هوای آلوده، خیابانهای شلوغ، دیوارهای رنگ و رورفته. سرگردانی این شهر بین فضای سنتی و مدرن و گرانی. همه اینها کافیست برای اینکه بگویی لحظهای در این شهر لعنتی نمیمانم. جمع کنی همه زندگی را و بروی به یک گوشه دنیا که تکلیفش با خودش معلوم است.
اما در نهایت میبینی که دلت برای آن روزهای کمیابی که تهران هوای کاملا صاف و تمیز و آبی دارد و دماوند از پشتبام خانهات معلوم است، تنگ میشود.
برای روزهایی که میتوانی در کافه خانه هنرمندان یا هر کافه دیگری بنشینی یک قهوه را به اسم فرانسه و اسپرسو بخوری تنگ میشود. برای اینکه یک کنسرت یا تئاتر را در سالنهای قدیمی تئاتر شهر و تالار وحدت ببینی تنگ میشود. برای اینکه فیلم خوب را سینما آزادی و فرهنگ ببینی تنگ میشود. و شب سری به بام بزنی و پیادهروی کنی و از آنجا به چراغهای روشن خانههای تهران زل بزنی تنگ میشود.
دلت تنگ میشود چون تهران، طهران است.

به راستی دلم تنگ می شود …