فیلم کوتاه – راز
این فیلم رو علی نعمتی شهاب عزیز فرستاده بود. دیدنش حس خوبی داره. پیشنهاد می کنم ۵ دقیقه زمان بگذارید، از هدفون استفاده کنید و با آرامش تماشا کنید.
Your secret from Jean-Sebastien Monzani on Vimeo.
من و کلاس بازیگری
جشن خانه تئاتر - عکس از منصوره قره داغی
Debbie Weil از افرادی است که بلاگش را دنبال می کنم. اینبار مطلبی را منتشر کرده بود از تجربه ای که در کلاس بازیگری داشته و ظاهرا در دوره ای شرکت کرده که عنوانش بازیگری برای متخصصها بوده. این موضوع باعث شد تا یاد ۶سال پیش بیافتم و تجربه مشابهی که داشتم. شرکت در کلاس بازیگری. ۶سال پیش من شخصیتی آروم و بی سر و صدا داشتم، بطوریکه ممکن بود حتی حضورم در یک جمع به سختی احساس شود و کسی از بودن و نبودن من باخبر نشود. خوب این شراط خیلی هم خوب نبود. برای اینکه بخواهم حرف بزنم باید کلی با خودم کلنجار می رفتم و خودم را آماده می کردم و بعد چند کلمه حرف می زدم و باز تمرکزم بهم می ریخت.
تو روزهایی که خیلی از کارم لذت نمی بردم و شرایط خوبی را تجربه نمی کردم و به داستان نویسی و نمایشنامه نویسی هم علاقه پیدا کرده بودم، فکر کردم شاید برای اینکه بتوانم نمایشنامه بنویسم بهتر است در یک دوره آموزشی ثبت نام کنم. با بیژن (رفیق پایه که حالا بعد از چند سال دوباره با هم همکار شدیم) رفتیم به سمت دانشگاه تهران و دانشکده هنر که دوره های آزاد هنری داشت. مدیر مرکز آموزهای آزاد هنری آشنای بیژن بود و با توجه به اینکه زمان ثبت نام گذشته بود، بیژن داشت سعی می کرد که یک جوری شرایط ثبت نام من را فراهم کنه و من هم داشتم لیست کلاسها را که به بورد دانشگاه چسبانده شده بود نگاه می کردم. در همین شرایط بیژن از من سوال کرد که چه کلاسی می خواستی بری؟ من نمی دونم چرا اما در یک اقدام انتحاری گفتم بازیگری. بیژن چند ثانیه ای کلا هنگ کرد.
خلاصه که همون موقع من ثبت نام شدم و به کلاس که نیم ساعتی از شروعش می گذشت فرستاده شدم. حالا شما من را تصور کنید که به زور حرف می زنم باید در چنین کلاسی شرکت کنم. برای نشستن هم اتفاقا یکجا خالی بود و اونهم کنار یک خانم قرار داشت. خلاصه نشستم و استاد مطالبی توضیح می داد و باید یادداشت می کردیم. من نه کاغذ و نه خودکار همراهم نداشتم و همان خانم لطف کرد و کاغذ و خودکار به من داد. چند دقیقه ای که گذشت استاد یک خانم را انتخاب کرد و به میان پلاتو برد و بعد دنبال یک پسر گشت تا یک اتود اولیه بزنند. بله اون پسر انتخاب شده من بودم و باید نقش یک نظامی که در حال اعتراف گرفتن از آن دختر است را بازی می کردم. واقعا لحظه سختی را در زندگیم تجربه می کردم. وسط پلاتو که نیمه تاریک بود ایستادم و کارم را شروع کردم. بعد از چند ثانیه مسلط شدم. بعد فریاد زدم و بعد از چند دقیقه تمام احساسهای استرس قبلی برای همیشه از بین رفت. باورم نمی شد اما تقریبا تو تمام دوره جزو نفراتی بودم که جلوتر از بقیه اتود می زدم.
مخلص کلام اینکه دوره های بازیگری می تواند برای بازیگر شدن نباشد، تمرینهای بیان و بدنی که داشتیم به شدت در صحبت کردن و زبان بدن من تاثیر گذاشت. اگرچه آنروزها به این موضوع توجهی نداشتم که این دوره چه تاثیری در کارم خواهد داشت. اما حالا که به ۶ سال پیش نگاه می کنم تاثیرش را بخوبی می بینم.
توضیح: اون خانمی که کنارش نشسته بودم و بهم خودکار و کاغذ داد اکنون همسرمه.
تبلیغات
——————————————————————————————————————————————
در قسمت بپرسید؟ می توانید سوالات خود را در زمینه مطالبی که در بلاگ می نویسم مطرح کنید تا پاسخ بدهم.
می توانید مشترک فید مطالب این بلاگ بشوید و دیگر مطالب را دنبال کنید.
بلاگ سازمانی خود را ثبت کنید تا در Thecoach.ir به خوانندگان جدید معرفی شود.
خدماتی را که می توانم ارائه بدهم مطالعه کنید و در صورت نیاز با من تماس بگیرید.
معرفی کتاب: عصرآفرینان – بزرگان کسب و کار قرن بیستم
خیلی وقت پیش که با رضا برای خرید یکسری کتاب رفتیم انقلاب، پیشنهاد کرد که کتاب عصرآفرینان را بخرم. بدون اغراق باید بگم که این کتاب فوق العاده است. کتاب عصرآفرینان نتیجه یک تحقیق عظیم است که تاریخ کسب و کار و کارآفرینی در آمریکا را در طول یک قرن از ۱۹۰۰ تا ۲۰۰۰ بررسی می کند و در هر دوره چهره های تاثیرگذار را معرفی می کند. آنتونی جی. مایو و نیتین نوریا با حمایت گروه رهبری دانشکده کسب و کار هاروارد انجام شده.
وقتی این کتاب را می خواندم یاد کتاب چرا باید کلاسیکها را خواند از ایتالو کالوینو افتادم. اگر خواندن آثار کلاسیک در ادبیات ارزشمند است و برای ما سیر تحول ادبیات را مشخص می کند، خواندن این کتاب برای کسانی که در زمینه کارآفرینی فعال هستند یا کسب و کاری دارند، مثل یک کتاب مقدس است. در این کتاب خواننده با سرگذشت افراد و شرکتهایی آشنا می شوند که شیوه زندگی امروزی ما را از یک قرن پیش شکل داده اند.
در این کتاب به مفهوم جالبی اشاره شده به نام هوش بافتی (Contextual Intelligence). هوش بافتی عبارت است از حساسیت عمیق نسبت به عوامل بافتی موجود در سطح کلان که بر شکل گیری، رشد، یا دگرگونی کسب و کارها اثر می گذارند. به زبان ساده باید بگم که در این کتاب عوامل بافتی و جغرافیایی که بر شکل گیری کسب و کارها تاثیر گذاشته مورد بررسی قرار گرفته است.
این کتاب به انتخاب مرکز توسعه پژوهشی توسعه مدیریت ایران ترجمه شده و موسسه خدمات فرهنگی رسا آن را منتشر کرده و آقای مهندس امیر توفیقی آن را ترجمه کرده اند که باید گفت ترجمه این کتاب که خود کار پژوهشی بوده بخوبی انجام شده. این کتاب ۵۹۹ صفحه است و قیمت پشت جلد آن ۸۵۰۰ تومان است.
از مقدمه مرکز پژوهشی توسعه مدیریت در کتاب:
هرچقدر میزان حساسیت مدیران کسب و کار به عوامل بافتی در سطح کلان نظیر مداخله ی دولت در اقتصاد و روابط بین الملل یا هنجارهای اجتماعی و نیز از انتظار هر مقطع زمانی از نیروی کار و تکنولوژی بیشتر درک شود، امکان رشد و توسعه و تحول در کسب و کار بیشتر می شود.
اگر یک کار خاص زودتر یا دیرتر و در جای نامناسب انجام شود می تواند مدیر، کارآفرین و رهبر را به جای اینکه به یک قهرمان تبدیل کند، به یک احمق بدل سازد.
بروز رسانی:
هفته پیش از طریق ایمیل از آقای امیر توفیقی متجرم ایمیل خواهش کردم تا در مورد کتاب توضیحی بنویسند. نتیجه بر این شد که من سه سوال پرسیدم و آقای توفیقی لطف کردند و با اینکه در ایران تشریف نداشتند، خیلی صمیمی پاسخها را ارسال نمودند.
آقای توفیقی، کتاب عصرآفرینان یک مرجع است از تاریخ کسب و کار که شاید تاکنون نمونه اش را نداشتیم. چطور شد که این کتاب را ترجمه کردید؟
در مورد انتخاب کتاب راستش دروغ چرا ، انتخاب اولیه از من نبود. آقای دکتر مهدوی که بعدا مقدمه ای هم بر کتاب نوشتند این کتاب رو انتخاب کردند و به جناب آقای ناجیان مدیر محترم و فرهیخته انتشارات رسا که از دوستان عالیقدر من هستند گفته بودند که کسی را برای ترجمه این کتاب پیدا کنند. بنده قبل از این کتاب هم چند کتاب سنگین کار کرده بودم و برای همین جناب ناجیان هم با من تماس کرفتند و گفتند یه کتاب عظیم هست که فقط راه دست خودته منم کتاب رو دیدم و بخش هایی رو خوندم و خوشم اومد و ترجمه رو شروع کردم.
بازخوردها در مورد این کتاب چگونه بوده؟ بین خوانندگان و احتمالا محافل علمی آیا نطرات خاصی در مورد این کتاب داده شده؟
خوشبختانه بازخوردهای بسیار خوبی در مورد این کتاب دریافت کردم و متاسفانه این تنها کتابی بوده که بنده در موردش بازخورد دریافت کردم . گرچه از همان اولین کتاب، همیشه ادرس ایمیل خودم رو در مقدمه کتاب ذکر کرده بودم به هر حال خوشحالم که حداقل در این یک مورد بازخوردها خوب بود. دوستان عزیزم در نشریه مهندسی بازار و شرکت tmba.ir چندین سمینار بر اساس محتوای این کتاب برگزار کردند.
سرکار خانمی از گیلان با من تماس گرفتند و گفتند پایان نامه فوق لیسانس مدیریتشان در مورد هوش بافتی contextual intelligence است که در این کتاب به تفصیل به آن پرداخته شده و بیان کردند که این کتاب تنها مرجع فارسی بوده که برای تحقیق خود یافته اند و پایان نامه شان کاملا بر اساس این کتاب شکل گرفته است. به هر حال بسیار خوشحالم که بازخوردها مثبت بوده و خستگی از تن من درآمد. دوستان دیگری هم ابراز محبت کردند که از همگی تشکر میکنم.
آیا کتابهای دیگری در همین زمینه ترجمه کرده اید؟ در صورت امکان معرفی بفرمایید.
در مورد سوال آخر شاید یک معرفی از خودم و کتاب هایی که ترجمه کرده ام بد نباشد.
بنده امیر توفیقی متولد ۱۳۵۸ مهندس مخابرات و دانشجوی فوق لیسانس فناوری اطلاعات هستم. ترجمه به عنوان یک کار جنبی و مورد علاقه در کنار کار و رشته اصلی خودم بوده و تا کنون ۱۹ کتاب در حوزه مدیریت و بازاریابی ترجمه کرده ام که بعضی از آنها عبارتند از:
بهبودی یا نابودی: رازهای مدیریتی جک ولش در جنرال الکتریک ، انتشارات انستیتو ایز ایران
زندگی خود را دگرگون کنید، انستیتو ایز ایران
چه کسی میگوید فیل ها نمیتوانند برقصند؟ داستان تحول آی بی ام،انستیتو ایز ایران
مهارت های رهبری برای مدیران، انستیتو ایز ایران
جعبه ابزار بازاریابی، از سری کتاب های چکیده هاروارد، انستیتو ایز ایران
راه و روش اجرا، نشر پیک آوین
عصر آفرینان، انتشارات رسا
مشتری ها چگونه فکر میکنند، رسا
۱۰۱ تکنیک برای حفظ و جذب مشتری، رسا
شیفته مشتری، اثر بلانچارد، رسا
کارآفرین یک دقیقه ای، بلانچارد، رسا
درنگ نکن، انجامش بده، ریچارد برانسون، نشر سیته
و آخرین کتابی هم که ترجمه کردم اثر عظیمی بود در مورد ثروتمندترین مرد جهان، وارن بافت، به نام گلوله برفی که سیته در حال تدوین آن است و هنوز به بازار نیامده
http://www.adinebook.com/gp/search?search-alias=books&rh=n:1000,p_2:%25D8%25A7%25D9%2585%25D9%258A%25D8%25B1%2B%25D8%25AA%25D9%2588%25D9%2581%25D9%258A%25D9%2582%25D9%258A,p_3:author-exact&chooser-sort=price
این لینک فرستی از بخشی از کتابهایی است که من ترجمه کرده ام . البته اولین کتاب این سایت که آشنایی با ادیان است از بنده نیست و شباهت اسمی است.
امیدوارم پاسخ سوالات شما را داده باشم
با سپاس
امیر توفیقی
——————————————————————————————————————————————
در قسمت بپرسید؟ می توانید سوالات خود را در زمینه مطالبی که در بلاگ می نویسم مطرح کنید تا پاسخ بدهم.
می توانید مشترک فید مطالب این بلاگ بشوید و دیگر مطالب را دنبال کنید.
بلاگ سازمانی خود را ثبت کنید تا در Thecoach.ir به خوانندگان جدید معرفی شود.
خدماتی را که می توانم ارائه بدهم مطالعه کنید و در صورت نیاز با من تماس بگیرید.
نتیجه نظرسنجی روش پیدا کردن کار مورد نظر – شما در حال حاضر یک برند هستید!
در مطلب قبل “پرسنال برندینگ: شما به دنبال کار می گردید یا کار به دنبال شما می گردد؟” نظر سنجی قرار دادم در این مورد که شما از چه طریقی کار مورد نظر خود را انتخاب می کنید؟ و نمودار زیر نتیجه پاسخهاست. (از آنجایی که من نظر سنجی را با Google Doc ساخته بودم و نمی دونم چرا یکدفعه این سرویس با نمایش فونت فارسی کنار نمودارها مشکل پیدا کرده، مجبور شدم نتیجه را به Excel منتقل کنم و نمودار را دوباره بسازم)
همانطور که در نمودار مشخص شده، پیدا کردن کار از طریق آگهی های روزنامه و سایتهای کاریابی، کمترین میزان را داشته و برعکس بیشتر کارها به مخاطبهای نظر سنجی یا پیشنهاد شده یا افراد بواسطه دوستان و آشنایان به موقعیتهای کاری معرفی می شوند. البته نتیجه این نظر سنجی در محدوده خوانندگان این بلاگ است و این شرایط برای شغلهای مختلف متفاوت است. مثلا معمولا سازمانهای بزرگ با آگهی های روزنامه ای اقدام به جذب نیرو می کنند یا از طریق آزمونهای ورودی افراد مورد نظر را پیدا می کنند. البته باید در این اواخر نقش سایتهایی مثل Iran Talent را هم در نظر گرفت که بخش عمده ای از نیروهای انسانی مورد نیاز شرکتهای بزرگ و چند ملیتی را تامین کرده اند.
اما با توجه به تمام این موضوعها باید به این نکته توجه داشت که معمولا افرادی که بواسطه آشنایی قبلی با تخصص و تجربه شان و یا به واسطه آشنایان به کاری معرفی می شوند می توانند از شرایط کاری بهتری برخوردار باشند. (از این مورد گاهی با نام پارتی بازی هم یاد می شود که در مطلبی جداگانه به مقوله ارتباطات و پارتی خواهم پرداخت). اما این فقط در مرحله معرفی و رسیدن به کار مورد نظر است و بعد از آن کیفیت انجام کار است که میزان اعتبار شخص در محیط کار را مشخص می کند. با توجه به همه این موارد، دو موردی که در نظر سنجی آمار بالاتری دارند بیانگر یک حقیقت هستند و آن اینست که هر شخص دارای یک برند است. بله شما همین حالا داری یک برند هستید که باعث می شود کارهای حوزه تخصصیتان به شما پیشنهاد شود. نحوه حرف زدنتان، صحبت کردنتان، لباس پوشیدن و نگرش شما به کاری که انجام می دهید و نوع تخصصتان همه برند شما را شکل می دهند. اما این برند، برندی است که بصورت ناخودآگاه شکل می گیرد و معمولا ما تصوری از تاثیر برند خود بر دیگران نداریم. پرسنال برندینگ در واقع هنر تعریف و نگهداری از تاثیری است که بر اطرافمان داریم. پرسنال برندینگ به ما کمک می کند تا بصورت آگاهانه تصویری از خودمان بر اساس واقعیت شخصیت و تواناییهایمان ایجاد کنیم. ایجاد مناسب و آگاهانه این تصویر- برند- باعث می شود تا شرایط کاری کاملا متفاوتی را تجربه کنیم.
در کارگاه پرسنال برندینگ که در مطلب قبل به آن اشاره کردم، شما با تکنیکهای پرسنال برندینگ آشنا خواهید شد. اطلاعات کارگاه را می توانید از طریق همین بلاگ یا بلاگ رضا بهرامی پیگیری نمایید.
شما می توانید در بحثی با عنوان معیارهای موفقیت یک شخص در را کار را چه عواملی می دانید؟ که در گوگل ویو جاری است شرکت کنید.
تبلیغات
——————————————————————————————————————————————
در قسمت بپرسید؟ می توانید سوالات خود را در زمینه مطالبی که در بلاگ می نویسم مطرح کنید تا پاسخ بدهم.
می توانید مشترک فید مطالب این بلاگ بشوید و دیگر مطالب را دنبال کنید.
بلاگ سازمانی خود را ثبت کنید تا در Thecoach.ir به خوانندگان جدید معرفی شود.
خدماتی را که می توانم ارائه بدهم مطالعه کنید و در صورت نیاز با من تماس بگیرید.
پرسنال برندینگ: شما به دنبال کار می گردید یا کار به دنبال شما می گردد؟
پیدا کردن کار یا تغییر کار برای همه ما همیشه یک مسئله بسیار مهم است. اگر تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده باشیم پیدا کردن کار مناسب شرایط خاص خودش را دارد، اگر هم فردی با تجربه باشیم و به هر دلیلی از شرایط موجودمان راضی نباشیم و بخواهیم محیط کاریمان را تغییر دهیم هم باز شرایط ویژه های را تجربه خواهیم کرد.
اما سوال اینجاست که شما در هر مرحله از تجربه کاری که هستید، برای پیدا کردن کار مورد نظر خود از چه روشی استفاده می کنید؟ آیا هر روز صبح صفحه نیازمندیهای روزنامه ها را باز می کنید و با آگهی دهندگان تماس می گیرید؟ آیا از سایتهای کاریابی استفاده می کنید؟ شاید به دوستان خود می گویید تا در صورتی که موقعیت مناسب کاری وجود داشت، به شما اطلاع دهند. در هر کدام از این شرایط چقدر ممکن است کار ایده آل خود را پیدا کنید؟ کاری که از جنبه های مختلف رضایت شما را جلب کند. هم موقعیت مالی مناسبی داشته باشد، هم شرایط پیشرفت خوبی داشته باشد و هم فضایی مناسب برای کار کردن داشته باشد.
شاید شما هم اطراف خود افرادی را بشناسید که بخاطر تجربه و تخصصی که دارند، کارها و پروژه های زیادی به آنها معرفی می شود. اما چه اتفاقی باید بیافتد تا به این نقطه برسیم؟
اول باید این حقیقت را قبول کرد که تخصص و دانش شما محصول شماست. شما برای فروش موفق محصول خود باید برنامه ریزی دقیقی داشته باشید. آیا فکر کردید که اگر قرار باشد موبایل بخرید چرا iPhone اولویت دارد در حالیکه قیمت بالایی دارد؟ چرا کفش Nike می خرید؟ چرا تلویزون Sony را به محصولات دیگر ترجیح می دهید؟ اینها همه برندهایی هستند که با شنیدن نامشان در ذهن ما تصویری شکل می گیرد. مثلا ممکن است ما برای خرید یک تی شرت پول بیشتری بدهیم فقط به دلیل اینکه لوگوی شرکت Nike روی آن قرار گرفته. حالا این سوال مطرح است که کسی که می خواهد با شما کار کند با شنیدن نام شما چه تصویری در ذهنش شکل می گیرد؟
پاسخ به این سوال باعث آشنایی با مفهومی به نام برند شخصی (Personal Branding) می شود. مفهموم پرسنال برندیگ اولین بار در سال ۱۹۹۷ توسط تام پیترز در مجله Fast Company بکار برده شد. در مقاله ای که پیترز در همین زمینه منتشر کرد، او اشاره می کند که اکنون زمانی است که شما باید از برندهای بزرگ دنیا درس بگیرید و برند شخصی خودتان را بسازید. ساخت برند شخصی
به شما کمک می کند تا در حوزه تخصصی کارتان، بتوانید خود را بخوبی معرفی کنید. نام شما نمایانگر مجموعه ای از توانایی ها، تخصصها و راهکارها خواهد بود و به این ترتیب است که شما می توانید به سطحی بالاتر از کار برسید و همواره احترام کارفرمایان را همراه داشته باشید. با ساخت برند خود، این نام شماست که اعتبار ایجاد می کند. افراد علاقه مند خواهند بود با شما کار کنند، حرفها و عقاید شما ارزش پیدا می کند و در نتیجه شما می توانید شرایط کاری متفاوتی را تجربه کنید. با پیدایش مفاهیم وب ۲ مفهوم پرسنال برندینگ، پررنگ تر شد چراکه ابزارهای تولید شده در سطح اینترنت به افراد امکانات بیشتری برای تولید محتوا و انتشار نظرات و عقایدشان را می دهد. افراد می توانند با دیگران شبکه های اجتماعی تشکیل دهند و تخصصشان را بخوبی بفروشند. اشتباه نکنید مفهوم پرسنال برندینگ برای افرادی که آزاد کار می کنند (freelancers) نیست. بلکه پرسنال برندینگ به هر شخص در هر سطح کمک می کند تا شرایط کاری اش را متحول کند.
بزودی به همراه رضا بهرامی مجموعه کارگاه های پرسنال برندینگ را برگزار خواهیم کرد. این کارگاه ها در شرایطی متفاوت از آنچه که تاکنون تجربه کرده اید برگزار خواهد شد. همچنین از این پس می توانید این سری مطالب را تحت دسته بندی پرسنال برندیگ دنبال کنید. در همین رابطه مطلب نکاتی برای موفقیت در مصاحبه استخدامی را مطالعه کنید.
تبلیغات
——————————————————————————————————————————————
در قسمت بپرسید؟ می توانید سوالات خود را در زمینه مطالبی که در بلاگ می نویسم مطرح کنید تا پاسخ بدهم.
می توانید مشترک فید مطالب این بلاگ بشوید و دیگر مطالب را دنبال کنید.
بلاگ سازمانی خود را ثبت کنید تا در Thecoach.ir به خوانندگان جدید معرفی شود.
خدماتی را که می توانم ارائه بدهم مطالعه کنید و در صورت نیاز با من تماس بگیرید.
۵ مینیمال از گذشته
قبل تر بلاگ داشتم. سه چهارتا شاید. مطالب فنی و تخصصی نمی نوشتم. بیشتر در زمینه ادبیات و سینما و تئاتر و این جور موضوعها بوده. داشتم فایلها را روی لپ تاپم جابجا می کردم، بعضی از نوشته ها را پیدا کردم که نتیجه دوره داستان نویسی شهریار مندنی پور بود و در بلاگهای قبلی منتشر کرده بودم. مینیمالهایی که حداقل مربوط به ۵-۶ سال پیش هستند.حالا برای استراحت هم که شده و برای تغییر فضا فکر کردم بخشی از آنها را دوباره اینجا منتشر کنم.
روبان
من به دنبالش می دویدم، او می خندید و فرار می کرد. دنباله روبان صورتی گره خورده به موهایش تاب می خورد در آسمان. چشمانم بازی می کردند با رقص دنباله روبان. او دوید و پیچید در دالانی تاریک. صورتی روبان رنگ باخت در تاریکی دالان که انگار روزنه ای نداشت. صدای خنده اش نبود. دویدم، راهم را پیدا کردم، از انتهای دالان بیرون زدم. دنباله روبانی سیاه که از انتهای دسته گلی که عکس او رویش نشسته بود در آسمان تاب می خورد. من پیر شده بودم.
گرادیوایی دیگر
روبروی آینه ایستاده بودند. لاکوئلا به صورت گرادیوا خیره شد و گفت: “یه آرزو کن”.
گرادیوا چشمانش را لحظه ای بست و دوباره باز کرد. لاکوئلا گفت:”کدوم طرف؟”
گرادیوا گفت:”چپ”. لاکوئلا لبخندی زد و موژه را از روی گونه چپ گرادیوا برداشت و پرسید:”آرزوت چی بود؟”، گرادیوا گفت:”اینکه تو همیشه همینطور باشی.” و سرش را روی سینه لاکوئلا گذاشت. لاکوئلا در آینه به خودش نگاه می کرد و خاطره یک ساعت قبل در کافه روبروی گرادیوایی دیگر را به یاد می آورد.
هدیه ای برای پدر
سربازهای دشمن اطراف هدف مورد نظر را اشغال کرده بودند. تعدادشان آنقدر زیاد بود که به سادگی نمی توانست خودش را برساند به زیر مخزن سوخت و بمب را آنجا کار بگذارد و مجبور بود با تمرکز و دقت بالا به آرامی سربازها را از پا درآورد تا به هدف مورد نظر برسد. یک ساعتی گذشته بود و خود را رسانده بود به نزدیکیهای تانکر سوخت و کمین کرده بود که در موقعیت مناسب خود را به زیر تانکر برساند که ناگهان با فریاد پدر ترسید، دستش رفت روی دکمه شلیک و تفنگش شلیک کرد و سربازها متوجه حضورش شدند و او را کشتند و بازی تمام شد. آنقدر عصبانی بود که آرزو می کرد تفنگش واقعی بود و فشنگ شلیک شده در مغز پدرش فرو می رفت. پدر اما ایستاده بود جلوی در و داد می زد و از روزی ۱۸ ساعت بازی کردن پسر شانزده ساله اش خسته شده بود. پدر ایستاده بوده و او با نفرت نگاهش می کرد.
پدر رفته بود و در اتاق نشمین فوتبال تماشا می کرد. ساعتی گذشته بود که پدر دید او با چهره ای پشیمان، در حالی که دستهایش پشت کمرش گره خورده آمده و ایستاده روبرویش. با حالتی پشیمان به پدر گفت: “پدر دوست ندارم دیگه اذیتت کنم. برات یه هدیه آوردم.” پدر چشمش به روبان سرخ رنگی افتاد که از میان پاهای او معلوم بود و مشخص بود که به هدیه ای گره خورده. پدر که حالت پشیمان او را دید از شدت عصابانیت خودش هم احساس شرمندگی کرد و لبخندی بر صورتش نشست. او دستانش را که پشتش بودند از هم باز کرد. پدر با چشمانش رد روبان را دنبال کرد که می آمد جلو. چشمان پدر از سرخی روبان بالا آمد و رسید به سیاهی لوله تفنگ که گلوله ازش خارج شده بود و در مغز پدر نشسته بود.
وقتی خرچنگها روی تپه ماهورها آواز بخوانند*
با غضبی تمام نشدنی و خشمی ابدی در چشمهای آندره نگریست و با نفرتی تمام گفت: وقتی خرچنگها روی تپه ماهورها آواز بخوانند.
آندره با ناتوانی و نا امیدی همانطور که به شعله آتش در شومینه خیره شده بود گفت: و خرچنگها هیچگاه به تپه ماهورها نخواهند رسید و آواز نخواهند خواند و این یعنی تو، تو آنیای من، هیچگاه اینجا نخواهی ماند.
کارگزدان آندره را صدا کرد و گفت: باید نا امید تر باشی. تو زندگیات را باختهای پس در مرز نابودی باش. دوباره تمرین میکنیم.
و آنیا شروع کرد: وقتی خرچنگها…
* ضربالمثل روسی است که بیانگر عمل محال ممکن است
رقص برف
وارد تالار می شوم. می ایستم در درگاهی که چشم بگردانم و پیدایت کنم بین جمع جمعیت. باد سرد از در بلند و نیمه باز درون می وزد. نم برف نفوذ کرده از کفشهای سپیدم، به پاها رسیده می لرزاند پاها را و می رود لرزش در استخوانهای فرسوده زیر پوست چروکیده مخفی در شلوار سپید. می افتد لرزش در رگهایم و می چرخد و می لرزاند قلب کهنه را تپی می زند قلب و می فرستد لرزش را به مغزی پر از خاطره پوشیده با موهای سپید، و باز تپی می زند و می بردم به چهل سال پیش که گذشته به سرعت رسیدن لرزش از کف پاها تا نوک سر. ایستاده بودم در درگاهی، خیس از برف و لرزشی که می چرخید در من و چشم را می چرخاند میان جمعیت که پیدایت کند، پیدایت کنم تا به آغوش بکشمت و قلبت تپی بزند و خون را بچرخاند در بدنت و گرم کند و گرمایت از سرما برهاندم. قلبت تپی بزند، قلبم تپی بزند و خون بچرخد و چشم بماند و بماند، خیره به تو و تو به من و باز هر دو قلب با هم تپی بزنند و گرمای بازدم ها روی پوست صورتها احساس شود. می بینمت سپید پوش، عروس گونه، با وقار و آرام ایستاده ای کنار ستون سپید و بلند، تندیس مرمری شده ای خوش تراش و زیبا و می درخشی، می درخشاندت نور لوسترهای بزرگ تالار. برق موهای سپیدت نشانی از پیری نیستند. شده ای دانه برف زیبا. دانه برفهای زیبا در خیابان می رقصیدند تا روی نشیمن گاه گرم دست من و لختی در چشمانم جای نمی گرفتند و آب می شدند. لختی چهل سال گذشته بود. و لختی گرم می شدم وقتی خیس از برف های آب شده می رسیدم و تو دستانم را می گرفتی. باز می کنم راهم را از میان مهمانان و می آیم به سمت تو، آرام از پشت ستون و پشت تو و حلقه می کنم دست را دور کمرت. گرمای بدنت می آید از پوست کهنه می رسد به استخوانهای فرسوده، می رود در رگ، قلبم تپی می زند و گرما پخش می شود پایین تا کف پا و بالا تا نوک سر به سرعت گذشت چهل سال. قلبت تپی زده بود و انگار لرزش از دست من، از درون من افتاده بود در بدن تو که هیجان زده می خواستی خودت را برهانی از حلقه دستها دور کمرت و چرخیده بودی، دیده بودی صورتم را که لبخند می زد به تو – گرم – و چشمانم که می نگریستند به چشمانت و قلبت تپی زده بود، آرام گرفته بودی، گرمای بازدمت زیر گلویم نشست و لبخند زدی. نگرانی، مثل دانه برف روی کف دست من، لحظه ای دوام نیاورد بر خطوط چهره ات و همگی شده بودند خطوط خنده و شادی. موسیقی در تالار پخش شد، قلبهامان تپی زدند و خون آمد در دستان تو که دور گردنم حلقه شد و آمد در دستان من که کمرت را گرفت و چرخید در پاهامان که آرام به چپ و راست می رفتند. ضرب موسیقی با حرکت پاها و با ضرب قلبهامان یکی شده بود. دستهای حلقه شده مان انگار رگهای اتصال دو بدن بودند که یک خون را به جریان می انداخت. قلبهای هماهنگ، نفسهای یکسان و انگار از من و تو کسی بوجود آمد که چنان عاشقانه و پر شور می رقصید و انگار دیگران فقط یکی را می دیدند. ضرب قلبها انگار ضرب موسیقی است، بالا که می رود آهنگ تند می شود. یک دستت را می گیرم و دیگر دستانمان صاف می شود. از هم دور می شویم. دستها بالا و پایین می روند. پاها حرکتی تند دارند. دو دست را می گیریم و می چرخیم و می چرخیم. انگار دانه برف سپید می چرخد در هوا تا برسد به زمین. آهنگ می ایستد. ما می ایستیم. دامنت می پیچد دور پاهایت. آهنگ دوباره شروع می شود. یک دستت را می گیرم. قلبها تپی می زنند، تو می چرخی، دستم می پیچد دور بدنت و به آغوشم می آیی. دامنت می پیچد دور پاهایم. حال آرامتر از ضرب آهنگ می رقصیم. با موسیقی خودمان می رقصیم. با ضرب قلبهامان که آرام تر می شود، با گرمای بازدمها که عمق بیشتری پیدا کرده اند. کف دستانم سرد می شود. انگار سوزنی فرو می رود. انگار دانه برفی درست در کف دستانم نشسته باشد و آب شود و سرمایش در بدنم فرو رود. تو محو می شوی جلو چشمانم. همه جا سپید می شود، برف پوش. سرما می دود در تنم. رعشه ای می زنم انگار و دیگر نمی فهمم چه… بیدار شده ام انگار. نمی دانم چقدر گذشته. می بینم تمام مهمانان دورم حلقه زده اند و تو هم ایستاده ای و لبخندی تر و تازه به من می زنی. دست دراز می کنی. دستم را به دستت می دهم، خنکایی نو بدنم را فرا می گیرد که لذت می برم. خنکایی نو که سرما نیست بلرزاند، خنکای لمس نسیمی مطبوع روی تن داغ و عرق کرده هم نیست. نوی نو است. احساس سبکبالی می دهد به من. تو می بری ام به بالا و بالا و من غرق لذت از با تو بودن و خنکا. سر پایین می اندازم می بینم مهمانان دورم حلقه زده اند. از سقف می گذریم. دانه برفهای سپید می رقصند تا روی زمین. من و تو دو دانه برف می رقصیم به آسمان.
گفتگوی امیر کاستاریکا و دیه گو مارادونا
چند سال پیش سایتی داشتم به نام کافه نمایش، که این مطلب را برای آن ترجمه کرده بودم. گفتگوی امیر کاستاریکا، کارگردان مشهور با مارادونای اسطوره. درباره زندگی مارادونا فیلمهای مختلفی ساخته شده اما مستندی که کاستاریکا ساخته در این بین کاملا متفاوت است. مارادونا هم شخصیتی است که عقاید تند سیاسی دارد و این عقاید بخوبی در این مصاحبه مشهود است. این مطلب ارتباطی با تکنولوژی و مدیریت و موضوعهای کاری که تا بحال می نوشتم ندارد، اما برای فضای جام جهانی و شرایطی که مارادونا با شکست سنگین به کشورش بازگشت و باز مورد استقبال قرار گرفت، شاید مناسب باشد.

فقر از ثروت قدمت بیشتری دارد
کاستاریکا برنده جایزه کن و بعنوان یکی از مشهور ترین کارگردانان تمام دوران در سال ۲۰۰۶ فیلمی مستند درباره اسطوره جاودانه فوتبال آرژانتین – دیه گو مارادونا – ساخت. این گفتگو حاصل همنشینی کاستاریکا و مارادونا در قطاری است که به سمت بندر مار دل پلاتا در آرژانتین جهت برگزاری تظاهراتی علیه بوش می رود.
اگرچه ممکن است این گفتگو رنگ و بوی سیاسی و ضد آمریکایی داشته باشد و آنچنان به دنیای سینما ارتباطی نداشته باشد، اما این گفتگو اول زوایای دید کارگردانی مشهور را برای ما آشکار می کند که چطور به مسائل سیاسی و اجتماعی اهمیت می دهد و دوم اینکه سیاست همیشه دستمایه ای مهم برای هنر است و حاصل داستان های سیاسی فیلمهایی بزرگ بوده است.
در حال گریزی از سیاسی بودن نیست. حتی آنکه خود را خارج از سیاست می داند به محرک های سیاسی واکنش نشان می دهد.
کاستاریکا: مارادونا مردی است که تحقیر تمام دنیا را در جریان آن دریبل های تاریخی در بازی آرژانتین – انگلستان، در سال ۱۹۸۵، روی پوست خود احساس کرده است. در آن لحظه هفت بازیکن پشت سر او جا ماندند و آن بازیکنان سالهای سال جزو تحقیر کنندگان ماندند و در انتظار فرصتی برای انتقام بودند.
برای من مارادونا در آن دقایق اندک، مارگارت تاچر، رونالد ریگان، ملکه مادر، پرنس چارلز، پاپ ژان پال دوم را دریبل کرد و از آنجا که فوتبال بازی تخیل و ابتکار است، مارادونا بوش پدر و پسر را دریبل نمود. برای مارادونا این کافی بود. بعد از پاول برایتنر(۱) فوتبالیست دیگری در طرف فقرا نبود. این بازیکن آلمانی در دوران رومانتیک دهده ۷۰ یک بازیکن منتخب شناخته می شد. بسیاری اعتقاد دارند که فوتبالیست ها افراد باهوشی نیستند. اما من این را قبول ندارم. چطور یک نفر می تواند در حساب بانکی اش پولهای میلیونی داشته باشد و باهوش نباشد. ممکن است آنها تحصیلات عالی نداشته باشند اما نمی توان گفت که باهوش نیستند.
ما اکنون در قطاری هستیم که به سمت مار دل پلاتا(۲) می رود. جایی که قرار است تظاهراتی بر علیه بوش صورت پذیرد و مارادونا در این قطار حضور دارد. اکنون من دریافتم که پاول برایتنر تنها نیست و جریان دهه ۷۰ گم نشده است. در این قطار جایی برای حماقت وجود ندارد. اینجا وضعیت کاملا متفاوت است.
مارادونا: من فوتبال را در تاریکی یاد گرفتم. پشت خانه ام، استادیوم یک تیم دسته چهارمی بود. من تمام روز با توپ بازی می کردم و وقتی همه بچه ها به خانه هاشان می رفتند، من در تاریکی می ماندم و بازی می کردم. در آن تاریکی چیزی دیده نمی شد. من به سمت دروازه شوت می کردم و بر یافتن دروازه پافشاری می کردم. ده سال بعد وقتی اولین قرار داد خود را با Argentina Juniors بستم متوجه شدم که بازی با توپ در تاریکی بسیار مفید بوده.
کاستاریکا: تو در فاول فیوریتو متولد شدی که از محله های فقیر نشین آرژانتین است. من باید از تو می پرسیدم که چی توی کله ات است. چون تو هیچگاه آن مردم را فراموش نکردی و همیشه با آنها ماندی.
مارادونا: مردمان فقیر هیچگاه به تو خیانت نمیکنند. بسیاری از دوستانم و حتی مدیر برنامه هایم – کوپولا – از من پول دزدیده اند و مرا ترک کرده اند. اما مردم فیوریتو همانطور که بودند هستند. این مکان سمبل فقر است. اگرچه اکنون خیابانها آسفالت شده اند اما فقر مشابه زمانی است که من در آنجا زندگی می کردم. افراد سیاسی و آنهایی که به دولت نزدیک هستند هر روز ثروتمندتر می شوند. من هم این شانس را داشتم که یکی از آنها باشم، اما پاسخ منفی دادم چراکه می بایست ار فقرا می دزدیدم. تنها یک بار با افراد سیاسی آرژانتین صحبت کردم و تمام حرفهایی را به آنها گفتم که نمی خواستند بشنوند.
کاستاریکا: بونو فوکس(۳) و باب گلدوف(۴) به اندازه شما معروف نیستند. اما از شهرتشان برای فعالیت های بشر دوستانه استفاده کرده اند که این باعث ارتقا آنها نیز شده است. شما هیچگاه چنین کاری را انجام نداده اید.
مارادونا: پول وقت شما را می گیرد و دیگر هیچ! شما باید مقداری وقار، غرور و سلامتی برای خود نگه بدارید. ۴۴سال را پشت سر گذاشته ام و می دانم که مساله فقر ادامه دارد. من به میانه آنهایی که همه چیز دارند و آنهایی که چیزی ندارند نگاه می کنم. این تنها مساله آرژانتین، برزیل، کوبا و ونزوئلا نیست. آمریکاییها کله های ما را خرد کرده اند. به یاد بیاورید که آنها در دهه ۷۰ چه بلایی سر ما آوردند. آنها ما را مثل بچه هایی در دست خود داشتند. آنها یک رژیم نظامی در آرژانتین قرار دادند و باعث کشته شدن ۳۰۰۰۰نفر شدند. آنها پس از این همین کار را در شیلی، نیکاراگوئه و گواتمالا تکرار کردند. آنها به تو ضربه می زنند و بعد به حال خود رهایت می کنند تا عذاب بکشی. آنها با ثروت کلان به خانه هایشان بازمی گردند و تو می مانی مثل یک سگ و مثل یک سگ زندگی می کنی. اما همیشه اینطور نمی ماند. آنها اکنون دیگر اجازه استفاده از این حقه های سیاسی را ندارند. پس از گذشت دوره مداخله نظامی و پشتیبانی از رژیم فاشیست در آمریکای لاتین ما اکنون به اتحاد رسیده ایم. آرژانتین، برزیل و ونزوئلا اکنون با هم متحد شده اند تا جنایات بوش را فریاد بزنند. اما امیر، من نمی دانم چرا اینها را به تو می گویم. تو خودت همه چیز را می دانی. تو طرف ما هستی. چه احساسی داری؟
کاستاریکا:من مثل چارلی چاپلین هستم، وقتی که داشت در خیابان قدم می زد و کسی به او پرچمی داد. بیا درباره روابط داخل آمریکا صحبت کنیم. اگر درست متوجه شده باشم آنها شما را گول زندند. مثل قرارداد نفتی که با شما بسته شد. آنها به مکزیک پول دادند و ۳۰۰۰۰کارگر را مشغول به کار کردند. بعضی از مکزیکی ها درآمد های خوبی داشتند. اما سود اصلی به کشوری دیگر می رسید و نه به مکزیک.
مارادونا: بله درست است. مکزیک هم به غیر از آن ۳۰۰۰۰ نفر کشور بسیار فقیری است. آمریکاییها این کار را در سرتاسر دنیا انجام داده اند و همیشه همان داستان همیشگی تکرار می شود. مزایای اصلی همیشه برای آنهاست و تنها پس مانده ها برای تو می ماند.
کاستاریکا: به نظر تو ما چکار می توانیم انجام دهیم؟ این یک داستان تکراری از زمانهای بسیار قدیم است.
مارادونا: چه کاری باید انجام داد؟ تغییر دادن شرایط کار بسیار دشواری است. اما مساله مهم این است که ما می توانیم راجع به این موضوع صحبت کنیم. متاسفانه، پاپ علاقه ای به صحبت در این زمینه نشان نمی دهد. اگر هم بخواهد این کار را انجام دهد، تنها یک موضوع ذهن او را مشغول می کند که چطور واتیکان را حفظ کند. این مثل آمریکاییها. واتیکان امپراطوری بسیار ثروتمندی است. پاپ هیچگاه در آفریقا نبوده است و هیچگاه به آنجا نرفت تا بر خاکش بوسه بزند و به بچه های گرسنه غذا بدهد. اما ۱۵۰میلیون دلار برای تبلیغات جلوگیری از بارداری ناخواسته دریافت کرد. یک شرکت تبلیغاتی این هزینه را صرف کرد اما پاپ هیچگاه برای این کار هزینه ای نکرد و کسی هم در این مورد صحبتی نکرد. این موضوع در اسناد واتیکان ثبت شده و کسی بخاطر نیاورد که پاپ چطور آفریقا را فراموش کرد.
کاستاریکا: اکنون نزدیک مار دل پلاتا هستیم و تظاهر کنندگان در فضایی که اتحاد را می توان در آن استشمام کرد، استراحت می کنند. این درست مثل شخصیتهای دهه هفتاد است که سرنوشت خود را انتخاب می کردند و به سوی آن می رفتند. شک ندارم که هر کلمه مارادونا از روی دانش و شناختی است که نسبت به وضع کنونی جهان دارد. روزگاری او به مثابه یک الهه بود. مانند اسطوره گیلگامش(۵). یک داستان حماسی از نابود شدن خدایی که از گل سرشته شده بود. از زمانی که او جادوگر هر بازی بود، تا زمانی که او هوایی برای تنفس نداشت. جایی گیر افتاده بود که هوایی برای تنفس و محلی برای حضور نداشت. او بسیار محبوب تر از پاپ بود. آن بالا، خیلی بالا اما او هوایی برای تنفس نداشت و کسی نبود که به او بگوید که بودن در این ارتفاع جای امنی برای او نیست. او به مصرف کوکائین رو آورد. مثل گیلگامیش که خدای گلی روی زمین ضربه خورد. او شروع به جستجوی خودش کرد. حتی در آن لحظات او سعی می کرد به جایی برگردد که برای او اکیسژن کافی داشته باشد. او می خواست عادی باشد و این باعث شد تا او در چهار دقیقه مرگ را تجربه کند. اما رویا بازگشت. من که در صندلی کناری او نشسته ام این را شهادت می دهم . من بسیار خوش شانس هستم. همچنین بخشی از دوران بازگشت او هستم. همه او را ترک کردند غیر از خانواده اش و فیدل کاسترو. وقتی که بیمارستان بوئینوس آیرس درهای خود را به روی او بست، کاسترو با آغوشی باز او را پذیرفت. مردم می توانند فکر کنند که او هیچگاه بدون مواد مخدر نتوانست زندگی کند، چون نتوانست بار سنگین قهرمان بودن را به دوش بکشد. اما این دلیل نیست. از بیوگرافی او می توان متوجه شد که مارادونا نمی توانست از خودش مراقبت نماید و در یک لحظه او نمی داند که چطور باید خودش را کنترل نماید. وقتی که او یک حرفه ای شد، ریورپلاتا به او پیشنهاد مالی فوق العاده ای داد اما او نپذیرفت و به بوکاجونیورز رفت. وقتی که تعدادی از طرفداران خواستند از او اخاذی کنند او جنگید، وقتی مربی اش به او دروغ گفت او رختکن را بهم ریخت. او هیچگاه این اعتقاد حقیقی را نداشت که پرداختن به پول هدر دادن وقت است.
مارادونا: پدرم را بخاطر دارم وقتی از کار به خانه برمی گشت و به اندازه کافی برای شکم ما هشت بچه پول بدست نیادورده بود. سکوت می کرد، چون غذایی نبود. هر کسی نمی تواند این موضوع را درک کند، بخصوص آنهایی که گرسنه نمانده اند. خواهرم کمتر غذا می خورد و باقی آن را برای من نگه می داشت. در چنین شرایطی احساس همدردی، عشق و مراقبت در وجودت رشد می کند و این چنین است که داستانهای دوران کودکی من هیچگاه از بین نمی روند. مادرم خودش را به دل درد می زد برای اینکه غذا را برای بچه هایش نگه دارد. او همیشه چشمش به دیگ غذا بود تا مطمئن شود غذا به اندازه کافی برای همه مانده باشد. برادرم، یک مثال از فقر است… بله مادرت به تو دروغ می گوید که به تو غذا بدهد. ممکن است خیلی ها بگویند که این یک کتاب داستان است اما امیر، برادر من یک زندگی حقیقی است و من به تو حقیقت را می گویم.
کاستاریکا: بله این فقر است و بسیار ناراحت کننده. خیلی گذشته خود را به سادگی فراموش می کنند اما تو چطور این احساسات را از کودکی تا کنون حفظ کرده ای؟
مارادونا: من فراموش نکرده ام. نمی توانم که فراموش کنم. فقر از ثروت قدیمی تر است. پدرم در یک فروشگاه کار می کرد و همیشه کیسه های سنگین را جابجا می کرد، حتی وقتی که پیر شده بود. من می توانم مدتها در مورد پورژووازی و فقر صحبت کنم. برای من هیچگاه تفاوتی نداشت اما این شاید در مورد همه ثروتمندان صادق نباشد. من شکی ندارم. بسیاری سعی می کنند که به سیاستمداران نزدیک شوند، سیاستمداران هم از توانایی های آنها سو استفاده می کنند. اگر در این دسته از آدمها نباشی تو را دیوانه فرض می کنند. بله، من دیوانه ام و دیوانه خواهم ماند و با تمام این حرفها متوجه می شوی که با من چه کرده اند. تو می دانی امیر، من برای چهار دقیقه یک آدم مرده بودم، به همین دلیل معنی زندگی را می دانم.
کاستاریکا: بعد از ماجرای اتیوپی و اجرای کنسرت های همزمان، باب گلدوف ثروتمندتر شده. بونو به کشورهای مختلف سفر می کند و از روسای جمهور آن کشورها می خواهد تا بدهی هایشان را به کشورهای آفریقایی پرداخت کنند. او حتی با بوش ناهار خورد.
مارادونا: من یک چیز را می دانم و آن اینست که هیچگاه جرات غذا خوردن با بوش را ندارم.
کاستاریکا: چرا؟
مارادونا: بودن در کنار یک جنایتکار احساس خوبی به آدم نمی دهد.
کاستاریکا: گارسیا مارکز به من گفت که ما می توانیم در مورد فیدل حرفهای زیادی بزنیم. اما او نگهبان فرهنگ ایسپانو (۶) به ارث گذاشته شده در آمریکای لاتین است.
مارادونا: بله درست است. اما آرژانتین اکنون بخشی از آمریکا است. آرژانتینی ها همه آنچه را که دارند به یانکی ها می فروشند. مثل بخش جنوبی آرژانتین که منطقه ای بسیار حاصل خیز است. بنابراین همه آنچه که فیدل برای آن جنگید را ما به باد دادیم. با این پول ما تنها به یکی از مستعمرات آمریکا تبدیل شدیم. آمریکاییها در حال گسترش مستعمرات خود در همه جای دنیا هستند.
کاستاریکا: چطور با فیدل کاسترو ملاقات کردی؟
مارادونا: در سال ۱۹۸۷ من برنده دو جایزه شدم. یکی در کوبا و دیگری در آمریکا. به آمریکاییها گفتم جایزه تان را برای خودتان نگه دارید. با فیدل ملاقات کردم و پنج ساعت در مورد چگوارا و آرژانتین با هم صحبت کردیم. بعنوان یک مرد جوان در مورد انقلاب مطالعه کرده بودم. در مورد چگوارای شجاع، در مورد فیدل و من عاشق فیدل شده بودم. به نظر من او مثل یک شیر از سرزمین خود دفاع کرد. او تنها سیاستمداری است که به دزدیدن از فقرا فکر نکرد. اما این کاری است که آمریکاییها سعی در انجام آن دارند.
قطار به مار دل پلاتا نزدیک شده است…
(۱) پاول برایتنر فوتبالیست اسطوره ای آلمان در سالهای ۷۰ بود که بخاطر گرایش های سیاسی و فعالیتهای اجتماعی شهرت داشت.
(۲) مار دل پلاتا بزرگترین بندر آرژانتین می باشد.
(۳) بونو فوکس مشهور به بونو خواننده گروه راک U2
(4) باب گلدوف خواننده ایرلندی که در فیلم The Wall از گروه Pink Floyd بازی کرد و در سال های اخیر مجموعه کنسرتهای Live 8 را در کشورهای مختلف برگزار نمود.
(۵) گیلگامش در اسطوره بعنوان اولین فرا انسان تاریخ ثبت شده است که دو سومش از جنس خدا و یک سومش از جنس انسان بوده است.
(۶) ایسپانو اشاره دارد به فرهنگ اسپانیایی – آمریکایی

