بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘داستان’

نقش اول: شما

۱۳ اسفند ۱۳۹۰ ۵ دیدگاه

شما یک داستان دارید. شما یک داستان هستید. زندگی همه آدم‌ها مثل یک رمان می‌مونه.
داستان زندگی شما توسط خود شما نوشته می‌شه. هدف شما، آرزوها، تصویری که از آینده و ایده‌آل‌های خود دارید، اجزای سازنده داستان شماست. شما همه را کنار هم قرار می‌دهید و فصل‌های رمان را می‌نویسید.
اما این رمان به چیزی بیشتر از نوشته شدن نیاز دارد. این رمان باید خوانده شود. باید دیده شود. از روی این رمان باید یک نمایشنامه، یک فیلمنامه نوشت. یک سناریوی خوب باید ایجاد کرد، یک کارگردان خوب باید این سناریو را دست بگیرد و یک بازیگر بی‌نظیر باید آن را اجرا کند.
نمایشنامه‌نویس، کارگردان و بازیگر اتفاقا خود شمایید. این داستان شماست که باید به حقیقت بپیوندد و کسی جز شما نمی‌تواند از پس این کار بربیاید.
به همین دلیل شما خود را برای اجرا آماده می‌کنید. روی سن سیاه و تاریک می‌ایستید. تمرکز می‌کنید. نور روی شما می‌افتد، اولین حرکت را آرام انجام میدهید و کم کم نمایش جان میگیرد.
شما داستان خود را روی سن برای دنیا اجرا میکنید.

——————————————————————————————————————————————————

این مطلب در وبلاگ thecoach.ir منتشر شده است. شما می‌توانید مشترک خورا ک این بلاگ شوید.

برای آگاهی از دوره‌های آموزشی در خبرنامه آموزشی عضو شوید.

من را در توییتر و گوگل+ دنبال کنید.

دسته هاسبک کار و زندگی برچسب ها:,

مورد کاربرد داستان و فیلم در زندگی حرفه‌ای

۲۴ بهمن ۱۳۹۰ ۱۱ دیدگاه

اعتراف می‌کنم حدود ۱۰ – ۱۲ سال پیش عقیده داشتم خواندم رمان و داستان وقت تلف کردن است. فکر می‌کردم که تنها باید کتاب‌های مرتبط با کار را خواند یا اصولا باید کتاب‌هایی را خواند که چیزی یاد می‌دهند و عقیده داشتم که نکته‌ای از داستان و رمان خواندن در نمیاد. اما این عقیده خیلی پابرجا نماند. خاطرم نیست چرا و چطور داستان کوتاهی از ایتالو کالوینو رو خواندم. اما همان یک‌بار داستان خواندن کافی بود تا همه بنیان‌های فکری من در مورد فضای داستان و رمان و بی‌فایده بودن خواندن آنها بهم بریزد. چیزی که در آن داستان وجود داشت به ساده‌ترین شکل ممکن می‌توانم بگویم زندگی و احساس بود. وقتی خواندن آن داستان را که نامش را بخاطر نمیارم، تمام کردم نمی‌توانستم خودم را از جزییات آن رها کنم. خیلی ساده، اتفاقی برای من افتاده بود که نمی‌توانستم از فکر کردن به آن دست بکشم.

ادامه ی نوشته

مهم نیست چقدر تلاش کنی…

۱۹ بهمن ۱۳۹۰ ۶ دیدگاه

هاروکی موراکامی

این روزها افتاده‌م به موراکامی خوانی. نویسنده‌های معدودی هستند که بعد از خواندن یکی دو داستان از اونها مریدشون می‌شم. مثلا ریموند کارور، ایتالو کالوینو و رولان بارت از این دسته هستند. حالا باید به این لیست هاروکی موراکامی رو هم اضافه کنم. اولین داستانی که از موراکامی خواندن اسمش بود ملاقات دختر صد در صد ایده‌آل در صبح ‌گاه بهاری. متن داستان را روی لپ‌تاپم ذخیره کرده بودم. شبی بود که برای ماموریت کاری به بوشهر رفته بودم و تنها در یک اتاق بسیار کوچک روی تخت دراز کشیده بودم و شروع کردم به خواندن این داستان. همانجا شیفته این نویسنده شدم. اما فاصله بین داستان اول تا دوم زیاد بود. دومین بار کتاب پس از تاریکی بود که آن را وقتی که در ICU بستری بودم خواندم. و حالا روی دور موراکامی خوانی هستم.

ادامه ی نوشته

۵ مینیمال از گذشته

۱۸ تیر ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

قبل تر بلاگ داشتم. سه چهارتا شاید. مطالب فنی و تخصصی نمی نوشتم. بیشتر در زمینه ادبیات و سینما و تئاتر و این جور موضوعها بوده. داشتم فایلها را روی لپ تاپم جابجا می کردم، بعضی از نوشته ها را پیدا کردم که نتیجه دوره داستان نویسی شهریار مندنی پور بود و در بلاگهای قبلی منتشر کرده بودم. مینیمالهایی که حداقل مربوط به ۵-۶ سال پیش هستند.حالا برای استراحت هم که شده و برای تغییر فضا فکر کردم بخشی از آنها را دوباره اینجا منتشر کنم.

روبان

من به دنبالش می دویدم، او می خندید و فرار می کرد. دنباله روبان صورتی گره خورده به موهایش تاب می خورد در آسمان. چشمانم بازی می کردند با رقص دنباله روبان. او دوید و پیچید در دالانی تاریک. صورتی روبان رنگ باخت در تاریکی دالان که انگار روزنه ای نداشت. صدای خنده اش نبود. دویدم، راهم را پیدا کردم، از انتهای دالان بیرون زدم. دنباله روبانی سیاه که از انتهای دسته گلی که عکس او رویش نشسته بود در آسمان تاب می خورد. من پیر شده بودم.

گرادیوایی دیگر

روبروی آینه ایستاده بودند. لاکوئلا به صورت گرادیوا خیره شد و گفت: “یه آرزو کن”.

گرادیوا چشمانش را لحظه ای بست و دوباره باز کرد. لاکوئلا گفت:”کدوم طرف؟”

گرادیوا گفت:”چپ”. لاکوئلا لبخندی زد و موژه را از روی گونه چپ گرادیوا برداشت و پرسید:”آرزوت چی بود؟”، گرادیوا گفت:”اینکه تو همیشه همینطور باشی.” و سرش را روی سینه لاکوئلا گذاشت. لاکوئلا در آینه به خودش نگاه می کرد و خاطره یک ساعت قبل در کافه روبروی گرادیوایی دیگر را به یاد می آورد.

هدیه ای برای پدر

سربازهای دشمن اطراف هدف مورد نظر را اشغال کرده بودند. تعدادشان آنقدر زیاد بود که به سادگی نمی توانست خودش را برساند به زیر مخزن سوخت و بمب را آنجا کار بگذارد و مجبور بود با تمرکز و دقت بالا به آرامی سربازها را از پا درآورد تا به هدف مورد نظر برسد. یک ساعتی گذشته بود و خود را رسانده بود به نزدیکیهای تانکر سوخت و کمین کرده بود که در موقعیت مناسب خود را به زیر تانکر برساند که ناگهان با فریاد پدر ترسید، دستش رفت روی دکمه شلیک و تفنگش شلیک کرد و سربازها متوجه حضورش شدند و او را کشتند و بازی تمام شد. آنقدر عصبانی بود که آرزو می کرد تفنگش واقعی بود و فشنگ شلیک شده در مغز پدرش فرو می رفت. پدر اما ایستاده بود جلوی در و داد می زد و از روزی ۱۸ ساعت بازی کردن پسر شانزده ساله اش خسته شده بود. پدر ایستاده بوده و او با نفرت نگاهش می کرد.

پدر رفته بود و در اتاق نشمین فوتبال تماشا می کرد. ساعتی گذشته بود که پدر دید او با چهره ای پشیمان، در حالی که دستهایش پشت کمرش گره خورده آمده و ایستاده روبرویش. با حالتی پشیمان به پدر گفت: “پدر دوست ندارم دیگه اذیتت کنم. برات یه هدیه آوردم.” پدر چشمش به روبان سرخ رنگی افتاد که از میان پاهای او معلوم بود و مشخص بود که به هدیه ای گره خورده. پدر که حالت پشیمان او را دید از شدت عصابانیت خودش هم احساس شرمندگی کرد و لبخندی بر صورتش نشست. او دستانش را که پشتش بودند از هم باز کرد. پدر با چشمانش رد روبان را دنبال کرد که می آمد جلو. چشمان پدر از سرخی روبان بالا آمد و رسید به سیاهی لوله تفنگ که گلوله ازش خارج شده بود و در مغز پدر نشسته بود.

وقتی خرچنگها روی تپه ماهورها آواز بخوانند*

با غضبی تمام نشدنی و خشمی ابدی در چشمهای آندره نگریست و با نفرتی تمام گفت: وقتی خرچنگها روی تپه ماهورها آواز بخوانند.

آندره با ناتوانی و نا امیدی همانطور که به شعله آتش در شومینه خیره شده بود گفت: و خرچنگها هیچگاه به تپه ماهورها نخواهند رسید و آواز نخواهند خواند و این یعنی تو، تو آنیای من، هیچگاه اینجا نخواهی ماند.

کارگزدان آندره را صدا کرد و گفت: باید نا امید تر باشی. تو زندگی‌ات را باخته‌ای پس در مرز نابودی باش. دوباره تمرین می‌کنیم.

و آنیا شروع کرد: وقتی خرچنگها…

* ضرب‌المثل روسی است که بیانگر عمل محال ممکن است

رقص برف

وارد تالار می شوم. می ایستم در درگاهی که چشم بگردانم و پیدایت کنم بین جمع جمعیت. باد سرد از در بلند و نیمه باز درون می وزد. نم برف نفوذ کرده از کفشهای سپیدم، به پاها رسیده می لرزاند پاها را و می رود لرزش در استخوانهای فرسوده زیر پوست چروکیده مخفی در شلوار سپید. می افتد لرزش در رگهایم و می چرخد و می لرزاند قلب کهنه را تپی می زند قلب و می فرستد لرزش را به مغزی پر از خاطره پوشیده با موهای سپید، و باز تپی می زند و می بردم به چهل سال پیش که گذشته به سرعت رسیدن لرزش از کف پاها تا نوک سر. ایستاده بودم در درگاهی، خیس از برف و لرزشی که می چرخید در من و چشم را می چرخاند میان جمعیت که پیدایت کند، پیدایت کنم تا به آغوش بکشمت و قلبت تپی بزند و خون را بچرخاند در بدنت و گرم کند و گرمایت از سرما برهاندم. قلبت تپی بزند، قلبم تپی بزند و خون بچرخد و چشم بماند و بماند، خیره به تو و تو به من و باز هر دو قلب با هم تپی بزنند و گرمای بازدم ها روی پوست صورتها احساس شود. می بینمت سپید پوش، عروس گونه، با وقار و آرام ایستاده ای کنار ستون سپید و بلند، تندیس مرمری شده ای خوش تراش و زیبا و می درخشی، می درخشاندت نور لوسترهای بزرگ تالار. برق موهای سپیدت نشانی از پیری نیستند. شده ای دانه برف زیبا. دانه برفهای زیبا در خیابان می رقصیدند تا روی نشیمن گاه گرم دست من و لختی در چشمانم جای نمی گرفتند و آب می شدند. لختی چهل سال گذشته بود. و لختی گرم می شدم وقتی خیس از برف های آب شده می رسیدم و تو دستانم را می گرفتی. باز می کنم راهم را از میان مهمانان و می آیم به سمت تو، آرام از پشت ستون و پشت تو و حلقه می کنم دست را دور کمرت. گرمای بدنت می آید از پوست کهنه می رسد به استخوانهای فرسوده، می رود در رگ، قلبم تپی می زند و گرما پخش می شود پایین تا کف پا و بالا تا نوک سر به سرعت گذشت چهل سال. قلبت تپی زده بود و انگار لرزش از دست من، از درون من افتاده بود در بدن تو که هیجان زده می خواستی خودت را برهانی از حلقه دستها دور کمرت و چرخیده بودی، دیده بودی صورتم را که لبخند می زد به تو – گرم – و چشمانم که می نگریستند به چشمانت و قلبت تپی زده بود، آرام گرفته بودی، گرمای بازدمت زیر گلویم نشست و لبخند زدی. نگرانی، مثل دانه برف روی کف دست من، لحظه ای دوام نیاورد بر خطوط چهره ات و همگی شده بودند خطوط خنده و شادی. موسیقی در تالار پخش شد، قلبهامان تپی زدند و خون آمد در دستان تو که دور گردنم حلقه شد و آمد در دستان من که کمرت را گرفت و چرخید در پاهامان که آرام به چپ و راست می رفتند. ضرب موسیقی با حرکت پاها و با ضرب قلبهامان یکی شده بود. دستهای حلقه شده مان انگار رگهای اتصال دو بدن بودند که یک خون را به جریان می انداخت. قلبهای هماهنگ، نفسهای یکسان و انگار از من و تو کسی بوجود آمد که چنان عاشقانه و پر شور می رقصید و انگار دیگران فقط یکی را می دیدند. ضرب قلبها انگار ضرب موسیقی است، بالا که می رود آهنگ تند می شود. یک دستت را می گیرم و دیگر دستانمان صاف می شود. از هم دور می شویم. دستها بالا و پایین می روند. پاها حرکتی تند دارند. دو دست را می گیریم و می چرخیم و می چرخیم. انگار دانه برف سپید می چرخد در هوا تا برسد به زمین. آهنگ می ایستد. ما می ایستیم. دامنت می پیچد دور پاهایت. آهنگ دوباره شروع می شود. یک دستت را می گیرم. قلبها تپی می زنند، تو می چرخی، دستم می پیچد دور بدنت و به آغوشم می آیی. دامنت می پیچد دور پاهایم. حال آرامتر از ضرب آهنگ می رقصیم. با موسیقی خودمان می رقصیم. با ضرب قلبهامان که آرام تر می شود، با گرمای بازدمها که عمق بیشتری پیدا کرده اند. کف دستانم سرد می شود. انگار سوزنی فرو می رود. انگار دانه برفی درست در کف دستانم نشسته باشد و آب شود و سرمایش در بدنم فرو رود. تو محو می شوی جلو چشمانم. همه جا سپید می شود، برف پوش. سرما می دود در تنم. رعشه ای می زنم انگار و دیگر نمی فهمم چه… بیدار شده ام انگار. نمی دانم چقدر گذشته. می بینم تمام مهمانان دورم حلقه زده اند و تو هم ایستاده ای و لبخندی تر و تازه به من می زنی. دست دراز می کنی. دستم را به دستت می دهم، خنکایی نو بدنم را فرا می گیرد که لذت می برم. خنکایی نو که سرما نیست بلرزاند، خنکای لمس نسیمی مطبوع روی تن داغ و عرق کرده هم نیست. نوی نو است. احساس سبکبالی می دهد به من. تو می بری ام به بالا و بالا و من غرق لذت از با تو بودن و خنکا. سر پایین می اندازم می بینم مهمانان دورم حلقه زده اند. از سقف می گذریم. دانه برفهای سپید می رقصند تا روی زمین. من و تو دو دانه برف می رقصیم به آسمان.