکی دقت بیشتر می‌توانی بالا رفتن‌اش از چرخ اتوبوسی که در کنجی پارک شده و آن را تا باراندازها می‌برد ، پی‌بگیری . آنجا بر جوراب مسافری پایین می آید و به قلمرو خصمانه چتر لباس‌ها وارد می‌شود و می‌پرد و می‌لولد و راهش را چپ اندر قیچی تا بزرگترین بارانداز طی می‌کند و آنجا ( اما دیدنش مشکل است و فقط موش ها چهار دست و پا بالا کشان می‌توانند دنبالش کنند ) توی کشتی با موتورهای غران می‌پرد و از الوارهای عرشه درجه یک عبور می‌کند و به سختی از بالای دریچه اصلی می‌پرد و توی کابینی که در آن مرد غمگینی نوشیدنی می‌نوشد و گوش به سوت وداع سپرده است، از درز شلوار بالا می‌آید و از این طرف به آن طرف جلیقه بافتنی به پشت آرنج می‌لغزد و با آخرین فشار توی کف دست راستی که همین حالا است که برگرد قنداق ششلولی بیچد پناه می گیرد. – ترجمه بیژن مشکی

در این مینیمال همانطور که می‌بینیم جزییاتی که خواننده لازم دارد به‌ترتیب و به سادگی در اختیارش قرار می‌گیرد و در نهایت همه این جزییات به یک تاثیر عمیق تبدیل می‌شود. همانطور که گفتم مینیمال محدود به ادبیات نشد و کم‌کم سبک‌های مینیمال به زمینه‌های دیگر هنز هم وارد شد. و وقتی هنر از سبکی خاص تاثیر بپذیره، آن سبک کم‌کم تبدیل به یک فرهنگ و یک شیوه زندگی می‌شود.

از بلاگ‌نویسی که همه ما با آن آشنا هستیم تا طراحی صنعتی و حتی طراحی سایت. شاید گوگل بهترین نمونه یک طراحی مینیمال در زمینه‌ وب‌سایت‌ها باشد. سادگی، جلوگیری از پراکندگی، توجه به جزییات و متمرکز کردن مخاطب از ویژگی‌های یک اثر مینیمال در هر حوزه است. وقتی به رفتار خودمون نگاه کنیم هم متوجه می‌شویم که کمتر برای خواندن کتاب‌های قطور و چندجلدی زمان می‌گذاریم. دکور خانه‌ها به سمت خلوت شدن و استفاده از وسایل ساده تمایل دارد. برعکس گذشته که علاقه به سمت وسایل لوکس بود. برای یادگیری دانش و مهارت‌های جدید، شرکت در کلاس‌های طولانی مدت کمی سخت‌ شده. حتی مطالب وب‌سایت یک شرکت را که در مورد محصولات و خدمات خود توضیح داده را مطالعه نمی‌کنیم و به‌دنبال راهی هستیم که بیشتری اطلاعات را در کوتاه‌ترین شکل ممکن به‌دست آوریم. جلسات طولانی‌ مدت و فرسایشی کمتر به نتیجه می‌رسند. وقتی به پروژه‌ها فکر می‌کنیم به دست‌آوردها در زمان کوتاه فکر می‌کنیم. موبایل، تلویزیون و کامپیوتر‌ها در سطح نرم‌افزار و سخت‌افزار تابع الگوی مینیمالیستی هستند. نرم‌افزارها با امکانات بیشتر اما با کاربری آسان‌تر ارائه می‌شوند و دستگاه‌های الکترونیک براساس یک صفحه لمسی و یک کلید کار می‌کنند.

بله زندگی ما در حال تاثیرگرفتن از الگوهای مینیمال است!

پی‌نوشت: عکس‌های ابتدای مطلب را با استفاده از برنامه Instagram روی آی‌فون گرفته‌ام.

——————————————————————————————————————————————————

این مطلب در وبلاگ thecoach.ir منتشر شده است. شما می‌توانید مشترک خورا ک این بلاگ شوید.

مشاوره شغلی به شما کمک می‌کند تا بتوانید شرایط کاری بهتری را تجربه کنید.

من را در توییتر و گوگل+ دنبال کنید.

نقش داستان در زندگی ما

۱۴ خرداد ۱۳۹۰ ۲۱ دیدگاه

این مطلب رو دارم یک‌دستی می‌نویسم. چشمتون روز بد نبینه، امروز صبح پام از روی پله سور خورد و ۴-۵ پله رو اومدم پایین. اول فکر کردم آرنجم شکسته چون درد شدیدی داشتم. اما بعد از مراجعه به دکتر خیالم راحت شد که فقط ضرب دیدگی هست و چند روزی نباید از دست چپم استفاده کنم. بعد فکر کردم که در این چند روز نمی‌تونم بنویسم، اما وسوسه نوشتن دست از سرم بر‌ نمی‌داره.

ماجرای این مطلب از اینجا شروع شد که مثل همیشه در یک حرکت ناگهانی راهم رو به سمت شهر کتاب ونک کج کردم و روی پیشخون کتاب‌های تازه کتابی از ایتالو کالوینو نویسنده ایتالیایی و البته محبوب خودم دیدم با عنوان آقای پالومار. کتاب جالبیه. در این کتاب کالوینو، با خلق شخصیت آقای پالومار، او را در موقعیت‌های مختلف قرار می‌دهد و از این طریق فلسفه‌هایی راجع به زندگی را به خواننده ارائه می‌دهد.

بعد از این‌که مدت‌ها درگیر مطالعه کاری بودم، مطالعه یک کتاب در زمینه ادبیات داستانی برایم حال و هوای خوبی داشت. درست مثل آقای پالومار که می‌نشیند در نقطه‌ای و به چرایی زندگی فکر می‌کند، حالا من نشسته‌ام و به چرایی مهم بودن داستان در زندگی فکر می‌کنم. قصد ندارم بحث فلسفی و ادبی راه بیاندازم. موضوع را می‌توان خیلی ساده دید. مطالعه بعضی از داستان‌ها، مثل این است که شما زندگی را تجربه کنید. بعضی کتاب‌ها هستند که وقتی خواندنشان تمام می‌شود، احساس می‌کنید به بار تجربه‌تان اضافه شده. احساس می‌کنید چیزی به شما اضافه شده که قبلا نبوده. روزها از خواندن این کتاب‌ها می‌گذرد. شما در شرایطی خاص قرار می‌گیرید و ناخودآگاه یاد این داستان می‌افتید. از جمله‌هایی خاص که در داستان‌ها نقل شده در صحبت‌های معمول استفاده می‌کنید، شخصیت‌ها را مثال می‌زنید و می‌اندیشید که آدم‌های قوی یا ضعیف در داستان‌ها در شرایط مشابه شما چه‌کار می‌کردند. داستان‌ها سن ما را بالا می‌برند بی‌آنکه ما را به مرگ نزدیک کنند.

کسی که دوست جهان است، جهان نیز دوست اوست. آقای پالومار در حالی که آه می‌کشد می‌گوید: “کاش من هم می‌توانستم این طور باشم!”

دسته هاکتاب برچسب ها:,

هیچان، مینیمال‌هایی از جواد سعیدی پور

۱۶ فروردین ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

یک نویسنده اگر تا همین چند سال پیش سانسور می‌شد، راه سختی برای رساندن نوشته‌اش به خواننده داشت. خواننده همیشه می‌خواهد بخواند. لذت خواندن و گم شدن در کلمات، چیزی است که به سختی قابل توضیف است. اگر دوست دارید از لذت خواندن بیشتر بدانید پیشنهاد می‌کنم کتاب “لذت متن” رولان بارت را بخوانید. از طرفی نویسنده نمی‌تواند بنویسد اما خودش را از لذت خوانده‌شدن محروم کند. به همین دلیل است که جواد سعیدی پور می‌گوید:

هیچ وقت نفهمیدم تنها برای دل خود نوشتن یعنی چه؟میل خوانده شدن رو نمی شود انکار کرد حتی اگر تیغ سانسور کنار نبض خط به خط داستان هایت بنشیند.

جواد سعیدی پور را چند سالی است که می‌شناسم. دوست نادیده‌ای که به واسطه مینیمال نویسی با او آشنا شدم. ماجرا مال آن زمان‌هاست که بیشتر وقت‌های غیر‌کاری‌ام به پرسه‌های ادبی می‌گذشت. قرار بود جواد کتابی چاپ کند از مینیمال‌نویس‌های داخلی. از من هم یکی دو مینیمال بود و حقیقتش برای من که اسم خودم را نویسنده نمی‌توانستم بگذارم اتفاق بسیار مهمی بود. همیشه مینیمالهای جواد را می‌خواندم و از ضربه‌هایی که با کمترین کلمات می‌توانست به خواننده وارد کند حیرت می‌کردم.

بله می‌گفتم. یک نویسنده اگر تا همین چند سال پیش سانسور می‌شد، راه سختی برای رساندن نوشته‌اش به خواننده داشت. اما حالا دنیا فرق کرده. اینترنتی هست که می‌توان کتاب را آنجا منتشر کرد و خواننده‌هایی هستند که کتاب را می‌فهمند و می‌خوانند و لذت می‌برند.

اگر علاقه‌مند به مینیمال و داستان کوتاه هستید، کتاب هیچان را می‌توانید از اینجا دانلود کنید و اگر دوست داشتید می‌توانید هزینه کتاب را به شماره کارتی که در ابتدای کتاب ذکر شده واریز نمایید.

مینیمال‌ها و طرح‌ها، بلاگ جواد است که با نام مستعار رضا ناظم در آن می‌نویسد.

تعدادی از مینیمال‌هایی که قبلا نوشته بودم را می‌توانید اینجا بخوانید. معرفی این کتاب بهانه‌ای شد برای مرور گذشته.

——————————————————————————————————————————————

می توانید مشترک فید مطالب این بلاگ بشوید و یا در توییتر من را دنبال کنید.

آیا می‌دانید در چه کاری بیشترین میزان موفقیت را کسب خواهید کرد؟

اگر قرار باشد تخصص و دانش شما محصول شما باشد، چطور آن را عرضه می‌کنید؟ آیا شما در جامعه کاری خود شناخته شده و صاحب اعتبار هستید؟

۵ مینیمال از گذشته

قبل تر بلاگ داشتم. سه چهارتا شاید. مطالب فنی و تخصصی نمی نوشتم. بیشتر در زمینه ادبیات و سینما و تئاتر و این جور موضوعها بوده. داشتم فایلها را روی لپ تاپم جابجا می کردم، بعضی از نوشته ها را پیدا کردم که نتیجه دوره داستان نویسی شهریار مندنی پور بود و در بلاگهای قبلی منتشر کرده بودم. مینیمالهایی که حداقل مربوط به ۵-۶ سال پیش هستند.حالا برای استراحت هم که شده و برای تغییر فضا فکر کردم بخشی از آنها را دوباره اینجا منتشر کنم.

روبان

من به دنبالش می دویدم، او می خندید و فرار می کرد. دنباله روبان صورتی گره خورده به موهایش تاب می خورد در آسمان. چشمانم بازی می کردند با رقص دنباله روبان. او دوید و پیچید در دالانی تاریک. صورتی روبان رنگ باخت در تاریکی دالان که انگار روزنه ای نداشت. صدای خنده اش نبود. دویدم، راهم را پیدا کردم، از انتهای دالان بیرون زدم. دنباله روبانی سیاه که از انتهای دسته گلی که عکس او رویش نشسته بود در آسمان تاب می خورد. من پیر شده بودم.

گرادیوایی دیگر

روبروی آینه ایستاده بودند. لاکوئلا به صورت گرادیوا خیره شد و گفت: “یه آرزو کن”.

گرادیوا چشمانش را لحظه ای بست و دوباره باز کرد. لاکوئلا گفت:”کدوم طرف؟”

گرادیوا گفت:”چپ”. لاکوئلا لبخندی زد و موژه را از روی گونه چپ گرادیوا برداشت و پرسید:”آرزوت چی بود؟”، گرادیوا گفت:”اینکه تو همیشه همینطور باشی.” و سرش را روی سینه لاکوئلا گذاشت. لاکوئلا در آینه به خودش نگاه می کرد و خاطره یک ساعت قبل در کافه روبروی گرادیوایی دیگر را به یاد می آورد.

هدیه ای برای پدر

سربازهای دشمن اطراف هدف مورد نظر را اشغال کرده بودند. تعدادشان آنقدر زیاد بود که به سادگی نمی توانست خودش را برساند به زیر مخزن سوخت و بمب را آنجا کار بگذارد و مجبور بود با تمرکز و دقت بالا به آرامی سربازها را از پا درآورد تا به هدف مورد نظر برسد. یک ساعتی گذشته بود و خود را رسانده بود به نزدیکیهای تانکر سوخت و کمین کرده بود که در موقعیت مناسب خود را به زیر تانکر برساند که ناگهان با فریاد پدر ترسید، دستش رفت روی دکمه شلیک و تفنگش شلیک کرد و سربازها متوجه حضورش شدند و او را کشتند و بازی تمام شد. آنقدر عصبانی بود که آرزو می کرد تفنگش واقعی بود و فشنگ شلیک شده در مغز پدرش فرو می رفت. پدر اما ایستاده بود جلوی در و داد می زد و از روزی ۱۸ ساعت بازی کردن پسر شانزده ساله اش خسته شده بود. پدر ایستاده بوده و او با نفرت نگاهش می کرد.

پدر رفته بود و در اتاق نشمین فوتبال تماشا می کرد. ساعتی گذشته بود که پدر دید او با چهره ای پشیمان، در حالی که دستهایش پشت کمرش گره خورده آمده و ایستاده روبرویش. با حالتی پشیمان به پدر گفت: “پدر دوست ندارم دیگه اذیتت کنم. برات یه هدیه آوردم.” پدر چشمش به روبان سرخ رنگی افتاد که از میان پاهای او معلوم بود و مشخص بود که به هدیه ای گره خورده. پدر که حالت پشیمان او را دید از شدت عصابانیت خودش هم احساس شرمندگی کرد و لبخندی بر صورتش نشست. او دستانش را که پشتش بودند از هم باز کرد. پدر با چشمانش رد روبان را دنبال کرد که می آمد جلو. چشمان پدر از سرخی روبان بالا آمد و رسید به سیاهی لوله تفنگ که گلوله ازش خارج شده بود و در مغز پدر نشسته بود.

وقتی خرچنگها روی تپه ماهورها آواز بخوانند*

با غضبی تمام نشدنی و خشمی ابدی در چشمهای آندره نگریست و با نفرتی تمام گفت: وقتی خرچنگها روی تپه ماهورها آواز بخوانند.

آندره با ناتوانی و نا امیدی همانطور که به شعله آتش در شومینه خیره شده بود گفت: و خرچنگها هیچگاه به تپه ماهورها نخواهند رسید و آواز نخواهند خواند و این یعنی تو، تو آنیای من، هیچگاه اینجا نخواهی ماند.

کارگزدان آندره را صدا کرد و گفت: باید نا امید تر باشی. تو زندگی‌ات را باخته‌ای پس در مرز نابودی باش. دوباره تمرین می‌کنیم.

و آنیا شروع کرد: وقتی خرچنگها…

* ضرب‌المثل روسی است که بیانگر عمل محال ممکن است

رقص برف

وارد تالار می شوم. می ایستم در درگاهی که چشم بگردانم و پیدایت کنم بین جمع جمعیت. باد سرد از در بلند و نیمه باز درون می وزد. نم برف نفوذ کرده از کفشهای سپیدم، به پاها رسیده می لرزاند پاها را و می رود لرزش در استخوانهای فرسوده زیر پوست چروکیده مخفی در شلوار سپید. می افتد لرزش در رگهایم و می چرخد و می لرزاند قلب کهنه را تپی می زند قلب و می فرستد لرزش را به مغزی پر از خاطره پوشیده با موهای سپید، و باز تپی می زند و می بردم به چهل سال پیش که گذشته به سرعت رسیدن لرزش از کف پاها تا نوک سر. ایستاده بودم در درگاهی، خیس از برف و لرزشی که می چرخید در من و چشم را می چرخاند میان جمعیت که پیدایت کند، پیدایت کنم تا به آغوش بکشمت و قلبت تپی بزند و خون را بچرخاند در بدنت و گرم کند و گرمایت از سرما برهاندم. قلبت تپی بزند، قلبم تپی بزند و خون بچرخد و چشم بماند و بماند، خیره به تو و تو به من و باز هر دو قلب با هم تپی بزنند و گرمای بازدم ها روی پوست صورتها احساس شود. می بینمت سپید پوش، عروس گونه، با وقار و آرام ایستاده ای کنار ستون سپید و بلند، تندیس مرمری شده ای خوش تراش و زیبا و می درخشی، می درخشاندت نور لوسترهای بزرگ تالار. برق موهای سپیدت نشانی از پیری نیستند. شده ای دانه برف زیبا. دانه برفهای زیبا در خیابان می رقصیدند تا روی نشیمن گاه گرم دست من و لختی در چشمانم جای نمی گرفتند و آب می شدند. لختی چهل سال گذشته بود. و لختی گرم می شدم وقتی خیس از برف های آب شده می رسیدم و تو دستانم را می گرفتی. باز می کنم راهم را از میان مهمانان و می آیم به سمت تو، آرام از پشت ستون و پشت تو و حلقه می کنم دست را دور کمرت. گرمای بدنت می آید از پوست کهنه می رسد به استخوانهای فرسوده، می رود در رگ، قلبم تپی می زند و گرما پخش می شود پایین تا کف پا و بالا تا نوک سر به سرعت گذشت چهل سال. قلبت تپی زده بود و انگار لرزش از دست من، از درون من افتاده بود در بدن تو که هیجان زده می خواستی خودت را برهانی از حلقه دستها دور کمرت و چرخیده بودی، دیده بودی صورتم را که لبخند می زد به تو – گرم – و چشمانم که می نگریستند به چشمانت و قلبت تپی زده بود، آرام گرفته بودی، گرمای بازدمت زیر گلویم نشست و لبخند زدی. نگرانی، مثل دانه برف روی کف دست من، لحظه ای دوام نیاورد بر خطوط چهره ات و همگی شده بودند خطوط خنده و شادی. موسیقی در تالار پخش شد، قلبهامان تپی زدند و خون آمد در دستان تو که دور گردنم حلقه شد و آمد در دستان من که کمرت را گرفت و چرخید در پاهامان که آرام به چپ و راست می رفتند. ضرب موسیقی با حرکت پاها و با ضرب قلبهامان یکی شده بود. دستهای حلقه شده مان انگار رگهای اتصال دو بدن بودند که یک خون را به جریان می انداخت. قلبهای هماهنگ، نفسهای یکسان و انگار از من و تو کسی بوجود آمد که چنان عاشقانه و پر شور می رقصید و انگار دیگران فقط یکی را می دیدند. ضرب قلبها انگار ضرب موسیقی است، بالا که می رود آهنگ تند می شود. یک دستت را می گیرم و دیگر دستانمان صاف می شود. از هم دور می شویم. دستها بالا و پایین می روند. پاها حرکتی تند دارند. دو دست را می گیریم و می چرخیم و می چرخیم. انگار دانه برف سپید می چرخد در هوا تا برسد به زمین. آهنگ می ایستد. ما می ایستیم. دامنت می پیچد دور پاهایت. آهنگ دوباره شروع می شود. یک دستت را می گیرم. قلبها تپی می زنند، تو می چرخی، دستم می پیچد دور بدنت و به آغوشم می آیی. دامنت می پیچد دور پاهایم. حال آرامتر از ضرب آهنگ می رقصیم. با موسیقی خودمان می رقصیم. با ضرب قلبهامان که آرام تر می شود، با گرمای بازدمها که عمق بیشتری پیدا کرده اند. کف دستانم سرد می شود. انگار سوزنی فرو می رود. انگار دانه برفی درست در کف دستانم نشسته باشد و آب شود و سرمایش در بدنم فرو رود. تو محو می شوی جلو چشمانم. همه جا سپید می شود، برف پوش. سرما می دود در تنم. رعشه ای می زنم انگار و دیگر نمی فهمم چه… بیدار شده ام انگار. نمی دانم چقدر گذشته. می بینم تمام مهمانان دورم حلقه زده اند و تو هم ایستاده ای و لبخندی تر و تازه به من می زنی. دست دراز می کنی. دستم را به دستت می دهم، خنکایی نو بدنم را فرا می گیرد که لذت می برم. خنکایی نو که سرما نیست بلرزاند، خنکای لمس نسیمی مطبوع روی تن داغ و عرق کرده هم نیست. نوی نو است. احساس سبکبالی می دهد به من. تو می بری ام به بالا و بالا و من غرق لذت از با تو بودن و خنکا. سر پایین می اندازم می بینم مهمانان دورم حلقه زده اند. از سقف می گذریم. دانه برفهای سپید می رقصند تا روی زمین. من و تو دو دانه برف می رقصیم به آسمان.