
حافظخوانی با چشمان بسته
همیشه عکاسی برایم کار جالبی بوده. فکر میکردم از اینکه یک دوربین دست بگیرم و شروع کنم به عکس گرفتن لذت میبرم. از اینکه میدیدم دوستانی دارم که با دوربینهای حرفهای و نیمهحرفهای عکس میگیرند، هیجانزده میشدم. همه این انگیزهها بوده شاید که باعث میشد آرزو کنم عکاسی کنم و به این فکر کنم که دوربین عکاسی خوبی بخرم، در یک کلاس ثبتنام کنم و شروع کنم به عکس گرفتن. اما هربار خرید دوربین به تاخیر میافتاد. هربار در مقابل انجام کارهای دیگر یا خرید وسایل مختلف، خرید دوربین تبدیل میشد به اولیت بسیار پایین. و هر ازگاهی هم خودم را سرزنش میکردم که به خواستههای خودم اهمیت نمیدهم. این وضعیت تکرار میشد تا اینکه به شکل اتفاقی با برنامه Instagram روی آیفون آشنا شدم. برنامهای که بوسیله اون میتونید عکس بگیرید، افکت بذارید و منتشر کنید تا دوستان شما هم آنها را ببینند و لایک بزنند. چیزی مثل توییتر تصویری مثلا.
ادامه ی نوشته
کارهای زیادی هست که میخواهیم انجام بدیم. کارهایی که میدونیم انجام دادنشون چه تاثیری مثبتی میتونه داشته باشه. اما انجام نمیدیم. دست روی دست میگذاریم. وقتی به مسیر پیشرو نگاه میکنیم، موانع زیادی میبینیم و همین موانع کافی است برای اینکه به اندازه کافی بترسیم و حرکتی نکنیم. میخواهیم کتاب بنویسم اما از خودمون میپرسیم اگر با استقبال روبرو نشه چی؟ یک کتاب دیگه بنویسم که چیبشه؟ میخواهیم کسب و کار راه بیاندازیم و از خودمون میپرسیم اگر شکست بخورم چی میشه؟ میخواهیم تغییری در شرایط شغلی خود ایجاد کنیم و از خودمون میپرسیم که اگر همه چیز اونطوری که فکر میکنم جلو نره چی؟ هزاران کار هست که میخواهیم انجام بدیم و از خودمون سوال میکنیم که اگر نشه چی؟
بله موانع زیادی در پیش رو وجود داره. موانعی که بزرگ و سخت هستند. اما همه موانع در ذهن شما متولد شدهاند. همه سدهای پیشرو در تخیل شما ساختهشدهاند. همه این سوالات زاییده ذهن شما هستند. اگر گوش کنید میشنوید که همه کتابها، همه فیلمها، نمایشها، نقاشیها، همه آدمهای اطراف زمزمه میکنند که باید حرکت کرد. باید این سد را شکست. برای نوشتن کتاب باید جمله اول را نوشت. خیلی ساده نوشت. برای ایجاد کسب و کار و تغییر در وضعیت کار باید اولین جلسه را برگزار کرد. ممکنه همه چیز در اولین قدم خوب پیشنره. اما برداشتن اولین قدم بسیار مهمه. شکستن یک سد بزرگ از ضربههای کوچک شروع میشود.
——————————————————————————————————————————————————

این مطلب در وبلاگ thecoach.ir منتشر شده است. شما میتوانید مشترک خورا ک این بلاگ شوید.
مشاوره شغلی به شما کمک میکند تا بتوانید شرایط کاری بهتری را تجربه کنید.
من را در توییتر و گوگل+ دنبال کنید.
برای برگشتن از شرکت به خونه آژانس گرفته بودم. در میانه راه که بودیم موبایل راننده زنگ زد و آقای راننده شروع کرد مثل بلبل انگلیسی صحبت کردن. از صحبتهاش متوجه شدم که مسافر غیرایرانی داره و مسافر میخواست باهاش برای صبح روز بعد قرار بذاره. تلفن که تمام شد پرسیدم مسافر خارجی دارید؟ راننده تایید کرد و گفت که چون میتونه انگلیسی صحبت کنه مسافرهای خارجی داره و به همین دلیل هم درآمد خوبی داره.
مکالمه من با آقای راننده که تمام شد داشتم به این موضوع فکر میکردم که داشتن یک مهارت ویژه در کار شاید بهظاهر ساده از نظر ما، باعث شده تا این شخص در جایگاه متفاوتی نسبت به همکاران خود قرار بگیره و در واقع دونستن زبان برای این شخص یک مزیت رقابتی شغلی حساب میشه.
در هر کار و شغلی که هستیم باید به این موضوع فکر کنیم که چه ویژگی در ما وجود داره که میتونه باعث بشه ما نسبت به دیگران در جایگاه متفاوتی قرار بگیریم. اینکه چه نقاط قوتی داریم که در صورت تقویت اونها میتونیم به پیشرفتهای خوبی برسیم. باید بدونیم که در هر زمان داشتن چه مهارتهایی میتونه باعث بشه تا موقعیت کاری خوبی بهدست بیاریم. فرقی نمیکنه که چه کاری انجام میدیم. فرقی نمیکنه که راننده آژانس باشیم یا یک مهندس. فرقی نمیکنه که در یک شرکت کوچک کار میکنیم یا یک سازمان بزرگ. همیشه میتونیم مهارتها و تواناییهای ویژهای رو بهدست بیاریم که باعث میشه شرایط کاریمون بهتر بشه.
——————————————————————————————————————————————————
این مطلب در وبلاگ thecoach.ir منتشر شده است. شما میتوانید مشترک خورا ک این بلاگ شوید.
من را در توییتر و گوگل+ دنبال کنید.
چند سال پیش به پیشنهاد یکی از دوستان عازم یک سفر ماجراجویانه شدیم و قرار شد در منطقهای دو سه شب چادر بزنیم. منطقهای که قرار بود به آن برسیم جایی بود که نه آب و غذایی در آنجا پیدا میشد و نه موبایل کار میکرد و ارتباط ما با همه دنیا قطع میشد.به اندازه سه روز آب و غذا برداشتیم بهاضافه چادر و کیسه خواب و مابقی وسایل لازم.
صبح زود به سمت شمال حرکت کردیم. اگر اشتباه نکنم ۴۰ کیلومتر مانده به آمل از جاده اصلی خارج شدیم و به سمت روستایی بهنام نمارستاق حرکت کردیم. از گردنهای خاکی گذشتیم و به روستا رسیدیم و البته روستا را هم رد کردیم بعد از چند ساعتی که در راه بودیم به منطقهای رسیدیم که فقط روبریمان کوه بود و دیگر مسیر ماشین رویی وجود نداشت. اینجا نقطهای بود که بخش دوم سفر ما آغاز میشد. ماشینها رو در محل مناسبی پارک کردیم و کولههایی که شاید نزدیک به ۳۰ کیلوگرم وزن داشت را برداشتیم و حرکت کردیم. از پل چوبی نهچندان سالمی که روی رودخانه بود گذشتیم و وارد دامنه کوه شدیم و مسیرمان را به سمت شمال ادامه دادیم. راهی که میرفتیم کاملا ناهموار و سخت بود. در واقع مسیری نبود که مدام از آن رفت و آمد در جریان باشد به همین دلیل قدمهای ما بردامنه لغزنده کوه گذاشته میشد. آفتاب داغ بود و و وزن وسایل بسیار زیاد. پایین کوه درهای بود که در انتهایش رودخانه جریان داشت و سرخوردن پا به معنی سقوط به دره بود.
بعد از گذشت مدتی پاهای من از شدت فشار به لرزه افتاد. احساس کردم یک قدم هم نمیتوانم بردارم. اما باز باقیمانده انرژیام را جمع کردم و به راه ادامه دادم. هرکدام در لحظاتی مینشستیم و کمی استراحت میکردیم، اما نشستن در شیب کوه هم خیلی باعث رفع خستگی نمیشد. مدتی که گذشت احساس کردم واقعا نمیتونم به راه ادامه بدم و به نظرم اومد هرگز به نقطهای که میخواهیم نمیرسم. پاهایم میلرزید و احساس میکردم هرلحظه ممکن است به دره سقوط کنم. به همین دلیل درجا نشستم. بدون اینکه نگاه کنم کجا مینشینم. چشمتون روز بد نبینه. جایی که من نشستم درست روی یک بوته خار بود. اما کاری نمیتونستم انجام بدم. بین سقوط و نشستن روی بوته خار منطقی بود که به بوته خار رضایت بدم. کمی که گذشت و پاهایم به وضعیت طبیعی برگشت، توجهم به درد بوته خار جلب شد و تازه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده. در اون لحظه همه چیز برام تمام شده بود و فکر میکردم که هرگز به هدف نمیرسم. اما باید بلند میشدم و حرکت میکردم. نرسیدن اینجا معنی نداشت. بعد از گذشتن از پیچی در کوه به منطقهای رسیدیم که تصویرش رو میبینید. انگار که از در برزخ به بهشت وارد شده باشی.

طی کردن این مسیر برای من مثل زندگی بود. این موضوع رو فراموش کرده بودم تا اینکه دچار بیماری شدم که من رو به چند دقیقهای مرگ رسوند. با اینکه مدتی گذشته اما هنوز هم دردها هستند. هنوز هم بوته خارهایی هستند که مجبورم روی آنها بشینم. دوستانی دارم که واقعا فرهیختهاند. یکی از اونها میگفت زندگی دورههای مختلف داره و هر دوره هدفی. برای اینکه از یک دوره عبور کنی باید به هدف اون دوره برسی. باید ببینی هدف این دوره از زندگی تو چیه. وقتی فکر میکنم میبینم راست میگه. نه برای من که برای همه ما همینطوره. همیشه یه دشت سرسبزی هست که میخوایم به اون برسیم اما تو راه بوته خارهایی وجود دارند که گاه مجبوریم روی آنها بنشینیم.
——————————————————————————————————————————————————
این مطلب در وبلاگ thecoach.ir منتشر شده است. شما میتوانید مشترک خورا ک این بلاگ شوید.
اولین نشست مدیران ایران با موضوع چگونگی طراحی کمپین تبلیغاتی
اهدای کامپیوترهای دست دوم - موسسه خیریه مهر گیتی
من را در توییتر و گوگل+ دنبال کنید.

پیکاسو نقل جالبی داره از مادرش. میگه:
وقتی بچه بودم مادرم بهم میگفت اگر تو کشیش بشی باید پاپ بشی، اگر سرباز بشی باید فرمانده بشی ولی من نقاش شدم و شدم پیکاسو!
حالا سوال اینجاست. شما چه کسی میخواهید باشید؟
پینوشت: برای این مطلب دنبال عکس بودم و Pablo Picasso را در Google Image جستجو کردم. انتظار داشتم که تعداد زیادی از تصاویر خود پیکاسو رو ببینم. اما تعداد زیادی از نقاشیهایش را دیدم. میشه از این موضوع یک نتیجه گرفت و اون هم اینه که کارهای پیکاسو به او هویت میدهند. در واقع از یک جایی به بعد در زندگی کارهای ماست که به ما هویت میدهد و دیگران ما را با کارهایمان خواهند شناخت.
——————————————————————————————————————————————————
این مطلب در وبلاگ thecoach.ir منتشر شده است. شما میتوانید مشترک خورا ک این بلاگ شوید.
اولین نشست مدیران ایران با موضوع چگونگی طراحی کمپین تبلیغاتی
اهدای کامپیوترهای دست دوم - موسسه خیریه مهر گیتی
من را در توییتر و گوگل+ دنبال کنید.

Photo by: Saleh Kh
چند سال پیش بود که رفته بودم سمت خیابان لالهزار یا باغ سپه سالار و همینطور که راه میرفتم توجهم به تعداد زیادی آگهی با عنوان کار تمام کن جلب شد. اگر اشتباه نکنم کار تمام کن به کسی میگویند که در کارگاههای کفشدوزی، مرحله آخر تولید کفش رو انجام میدهد. داشتم مقاله چطور کارتمام کن بزرگی باشیم رو میخوندم که یاد این موضوع افتادم. همیشه در بحثهای مختلف مدیریت اهداف و اجرای برنامهها، در مورد چگونگی شروع یک کار صحبت میشه، اما در مورد چکونگی خاتمه کار بحثی نمیشه. همیشه ما برای شروع یک کار هیجان زده میشویم اما در طول مسیر انگیزه خود برای پایان دادن به اون کار رو از دست میدهیم و این درحالی است که موقعی میتونید بگید در کاری موفق بودهاید که اون کار رو بهشکل کامل تموم کرده باشید.
من مدتها درگیر این مسئله بودم. یک کاری رو با هیجان بالا شروع میکردم و در طول مسیر از انجامش دلسرد میشدم و همیشه برام این سوال پیش میومد که چرا جذابیتهای اولیه کار از بین میره. کمکم متوجه شدم که افراد زیادی هستند که دچار این مسئله میشوند. در مقالهای که به اون اشاره کردم، در مورد تحقیقی صحبت شده که دلایل این موضوع رو تاحدی مشخص میکنه و من خلاصهای از اون مطلب رو اینجا آوردهام:
به پایان رساندن یک کار یعنی در طول زمان انجام اون کار به اندازه زمان شروع انگیزه داشته باشیم. در واقع این قدرت انگیزه است که ما رو به سمت تمام کردن کاری پیش میبرد. در تحقیقی که روانشناسان دانشگاه شیکاگو انجام دادهاند مشخص شده که ما پیشرفت یک کار رو به دو روش اندازه میگیریم. در روش اول نگاه میکنیم ببینیم چقدر کار انجام شده و در روش دوم نگاه میکنیم ببینیم چقدر کار پیشرو باقی مانده. در هر لحظه ممکنه ما یکی از این دو روش رو انتخاب کنیم. مثلا کسی که میخواهد ۲۰ کیلو وزن کم کند برای اینکه انگیزه خود را حفظ کند به این توجه میکند که ۱۲ کیلو کم کرده و ۸ کیلو باقی مانده.
هرکدام از این روشها میتونه در جایگاه خودش موثر باشه. اما تمرکز زیاد برای روی این موضوع که تاکنون چقدر کار انجام شده ممکنه باعث از بین رفتن انگیزهها بشه. در این تحقیق مشخص شده که وقتی همه توجه ما به میزان کاری که انجام دادهایم معطوف میشه، ذهن ما احساس ناتوانی در رسیدن به نتیجه میکنه و همه انگیزهها از بین میره. بهعنوان مثال روی دو گروه از دانشجویان آزمایشی انجام شده. به گروه اول گفتهاند که ۵۲% از درسی که باید بخوانند باقی مانده و به گروه دوم گفتهاند که ۴۸% درس خواندهاند. گروه اول در این شرایط انگیزه بیشتری برای ادامه درسخواندن داشته اند.
توجه به میزان کار باقیمانده به ما این حس را میدهد که وضعیت فعلی خود را بسنجیم و وضعیت هدف را هم ببینیم و متوجه بشویم چهکاری باید انجام بدهیم تا به هدف برسیم. درحالیکه توجه به کارهای انجام دادهشده اگرچه ممکن است احساس خوبی از پیشرفت به ما بدهد اما انگیزهی ادامه راه را نمیدهد.
در یک تیم تقدیر و تشکر زمانی انجام میشود که کار به معنای واقعی تمام شده باشد. یکی از هنرهای مدیران و رهبران بزرگ در این است که میتوانند همیشه تصویری مناسب از نقطه پایانی به افراد ارائه بدهند و انگیزه آنان را تقویت کنند. یک کارتمام کن حرفهای زمانی کارش را متوقف میکند که آن کار تمام شده باشد. آیا شما یک کارتمام کن حرفهای هستید؟