نام‌‌‌گذاری

به‌‌‌نظرم افرادی که نام شهرها یا روستاها را براساس یک مشخصه‌‌‌ی طبیعی انتخاب کرده‌‌‌اند هنرمند بوده‌‌‌اند. اینطور تصور می‌‌‌کنم که این افراد براساس یک الهام قوی از آن مشخصه‌‌‌ی طبیعی، تصمیم گرفته‌‌‌اند که محل سکونت خود را براساس همان مشخصه جاودانه کنند.
مثلا نام چهار افرا بر اساس وجود ۴ درخت افرای کنار هم انتخاب شده. و هزاران نام مشابه را می‌‌‌توان یافت.

سکوت در شالیزار

20120503-093009.jpg

برای ما جماعت شهر نشین، نبودن صدای ماشین یعنی سکوت. وقتی فضایی را تجربه می‌‌‌کنی که در آن فقط صدای اردک و غاز و قورباغه شنیده می‌‌‌شود، ما آن را تعبیر به سکوت می‌‌‌کنیم. این سکوت شاید فقط به دست زوزه بادی شکسته شود.

20120503-093009.jpg

چهره‌‌‌ها، صداها و نگاه‌‌‌ها

20120503-092753.jpg

قدم زدن در بازارهای قدیمی شهرهای مختلف برای من می‌‌‌تواند یک سرگرمی باشد. این وقت گذرانی نه برای تماشای مغازه‌‌‌ها یا حتی محصولات خاص آن شهر است، که برای نگاه کردن به آدم‌‌‌های آن شهر است.
در بازار قدیمی یک شهر می‌‌‌توان روح آن شهر را بازیافت. به چهره آدم‌‌‌ها که نگاه می‌‌‌کنی جزییاتی منحصر به‌‌‌فرد از رفتار خاص آن‌‌‌ها را می‌‌‌بینی.
صداها و آواهایی که از لهجه‌‌‌ها می‌‌‌شنوی متفاوت است از آنچه که همیشه می‌‌‌شنوی. بویی که استشمام می‌‌‌کنی هم متفاوت از تجربه همیشگی است.
حتی نگاه‌‌‌هایی که به صورت تو می‌‌‌افتد، نگاه یک بومی است به غریبه‌‌‌ای که گاهی به‌‌‌عنوان یک ناهنجاری شناخته می‌‌‌شود.
اما هرچه که باشد این تجربه تماشا کردن آدم‌‌‌‌‌ها در بازار قدیمی یک شهر را نباید از دست.

گوشه دنج

20120331-004304.jpg
باید گوشه‌‌‌ی دنجی داشت تا بتوان از شلوغی‌‌‌های روز به آن پناه برد. باید گوشه دنجی داشت با کتابهایی در دسترس، موسیقی‌‌‌هایی برای آرامش و یک فنجان چای یا قهوه.
زندگی گاهی فقط با داشتن یک گوشه دنج به‌‌‌سادگی می‌‌‌گذرد.

واقعیت و رویاها

مرزی بین رویا و واقعیت وجود دارد؟ آیا می‌توان گفت آنچه که رخ می‌دهد حقیقی است یا یک تصویر ذهنی است که در افکار ما به وضوح می‌رسد؟ نمی‌دانم….

اما فکر می‌کنم بین رویا تا واقعیت مرز پررنگی نباشد. مثل همین تصویر و نورانی بودنش. به سمت این نور و به پشت این درختان که حرکت کنید شاید به از مرز رویا رد بشوید و به واقعیت برسید. شاید هم برعکس! از واقعیت عبور کنید و در رویایی جاودانه شوید.

زاویه تنهایی

این عکس برای من تداعی کننده تنهایی است. شاید برای دیگری، مفهوم متفاوتی داشته باشد. شاید هم فقط یک درخت خشک باشد. درخت عریان، در پس زمینه آبی و بی‌انتهای آسمان، بی‌امید انگار تنها رها شده. اما چیزی پشت این تصویر هست که من می‌دانم. چیزی به اسم زاویه تنهایی. یعنی من به آن می‌گویم زاویه تنهایی. زاویه تنهایی زمانی شکل گرفته که من این عکس را طوری گرفته‌ام که فقط این درخت در تصویر باشد. اگر از همین درخت از زاویه دیگری عکس می‌گرفتم هرگز اسمش را تنهایی نمی‌گذاشتم. تنهایی گاه به زاویه دید ما وابسته است.

یاد یک کتاب افتادم از اکتاویو پاز به اسم دیالکتیک تنهایی.

روز‌بخیر آقای موراکامی

در هر دوره زندگیم گرفتار یک نویسنده شدم. دوره‌ای بود که رفتم در یک کتاب‌فروشی و هرچه کتاب از اخوان ثالث بود را خریدم و آمدم بیرون. چر؟ چون فقط یک شعرش تاثیر آنچنان عمیقی گذاشته بود که همان کافی بود برای این‌که بخواهم باقی کتاب‌هایش را هم داشته باشم. همین اتفاق برای ایتالو کالوینو، ریموند کارور، مارگاریت دوراس، رسول یونان و تعدادی دیگر افتاد. باید اعتراف کنم وقتی کتابی را می‌خوانم، اگر نویسنده‌اش مرده باشد احساس بهتری دارم. به این‌دلیل که می‌دانم یک‌روزی می‌شود که همه کتاب‌هایش را خوانده باشم. اما در مورد نویسنده‌های زنده کمی دچار استرس می‌شوم. کتابی را می‌خوانم اما می‌دانم بازهم عقب هستم. تا من کتابی را تمام کنم ممکن است نویسنده، کتابی دیگر را شروع کند یا داستانی را ترجمه کند.

این‌روزها گرفتار موراکامی شده‌ام. صبح و شب یک کتاب از موراکامی دستم هست. مثل خوره می‌خوانم. شاید سرعت پیشرفتم در خواندن خوب نباشد. اما مثل خوردن یک غذای لذیذ که می‌خواهید از هر لقمه آن لذت کامل را ببرید، با کلمات هر داستان از موراکامی اینطور برخورد می‌کنم. آرام می‌خوانم و پیش‌میروم. می خواهم داستان را کاملا لمس کنم. و هربار به پایان یک داستان که می‌رسم یک ضربه به من وارد می‌شود. موراکامی، به آرامی حرف‌هایش را در مغزم فرو می‌کند. هر داستان که تمام می‌شود انگار موراکامی دست‌ به سینه روبروی من می‌ایستد و با چشم‌های بادامیش خیلی جدی به من زل می‌زند. من به لکنت می‌افتم و می‌گویم: “روز به‌خیر آقای موراکامی”

تغییر زندگی

زندگی در هر لحظه تقسیم می‌شه به اتفاق‌هایی که می‌توان زمان را به بعد و قبل آن تقسیم کرد. امیر به زندگی گاهی این‌گونه نگاه می‌کنه و روی گاهی تاکید می‌کنه چون به چیزی که متغیر است نمی‌توان نگاه ثابتی داشت. زندگی در هر لحظه تغییر می‌کند و انسان هر لحظه تحت تاثیر این تغییر قرار می‌گیرد. از فیزیک تا روح و احساس دست‌خوش تغییر می‌شود. احساس‌های گم شده دیروز گاهی در امروز یا روزهای آینده دوباره پیدا می‌شوند.

خداحافظ وارفارین

20120220-191840.jpgامروز دکتر گفت دیگه لازم نیست این قرص رو بخورم. توقف مصرف این قرص دقیقا بعد از ۷ ماه داره اتفاق می‌افته. ۷ ماه هر روز درست راس ساعت ۷ عصر صدای آلارم موبایلم بلند می‌شد و به من می‌گفت که باید یکی از این قرص‌های صورتی را بیرون بکشم و با کمی آب از حلقم پایین بدهم.

وقتی دکتر گفت دیگه دوره مصرف این دارو تموم شده احساس عجیبی داشتم. الان ۲۰ دقیقه از ۷ گذشته و موبایلم برای آخرین بار آلارم را زد و من برای همیشه این آلارم را حذف کردم. وقتی کاری را هر روز برای مدت ۷ ماه انجام بدهی تبدیل به عادت و استایل زندگیت می‌شه. حتی دیگران هم به این شیوه زندگی تو عادت می‌کنن و می‌دونن که تو هر روز راس ساعت ۷ دقیقا چه کاری انجام می‌دی و اگر احیانا فراموش هم کنی، آنها هستند که به تو یادآوری کنن.

دارم وسوسه می‌شم یکی دیگه از این قرص‌ها را بالا بندازم. این قرص ۷ ماه ضامن این بود که خون در بدن من لخته نمی‌شود که باعث مردنم شود. حتما قبول می‌کنید که حالا که لازم نیست دیگر آنها را مصرف کنم، حق دارم که کمی بترسم حتی. این‌ قرص مثل رفیقی بوده که همیشه از جون من محافظت می‌کرده و حالا باید باهاش خداحافظی کنم. می‌دونم که این بیشتر یک تاثیر روانی است تا یک تاثیر فیزیکی. اما تاثیر روانی عمیقی است.

احساسم مثل روزی است که برای اولین بار یدک‌های دوچرخه را باز می‌کنند تا روی دو چرخ رکاب بزنی و به رکاب‌های اولت اطمینان نداری. یا مثل اون موقع که تیوپ نجات را ازت می‌گیرند و ازت می‌خوان که برای اولین بار بپری در قسمت عمیق استخر. هنوز به توازن حرکت دست و پاهات اطمینان نداری و با خودت فکر می‌کنی که اگر به زیر آب بری چه اتفاقی ممکن است برایت بیافتد.

۷ ماه این قرص همراه من بوده. بخاطر همین است که حالا وسوسه می‌شم یکی دیگه بالا بندازم…