صحنه اول:
ایستادهام کنار خیابان منتظر تاکسی. یک پراید تر و تمیز بوق میزند. مسیر را میگویم. سوار میشوم، مسافری در ماشین نیست. مسیر کوتاهی را میخواهم بروم به همین دلیل دو سه دقیقهای بیشتر در تاکسی نیستم و مجبور نیستم زیاد به موسیقی رادیو پیام گوش کنم.
میرسم روبروی آزمایشگاه و پیاده میشوم. از پلهها بالا میروم. از بس که هر هفته به آزمایشگاه سر زدهام همه من را میشناسند. کارم سریع به جریان میافتد و من نشستهام روی صندای دستم مشت شده، رگم پیدا میشود، سوزن داخل میشود و خون پر میشود در سوزن.
صحنه ۲:
از آزمایشگاه خارج شدم، کنار خیابان ایستادهام. یک پراید تمیز میآید مسیر را میگویم و سوار میشوم. همان ماشین و همان راننده است. احساس میکنم همه چیز دارد از اول شروع میشود، احساس میکنم سرنگ دیگری منتظرم است. رادیو پیام آهنگ جدیدی پخش میکند.
من اینجا رو تازه کشف کردم. و در همین فرصت کوتاه که چندتا از پست هاشو خوندم عاشق این سادگی و زیباییش شدم.
مرسی از لطف شما
Déjà vu