بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘مصاحبه’

معرفی کتاب: عصرآفرینان – بزرگان کسب و کار قرن بیستم

۲۴ تیر ۱۳۸۹ امیر مهرانی ۲ دیدگاه

خیلی وقت پیش که با رضا برای خرید یکسری کتاب رفتیم انقلاب، پیشنهاد کرد که کتاب عصرآفرینان را بخرم. بدون اغراق باید بگم که این کتاب فوق العاده است. کتاب عصرآفرینان نتیجه یک تحقیق عظیم است که تاریخ کسب و کار و کارآفرینی در آمریکا را در طول یک قرن از ۱۹۰۰ تا ۲۰۰۰ بررسی می کند و در هر دوره چهره های تاثیرگذار را معرفی می کند. آنتونی جی. مایو و نیتین نوریا با حمایت گروه رهبری دانشکده کسب و کار هاروارد انجام شده.

وقتی این کتاب را می خواندم یاد کتاب چرا باید کلاسیکها را خواند از ایتالو کالوینو افتادم. اگر خواندن آثار کلاسیک در ادبیات ارزشمند است و برای ما سیر تحول ادبیات را مشخص می کند، خواندن این کتاب برای کسانی که در زمینه کارآفرینی فعال هستند یا کسب و کاری دارند، مثل یک کتاب مقدس است. در این کتاب خواننده با سرگذشت افراد و شرکتهایی آشنا می شوند که شیوه زندگی امروزی ما را از یک قرن پیش شکل داده اند.

در این کتاب به مفهوم جالبی اشاره شده به نام هوش بافتی (Contextual Intelligence). هوش بافتی عبارت است از  حساسیت عمیق نسبت به عوامل بافتی موجود در سطح کلان که بر شکل گیری، رشد، یا دگرگونی کسب و کارها اثر می گذارند. به زبان ساده باید بگم که در این کتاب عوامل بافتی و جغرافیایی که بر شکل گیری کسب و کارها تاثیر گذاشته مورد بررسی قرار گرفته است.

این کتاب به انتخاب مرکز توسعه پژوهشی توسعه مدیریت ایران ترجمه شده و موسسه خدمات فرهنگی رسا آن را منتشر کرده و آقای مهندس امیر توفیقی آن را ترجمه کرده اند که باید گفت ترجمه این کتاب که خود کار پژوهشی بوده بخوبی انجام شده. این کتاب ۵۹۹ صفحه است و قیمت پشت جلد آن ۸۵۰۰ تومان است.

از مقدمه مرکز پژوهشی توسعه مدیریت در کتاب:

هرچقدر میزان حساسیت مدیران کسب و کار به عوامل بافتی در سطح کلان نظیر مداخله ی دولت در اقتصاد و روابط بین الملل یا هنجارهای اجتماعی و نیز از انتظار هر مقطع زمانی از نیروی کار و تکنولوژی بیشتر درک شود، امکان رشد و توسعه و تحول در کسب و کار بیشتر می شود.

اگر یک کار خاص زودتر یا دیرتر و در جای نامناسب انجام شود می تواند مدیر، کارآفرین و رهبر را به جای اینکه به یک قهرمان تبدیل کند، به یک احمق بدل سازد.

بروز رسانی:

هفته پیش از طریق ایمیل از آقای امیر توفیقی متجرم ایمیل خواهش کردم تا در مورد کتاب توضیحی بنویسند. نتیجه بر این شد که من سه سوال پرسیدم و آقای توفیقی لطف کردند و با اینکه در ایران تشریف نداشتند، خیلی صمیمی پاسخها را ارسال نمودند.

آقای توفیقی، کتاب عصرآفرینان یک مرجع است از تاریخ کسب و کار که شاید تاکنون نمونه اش را نداشتیم. چطور شد که این کتاب را ترجمه کردید؟

در مورد انتخاب کتاب راستش دروغ چرا ، انتخاب اولیه از من نبود. آقای دکتر مهدوی که بعدا مقدمه ای هم بر کتاب نوشتند این کتاب رو انتخاب کردند و به جناب آقای ناجیان مدیر محترم و فرهیخته انتشارات رسا که از دوستان عالیقدر من هستند گفته بودند که کسی را برای ترجمه این کتاب پیدا کنند. بنده قبل از این کتاب هم چند کتاب سنگین کار کرده بودم و برای همین جناب ناجیان هم با من تماس کرفتند و گفتند یه کتاب عظیم هست که فقط راه دست خودته منم کتاب رو دیدم و بخش هایی رو خوندم و خوشم اومد و ترجمه رو شروع کردم.

بازخوردها در مورد این کتاب چگونه بوده؟ بین خوانندگان و احتمالا محافل علمی آیا نطرات خاصی در مورد این کتاب داده شده؟

خوشبختانه بازخوردهای بسیار خوبی در مورد این کتاب دریافت کردم و متاسفانه این تنها کتابی بوده که بنده در موردش بازخورد دریافت کردم . گرچه از همان اولین کتاب، همیشه ادرس ایمیل خودم رو در مقدمه کتاب ذکر کرده بودم به هر حال خوشحالم که حداقل در این یک مورد بازخوردها خوب بود. دوستان عزیزم در نشریه مهندسی بازار و شرکت tmba.ir چندین سمینار بر اساس محتوای این کتاب برگزار کردند.
سرکار خانمی از گیلان با من تماس گرفتند و گفتند پایان نامه فوق لیسانس مدیریتشان در مورد هوش بافتی contextual intelligence است که در این کتاب به تفصیل به آن پرداخته شده و بیان کردند که این کتاب تنها مرجع فارسی بوده که برای تحقیق خود یافته اند و پایان نامه شان کاملا بر اساس این کتاب شکل گرفته است. به هر حال بسیار خوشحالم که بازخوردها مثبت بوده و خستگی از تن من درآمد. دوستان دیگری هم ابراز محبت کردند که از همگی تشکر میکنم.

آیا کتابهای دیگری در همین زمینه ترجمه کرده اید؟ در صورت امکان معرفی بفرمایید.

در مورد سوال آخر شاید یک معرفی از خودم و کتاب هایی که ترجمه کرده ام بد نباشد.

بنده امیر توفیقی متولد ۱۳۵۸ مهندس مخابرات و دانشجوی فوق لیسانس فناوری اطلاعات هستم. ترجمه به عنوان یک کار جنبی و مورد علاقه در کنار کار و رشته اصلی خودم بوده و تا کنون ۱۹ کتاب در حوزه مدیریت و بازاریابی ترجمه کرده ام که بعضی از آنها عبارتند از:
بهبودی یا نابودی: رازهای مدیریتی جک ولش در جنرال الکتریک ، انتشارات انستیتو ایز ایران
زندگی خود را دگرگون کنید، انستیتو ایز ایران
چه کسی میگوید فیل ها نمیتوانند برقصند؟ داستان تحول آی بی ام،انستیتو ایز ایران
مهارت های رهبری برای مدیران، انستیتو ایز ایران
جعبه ابزار بازاریابی، از سری کتاب های چکیده هاروارد، انستیتو ایز ایران
راه و روش اجرا، نشر پیک آوین
عصر آفرینان، انتشارات رسا
مشتری ها چگونه فکر میکنند، رسا
۱۰۱ تکنیک برای حفظ و جذب مشتری، رسا
شیفته مشتری، اثر بلانچارد، رسا
کارآفرین یک دقیقه ای، بلانچارد، رسا
درنگ نکن، انجامش بده، ریچارد برانسون، نشر سیته
و آخرین کتابی هم که ترجمه کردم اثر عظیمی بود در مورد ثروتمندترین مرد جهان، وارن بافت، به نام گلوله برفی که سیته در حال تدوین آن است و هنوز به بازار نیامده
http://www.adinebook.com/gp/search?search-alias=books&rh=n:1000,p_2:%25D8%25A7%25D9%2585%25D9%258A%25D8%25B1%2B%25D8%25AA%25D9%2588%25D9%2581%25D9%258A%25D9%2582%25D9%258A,p_3:author-exact&chooser-sort=price
این لینک فرستی از بخشی از کتابهایی است که من ترجمه کرده ام . البته اولین کتاب این سایت که آشنایی با ادیان است از بنده نیست و شباهت اسمی است.
امیدوارم پاسخ سوالات شما را داده باشم

با سپاس
امیر توفیقی

——————————————————————————————————————————————

در قسمت بپرسید؟ می توانید سوالات خود را در زمینه مطالبی که در بلاگ می نویسم مطرح کنید تا پاسخ بدهم.

می توانید مشترک فید مطالب این بلاگ بشوید و دیگر مطالب را دنبال کنید.

بلاگ سازمانی خود را ثبت کنید تا در Thecoach.ir به خوانندگان جدید معرفی شود.

خدماتی را که می توانم ارائه بدهم مطالعه کنید و در صورت نیاز با من تماس بگیرید.

دسته هامصاحبه, معرفی کتاب برچسب ها:

گفتگوی امیر کاستاریکا و دیه گو مارادونا

چند سال پیش سایتی داشتم به نام کافه نمایش، که این مطلب را برای آن ترجمه کرده بودم. گفتگوی امیر کاستاریکا، کارگردان مشهور با مارادونای اسطوره. درباره زندگی مارادونا فیلمهای مختلفی ساخته شده اما مستندی که کاستاریکا ساخته در این بین کاملا متفاوت است. مارادونا هم شخصیتی است که عقاید تند سیاسی دارد و این عقاید بخوبی در این مصاحبه مشهود است. این مطلب ارتباطی با تکنولوژی و مدیریت و موضوعهای کاری که تا بحال می نوشتم ندارد، اما برای فضای جام جهانی و شرایطی که مارادونا با شکست سنگین به کشورش بازگشت و باز مورد استقبال قرار گرفت، شاید مناسب باشد.

فقر از ثروت قدمت بیشتری دارد

کاستاریکا برنده  جایزه کن و بعنوان یکی از مشهور ترین کارگردانان تمام دوران در سال ۲۰۰۶ فیلمی مستند درباره اسطوره جاودانه فوتبال آرژانتین – دیه گو مارادونا – ساخت. این گفتگو حاصل همنشینی کاستاریکا و مارادونا در قطاری است که به سمت بندر مار دل پلاتا در آرژانتین جهت برگزاری تظاهراتی علیه بوش می رود.

اگرچه ممکن است این گفتگو رنگ و بوی سیاسی و ضد آمریکایی داشته باشد و آنچنان به دنیای سینما ارتباطی نداشته باشد، اما این گفتگو اول زوایای دید کارگردانی مشهور را برای ما آشکار می کند که چطور به مسائل سیاسی و اجتماعی اهمیت می دهد و دوم اینکه سیاست همیشه دستمایه ای مهم برای هنر است و حاصل داستان های سیاسی فیلمهایی بزرگ بوده است.

در حال گریزی از سیاسی بودن نیست. حتی آنکه خود را خارج از سیاست می داند به محرک های سیاسی واکنش نشان می دهد.

کاستاریکا: مارادونا مردی است که تحقیر تمام دنیا را در جریان آن دریبل های تاریخی در بازی آرژانتین – انگلستان، در سال ۱۹۸۵، روی پوست خود احساس کرده است. در آن لحظه هفت بازیکن پشت سر او جا ماندند و آن بازیکنان سالهای سال جزو تحقیر کنندگان ماندند و در انتظار فرصتی برای انتقام بودند.

برای من مارادونا در آن دقایق اندک، مارگارت تاچر، رونالد ریگان، ملکه مادر، پرنس چارلز، پاپ ژان پال دوم را دریبل کرد و از آنجا که فوتبال بازی تخیل و ابتکار است، مارادونا بوش پدر و پسر را دریبل نمود. برای مارادونا این کافی بود. بعد از پاول برایتنر(۱) فوتبالیست دیگری در طرف فقرا نبود. این بازیکن آلمانی در دوران رومانتیک دهده ۷۰ یک بازیکن منتخب شناخته می شد. بسیاری اعتقاد دارند که فوتبالیست ها افراد باهوشی نیستند. اما من این را قبول ندارم. چطور یک نفر می تواند در حساب بانکی اش پولهای میلیونی داشته باشد و باهوش نباشد. ممکن است آنها تحصیلات عالی نداشته باشند اما نمی توان گفت که باهوش نیستند.

ما اکنون در قطاری هستیم که به سمت مار دل پلاتا(۲) می رود. جایی که قرار است تظاهراتی بر علیه بوش صورت پذیرد و مارادونا در این قطار حضور دارد. اکنون من دریافتم که پاول برایتنر تنها نیست و جریان دهه ۷۰ گم نشده است. در این قطار جایی برای حماقت وجود ندارد. اینجا وضعیت کاملا متفاوت است.

مارادونا: من فوتبال را در تاریکی یاد گرفتم. پشت خانه ام، استادیوم یک تیم دسته چهارمی بود. من تمام روز با توپ بازی می کردم و وقتی همه بچه ها به خانه هاشان می رفتند، من در تاریکی می ماندم و بازی می کردم. در آن تاریکی چیزی دیده نمی شد. من به سمت دروازه شوت می کردم و بر یافتن دروازه پافشاری می کردم. ده سال بعد وقتی اولین قرار داد خود را با Argentina Juniors بستم متوجه شدم که بازی با توپ در تاریکی بسیار مفید بوده.

کاستاریکا: تو در فاول فیوریتو متولد شدی که از محله های فقیر نشین آرژانتین است. من باید از تو می پرسیدم که چی توی کله ات است. چون تو هیچگاه آن مردم را فراموش نکردی و همیشه با آنها ماندی.

مارادونا: مردمان فقیر هیچگاه به تو خیانت نمیکنند. بسیاری از دوستانم و حتی مدیر برنامه هایم – کوپولا – از من پول دزدیده اند و مرا ترک کرده اند. اما مردم فیوریتو همانطور که بودند هستند. این مکان سمبل فقر است. اگرچه اکنون خیابانها آسفالت شده اند اما فقر مشابه زمانی است که من در آنجا زندگی می کردم. افراد سیاسی و آنهایی که به دولت نزدیک هستند هر روز ثروتمندتر می شوند. من هم این شانس را داشتم که یکی از آنها باشم، اما پاسخ منفی دادم چراکه می بایست ار فقرا می دزدیدم. تنها یک بار با افراد سیاسی آرژانتین صحبت کردم و تمام حرفهایی را به آنها گفتم که نمی خواستند بشنوند.

کاستاریکا: بونو فوکس(۳) و باب گلدوف(۴) به اندازه شما معروف نیستند. اما از شهرتشان برای فعالیت های بشر دوستانه استفاده کرده اند که این باعث ارتقا آنها نیز شده است. شما هیچگاه چنین کاری را انجام نداده اید.

مارادونا: پول وقت شما را می گیرد و دیگر هیچ! شما باید مقداری وقار، غرور و سلامتی برای خود نگه بدارید. ۴۴سال را پشت سر گذاشته ام و می دانم که مساله فقر ادامه دارد. من به میانه آنهایی که همه چیز دارند و آنهایی که چیزی ندارند نگاه می کنم. این تنها مساله آرژانتین، برزیل، کوبا و ونزوئلا نیست. آمریکاییها کله های ما را خرد کرده اند. به یاد بیاورید که آنها در دهه ۷۰ چه بلایی سر ما آوردند. آنها ما را مثل بچه هایی در دست خود داشتند. آنها یک رژیم نظامی در آرژانتین قرار دادند و باعث کشته شدن ۳۰۰۰۰نفر شدند. آنها پس از این همین کار را در شیلی، نیکاراگوئه و گواتمالا تکرار کردند. آنها به تو ضربه می زنند و بعد به حال خود رهایت می کنند تا عذاب بکشی. آنها با ثروت کلان به خانه هایشان بازمی گردند و تو می مانی مثل یک سگ و مثل یک سگ زندگی می کنی. اما همیشه اینطور نمی ماند. آنها اکنون دیگر اجازه استفاده از این حقه های سیاسی را ندارند. پس از گذشت دوره مداخله نظامی و پشتیبانی از رژیم فاشیست در آمریکای لاتین ما اکنون به اتحاد رسیده ایم. آرژانتین، برزیل و ونزوئلا اکنون با هم متحد شده اند تا جنایات بوش را فریاد بزنند. اما امیر، من نمی دانم چرا اینها را به تو می گویم. تو خودت همه چیز را می دانی. تو طرف ما هستی. چه احساسی داری؟

کاستاریکا:من مثل چارلی چاپلین هستم، وقتی که داشت در خیابان قدم می زد و کسی به او پرچمی داد. بیا درباره روابط داخل آمریکا صحبت کنیم. اگر درست متوجه شده باشم آنها شما را گول زندند. مثل قرارداد نفتی که با شما بسته شد. آنها به مکزیک پول دادند و ۳۰۰۰۰کارگر را مشغول به کار کردند. بعضی از مکزیکی ها درآمد های خوبی داشتند. اما سود اصلی به کشوری دیگر می رسید و نه به مکزیک.

مارادونا: بله درست است. مکزیک هم به غیر از آن ۳۰۰۰۰ نفر کشور بسیار فقیری است. آمریکاییها این کار را در سرتاسر دنیا انجام داده اند و همیشه همان داستان همیشگی تکرار می شود. مزایای اصلی همیشه برای آنهاست و تنها پس مانده ها برای تو می ماند.

کاستاریکا: به نظر تو ما چکار می توانیم انجام دهیم؟ این یک داستان تکراری از زمانهای بسیار قدیم است.

مارادونا: چه کاری باید انجام داد؟ تغییر دادن شرایط کار بسیار دشواری است. اما مساله مهم این است که ما می توانیم راجع به این موضوع صحبت کنیم. متاسفانه، پاپ علاقه ای به صحبت در این زمینه نشان نمی دهد. اگر هم بخواهد این کار را انجام دهد، تنها یک موضوع ذهن او را مشغول می کند که چطور واتیکان را حفظ کند. این مثل آمریکاییها. واتیکان امپراطوری بسیار ثروتمندی است. پاپ هیچگاه در آفریقا نبوده است و هیچگاه به آنجا نرفت تا بر خاکش بوسه بزند و به بچه های گرسنه غذا بدهد. اما ۱۵۰میلیون دلار برای تبلیغات جلوگیری از بارداری ناخواسته دریافت کرد. یک شرکت تبلیغاتی این هزینه را صرف کرد اما پاپ هیچگاه برای این کار هزینه ای نکرد و کسی هم در این مورد صحبتی نکرد. این موضوع در اسناد واتیکان ثبت شده و کسی بخاطر نیاورد که پاپ چطور آفریقا را فراموش کرد.

کاستاریکا: اکنون نزدیک مار دل پلاتا هستیم و تظاهر کنندگان در فضایی که اتحاد را می توان در آن استشمام کرد، استراحت می کنند. این درست مثل شخصیتهای دهه هفتاد است که سرنوشت خود را انتخاب می کردند و به سوی آن می رفتند. شک ندارم که هر کلمه مارادونا از روی دانش و شناختی است که نسبت به وضع کنونی جهان دارد. روزگاری او به مثابه یک الهه بود. مانند اسطوره گیلگامش(۵). یک داستان حماسی از نابود شدن خدایی که از گل سرشته شده بود. از زمانی که او جادوگر هر بازی بود، تا زمانی که او هوایی برای تنفس نداشت. جایی گیر افتاده بود که هوایی برای تنفس و محلی برای حضور نداشت. او بسیار محبوب تر از پاپ بود. آن بالا، خیلی بالا اما او هوایی برای تنفس نداشت و کسی نبود که به او بگوید که بودن در این ارتفاع جای امنی برای او نیست. او به مصرف کوکائین رو آورد. مثل گیلگامیش که خدای گلی روی زمین ضربه خورد. او شروع به جستجوی خودش کرد. حتی در آن لحظات او سعی می کرد به جایی برگردد که برای او اکیسژن کافی داشته باشد. او می خواست عادی باشد و این باعث شد تا او در چهار دقیقه مرگ را تجربه کند. اما رویا بازگشت. من که در صندلی کناری او نشسته ام این را شهادت می دهم . من بسیار خوش شانس هستم. همچنین بخشی از دوران بازگشت او هستم. همه او را ترک کردند غیر از خانواده اش و فیدل کاسترو. وقتی که بیمارستان بوئینوس آیرس درهای خود را به روی او بست، کاسترو با آغوشی باز او را پذیرفت. مردم می توانند فکر کنند که او هیچگاه بدون مواد مخدر نتوانست زندگی کند، چون نتوانست بار سنگین قهرمان بودن را به دوش بکشد. اما این دلیل نیست. از بیوگرافی او می توان متوجه شد که مارادونا نمی توانست از خودش مراقبت نماید و در یک لحظه او نمی داند که چطور باید خودش را کنترل نماید. وقتی که او یک حرفه ای شد، ریورپلاتا به او پیشنهاد مالی فوق العاده ای داد اما او نپذیرفت و به بوکاجونیورز رفت. وقتی که تعدادی از طرفداران خواستند از او اخاذی کنند او جنگید، وقتی مربی اش به او دروغ گفت او رختکن را بهم ریخت. او هیچگاه این اعتقاد حقیقی را نداشت که پرداختن به پول هدر دادن وقت است.

مارادونا: پدرم را بخاطر دارم وقتی از کار به خانه برمی گشت و به اندازه کافی برای شکم ما هشت بچه پول بدست نیادورده بود. سکوت می کرد، چون غذایی نبود. هر کسی نمی تواند این موضوع را درک کند، بخصوص آنهایی که گرسنه نمانده اند. خواهرم کمتر غذا می خورد و باقی آن را برای من نگه می داشت. در چنین شرایطی احساس همدردی، عشق و مراقبت در وجودت رشد می کند و این چنین است که داستانهای دوران کودکی من هیچگاه از بین نمی روند. مادرم خودش را به دل درد می زد برای اینکه غذا را برای بچه هایش نگه دارد. او همیشه چشمش به دیگ غذا بود تا مطمئن شود غذا به اندازه کافی برای همه مانده باشد. برادرم، یک مثال از فقر است… بله مادرت به تو دروغ می گوید که به تو غذا بدهد. ممکن است خیلی ها بگویند که این یک کتاب داستان است اما امیر، برادر من یک زندگی حقیقی است و من به تو حقیقت را می گویم.

کاستاریکا: بله این فقر است و بسیار ناراحت کننده. خیلی گذشته خود را به سادگی فراموش می کنند اما تو چطور این احساسات را از کودکی تا کنون حفظ کرده ای؟

مارادونا: من فراموش نکرده ام. نمی توانم که فراموش کنم. فقر از ثروت قدیمی تر است. پدرم در یک فروشگاه کار می کرد و همیشه کیسه های سنگین را جابجا می کرد، حتی وقتی که پیر شده بود. من می توانم مدتها در مورد پورژووازی و فقر صحبت کنم. برای من هیچگاه تفاوتی نداشت اما این شاید در مورد همه ثروتمندان صادق نباشد. من شکی ندارم. بسیاری سعی می کنند که به سیاستمداران نزدیک شوند، سیاستمداران هم از توانایی های آنها سو استفاده می کنند. اگر در این دسته از آدمها نباشی تو را دیوانه فرض می کنند. بله، من دیوانه ام و دیوانه خواهم ماند و با تمام این حرفها متوجه می شوی که با من چه کرده اند. تو می دانی امیر، من برای چهار دقیقه یک آدم مرده بودم، به همین دلیل معنی زندگی را می دانم.

کاستاریکا: بعد از ماجرای اتیوپی و اجرای کنسرت های همزمان، باب گلدوف ثروتمندتر شده. بونو به کشورهای مختلف سفر می کند و از روسای جمهور آن کشورها می خواهد تا بدهی هایشان را به کشورهای آفریقایی پرداخت کنند. او حتی با بوش ناهار خورد.

مارادونا: من یک چیز را می دانم و آن اینست که هیچگاه جرات غذا خوردن با بوش را ندارم.

کاستاریکا: چرا؟

مارادونا: بودن در کنار یک جنایتکار احساس خوبی به آدم نمی دهد.

کاستاریکا: گارسیا مارکز به من گفت که ما می توانیم در مورد فیدل حرفهای زیادی بزنیم. اما او نگهبان فرهنگ ایسپانو (۶) به ارث گذاشته شده در آمریکای لاتین است.

مارادونا: بله درست است. اما آرژانتین اکنون بخشی از آمریکا است. آرژانتینی ها همه آنچه را که دارند به یانکی ها می فروشند. مثل بخش جنوبی آرژانتین که منطقه ای بسیار حاصل خیز است. بنابراین همه آنچه که فیدل برای آن جنگید را ما به باد دادیم. با این پول ما تنها به یکی از مستعمرات آمریکا تبدیل شدیم. آمریکاییها در حال گسترش مستعمرات خود در همه جای دنیا هستند.

کاستاریکا: چطور با فیدل کاسترو ملاقات کردی؟

مارادونا: در سال ۱۹۸۷ من برنده دو جایزه شدم. یکی در کوبا و دیگری در آمریکا. به آمریکاییها گفتم جایزه تان را برای خودتان نگه دارید. با فیدل ملاقات کردم و پنج ساعت در مورد چگوارا و آرژانتین با هم صحبت کردیم. بعنوان یک مرد جوان در مورد انقلاب مطالعه کرده بودم. در مورد چگوارای شجاع، در مورد فیدل و من عاشق فیدل شده بودم. به نظر من او مثل یک شیر از سرزمین خود دفاع کرد. او تنها سیاستمداری است که به دزدیدن از فقرا فکر نکرد. اما این کاری است که آمریکاییها سعی در انجام آن دارند.

قطار به مار دل پلاتا نزدیک شده است…

(۱)    پاول برایتنر فوتبالیست اسطوره ای آلمان در سالهای ۷۰ بود که بخاطر گرایش های سیاسی و فعالیتهای اجتماعی شهرت داشت.

(۲)    مار دل پلاتا بزرگترین بندر آرژانتین می باشد.

(۳)    بونو فوکس مشهور به بونو خواننده گروه راک U2

(4)    باب گلدوف خواننده ایرلندی که در فیلم The Wall از گروه Pink Floyd بازی کرد و در سال های اخیر مجموعه کنسرتهای Live 8  را در کشورهای مختلف برگزار نمود.

(۵)    گیلگامش در اسطوره بعنوان اولین فرا انسان تاریخ ثبت شده است که دو سومش از جنس خدا و یک سومش از جنس انسان بوده است.

(۶)    ایسپانو اشاره دارد به فرهنگ اسپانیایی – آمریکایی

گفتگو با Kate Ray کارگردان مستند وب معنایی

۱۲ خرداد ۱۳۸۹ امیر مهرانی ۴ دیدگاه

چند روز پیش ویدئویی در بلاگ گذاشتم با عنوان مستند وب معنایی – وب۳ که توسط Kate Ray ساخته شده بود. این مستند مرا جذب کرد و باعث شد از Kate خواهش کنم تا گفتگویی در این زمینه با من داشته باشد و او هم پذیرفت. این مصاحبه بصورت ایمیلی انجام شده و طبیعی است که کاستی هایی دارد. در این گفتگو من سعی کردم تا هم در زمینه وب معنایی و هم در این زمینه که چطور ویدئو می تواند به درک مفاهیم پیچیده کمک کند سوالاتی را بپرسم.

کیت ری فارغ التحصیل از دو رشته روزنامه نگاری و روانشناسی از دانشگاه نیویورک است. او ۲۳ سال سن دارد و با روزنامه ها و وب سایتهای خبری مختلفی در دنیا کار کرده است. برای آشنایی با او می توانید به بلاگش مراجعه کنید. مستند وب معنایی او در اینترنت بازخوردهای خوبی داشته و سایتهایی مثل Mashable به آن اشاره کرده اند.

Kate Ray

Kate Ray

کیت، تو فارغ التحصیل دو رشته روانشناسی و روزنامه نگاری از دانشگاه نیویورک هستی و به نظر میاد مثل کسی که فارغ التحصیل رشته های مرتبط با IT است، به دنیای تکنولوژی مرتبط نباشی. با این وجود وب معنایی از مباحث مورد علاقه توست. ممکنه بپرسم چرا به این موضوع علاقمند شدی؟ چه ارتباطی بین رشته های تحصیلی تو و وب معنایی وجود داره؟

وب معنایی در واقع ارتباط جالبی با روانشناسی دارد. اینکه مغز چطور مفاهیم و دانش را سازماندهی می کند. این موضوع همیشه مورد علاقه من بوده. (پروژه تحقیقاتی من در این زمینه بوده که چطور طبقه بندی اشیایی که ما می بینیم، بر روی حافظه مان تاثیر می گذارد). این علاقه ای بود که به واسطه رشته تحصیلی ام به این موضوع داشتم. اما از طرفی دیگر، افرادی که پشت ماجرای وب معنایی بودند مرا وسوسه کردند. آدمهایی که به نظر می رسید در زمینه کاریشان بسیار با جدیت کار می کنند. من می خواستم داستان آنها را بازگو کنم. پدرم استیون ری که مرا با دنیای وب معنایی آشنا کرد، یکی از همان افرادی بود که شور هیجانش درباره کاری که برای ما ناشناخته است، مرا تحت تاثیر قرار داد.

بعضی از افراد، در فیلم تو اشاره کرده اند که وب معنایی مثل یک آرمان شهر است. نظر تو درباره وب معنایی و آینده وب چیست؟

به نظر من هم دورنمای وب معنایی آرمانی است. اما دورنمای خود تکنولوژی وب جهانی هم اینگونه بوده. مطمئن نیستم که وب معنایی به آنچه که اول درباره اش تصور می شده برسد، اما به نظرم همین دیدگاه فعلی باعث پیشرفت تکنولوژی خواهد شد. فرای اینکه این موضوع عملی باشد یا نه به نظرم این ارزش دنبال کردن را دارد.

خوب بذار راجع به خود مستند صحبت کنیم. بازخوردها تاکنون چطور بوده؟

من واقعا تا حالا تحت تاثیر قرار گرفتم. خیلی جالبه که آدمهایی از سوئیس، ایتالیا و ایران با من درباره فیلم تماس می گیرند و این  موضوع مشخص می کنه که وب چطور ما را به هم متصل کرده. من همه نظرات و ایمیلها را با کمال میل می پذیرم و امیدوارم که آدمهای بیشتری هم این فیلم را ببینند. کار من اینه که یک بحث رو راه بندازم. پس هرچقدر که بیشتر نظر دریافت کنم، یعنی موفق بوده ام.

تو در فیلمت با آدمهای شناخته شده ای در زمینه وب مصاحبه کرده ای که معمولا دسترسی به آنها مشکله. چطور ارتباط برقرار کردی. با ایمیل؟ چطور؟

از راههای مختلفی با آنها ارتباط برقرار کردم. مثلا من توسط استاد روزنامه نگاری ام به David Weinberger معرفی شدم. با Tim Berners Lee در سمینار وب معنایی آشنا شدم و خیلی خوش شانس بودم که او قبول کرد با من صحبت کند. به مدت یک هفته با Clay Shriky تماس می گرفتم تا قبول کند با من صحبت کند. اما در حالت کلی آدمهای حوزه وب معنایی علاقمند بودند تا در این زمینه صحبت کنند. من قصد رقابت با دیگر خبرنگاران وب معنایی را نداشتم.

آیا برای ساخت ویدئو حامی مالی داشتی؟

نه حامی مالی نداشتم. اما فیلم پروژه تز پایان نامه روزنامه نگاری ام بود. به همین دلیل دانشگاه وسایل مورد نیاز را در اختیار من قرار داد.

ساخت مستند چقدر طول کشید؟

این کارحدود ۸ ماه از من زمان گرفت. ۳ماه اول به تحقیق و مصاحبه گذشت و باقی آن زمان صرف ویرایش شد. این اولین مستند من بود و اینکه یاد بگیرم که چطور داستان تصویری یک فیلم را کنار هم قرار بدهم سخت تر بود تا اینکه بخواهم خود موضوع فیلم را نمایش دهم.

وقتی می خواهیم از یک مفهوم جدید صحبت کنیم هم می توانیم مطالبی را در بلاگ بنویسیم و هم آن را بصورت ویدئو منتشر کنیم. برتری ویدئو در این زمینه چیست؟

من ویدئو را انتخاب کردم چون می خواستم آدمهای پشت تکنولوژی را معرفی کنم چون واقعا آدمهای زیادی پشت این مفهوم وجود ندارند. ما فکر می کنیم که تکنولوژی چیزی جدای از ماست، اما آنچه که برای من جالب است این موضوع است که آدمهایی که در زمینه تکنولوژی کار می کنند چقدر به کارشان ایمان دارند و چقدر فلسفه شخصی و نگاهشان به دنیا وارد کارشان می شود. من می خواستم داستان وب معنایی من، انسانی باشد تا انسانهای دیگر هم با آن مرتبط شوند.

با ساختن این ویدئو آیا این هدف را دنبال می کردی که خودت را در زمینه وب معنایی برند کنی؟

به نظرم در زمینه روزنامه نگاری وب معنایی کمی برند شده باشم چون آدمهای کمی روی این موضوع کار کرده اند. نمی دونم که می خوام باز هم  بر روی وب معنایی تمرکز کنم یا نه اما می دانم که می خواهم باز هم گزارشهای در زمینه تکنولوژی منتشر کنم. من از اینکه با موضوعهای پیچیده کشتی بگیرم و آن را تبدیل به یک مفهوم ساده کنم لذت میبرم. به نظرم ماجراهایی که در زمینه تکنولوژی پیدا می شوند، می توانند خیلی انگیزه بخش باشند، اگر پیچیده شان نکنیم.

بعنوان یک روزنامه نگار و روانشناس، و با توجه به تغییرات پیش رو در دنیای وب، آینده کاری خود را چطور میبینی؟

بعنوان یک روزنامه نگار به تغییرات کاملا آگاه هستم. من مثل خیلی از روزنامه نگارها بخاطر این تغییرات غمگین نیستم. اما این خیلی ناراحت کننده است که تعداد زیادی از آدمهای بزرگ در این زمینه کارشان را از دست می دهند. اکنون ما موقعیت بسیار بزرگی داریم که آدمهای بیشتری را برای انتشار اخبار و وقایع و جذب دیدگاه های مختلف دخیل کنیم. به همین دلیل است که من روی استارت آپ اینترنتی با نام Kommons کار می کنم که هدفش سازماندهای به اطلاعاتی است که افراد در سایتهای سوشیال مدیا مثل توییتر منتشر می کنند. هدف این کار اینست که اطلاعات را برای افراد کاربردی تر کند و به آنها اجازه بدهد تا قدرت مضاعفی در انتشار اخبار دنیای خود داشته باشند.

مخاطبین هدف تو چه کسانی بودند؟

مخاطبین هدف من افرادی در زمینه تکنولوژی و رسانه بودند که با مفهوم وب معنایی آشنایی داشته اند اما درک صحیحی از آن نداشتند. من امیدوارم بودم که آدمهای فعال در زمینه وب معنایی بتوانند از ویدئوی من استفاده کنند تا موضوع کارشان را به دیگران معرفی کنند، که این اتفاق رخ داده است.

آیا پروژه مستند دیگری پیش رو داری؟

در حال حاضر پروژه دیگری ندارم اما دوست دارم یک مستند دیگر بسازم. من چیزهای بسیاری در جریان ساخت این مستند یاد گرفتم. اینکه در آینده چه کارهایی را نباید انجام داد. من آموزش خاصی در زمینه مستند سازی ندیده بودم بنابراین انجامش بهترین روشی بود که میشد یاد گرفت چطور باید این کار را انجام داد.

دسته هامصاحبه برچسب ها:,

مصاحبه با من در پورتال گروه مدیریت دانشگاه گیلان

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ امیر مهرانی ۴ دیدگاه

عباس قربانی، مصاحبه ای با من انجام داده در زمینه نقش بلاگهای سازمانی و ابزارهای سوشیال در سازمانها که در پورتال گروه مدیریت دانشگاه گیلان منتشر شده می توانید آن را مطالعه کنید. از عباس قربانی عزیز بخاطر این مصاحبه ایمیلی تشکر می کنم.

دسته هابلاگ سازمانی, مصاحبه برچسب ها: