تا حالا به این فکر کرده اید که بعد از تولدتان، اطرافیان شما چه حرفهایی می زده اند؟ چطور بخاطر بدنیا آمدنتان ابراز علاقه کرده اند؟
ماجرا از این قراره که چند روز پیش بچه ای بدنیا اومد به اسم مانا. دختر یکی از دوستان و همکاران قدیمی که چند سالی است به کانادا مهاجرت کرده اند. خیلی از دوستان و آشنایان از طریق فیسبوک در جریان تولد بچه بودند و بعد از بدنیا آمدنش، عکس مانا در فیسبوک قرار داده شد و سیل پیغامها و تبریکها زیر عکسش ثبت شد. بعد مادر مانا برای تشکر این مطلب را نوشت:
Merci az commentaye ghashangetoon
Hameye inaro baraye Mana koochooloo negah midaram ke bedoone cheghadr adamaye mehraboon behesh mohabat dashtan
همین نوشته تشکر بود که وقتی خوندمش متوجه شدم فیسبوک چطور داره خاطره های مارو تو لحظه ثبت می کنه. برام جالب بود که نسل قبل از ما از سن تقریبا نوجوانی به بعد عکس سیاه سفید دارند. نسل ما از کودکی عکس رنگی داره. نسل بعد از ما از نوجوانی به بعد فیلم ویدئو داره. یک نسل بعد، از نوزادی، فیلم ویدئو داره و نسل جدید فیلم و عکسهایی داره که در شبکه های اجتماعی منتشر می شوند و پیرامون آنها بحث هایی شکل می گیره. خیلی دوست دارم بدونم وقتی این بچه ها بزرگ شدند چه احساسی نسبت به این اطلاعات ثبت شده خواهند داشت؟ شاید هم خیلی احساس خاصی نداشته باشند. درست مثل عکس که برای نسل ما بسیار عادی بود و دیدن عکس نوزادی خودمون خیلی عادی به نظر میامد، شاید برای این نسل بچه ها، شبکه های اجتماعی هم درست مثل عکس بسیار عادی به نظر برسه.
اما در هر صورت اگر نوزاد دارید دوربین دیجیتالتان را بردارید، ازش عکس بگیرید و عکس را با دوستان و اقوامتان در فیسبوک به اشتراک بگذارید. نظرات آنها را جمع کنید و بعنوان یک خاطره برای آینده نگهش دارید. تصور کنید که شاید در آینده نه چندان دور قاب عکسهایی داشته باشیم که تصاویر را از فیسبوک دانلود می کنند و کامنتهای مربوط به عکس را هم نشان می دهند. (شاید هم همین الان اختراع شده باشه)
پی نوشت:
عکسی که مشاهده کردید عکس ماناست.
مامان مانا وقتی که من تازه همکارش شده بودم کوله پشتی من رو مخفی کرد و باعث شد تمام شرکت رو دنبال کوله ام بگردم. این رو هم نوشتم که اگر مانا بعدا این مطلب رو خوند در جریان باشه.
مانا اگر بزرگ شدی و این مطلب رو خوندی بدون که تو جزو نوزادهایی بودی که به شبکه های اجتماعی و بلاگها و ابزارهایی مثل گوگل ریدر (گودر خودمون) راه پیدا کردی.
چند ماه قبل از برگزاری مسابقات جام جهانی، کلینت ایستوود، آخرین فیلم خود با نام شکست ناپذیر را ساخت. داستان فیلم مربوط به اوایل ریاست جمهوری ماندلا است سعی می کند روح یکدلی را بین سفید و سیاه برقرار کند و در این راه تیم از تیم راگبی آفریقای جنوبی که بازیکنانش همه سفید هستند بر خلاف عقاید دیگران، حمایت می کند و تیم قهرمان جهان می شود و افتخاری برای آفریقای جنوبی کسب می کند. حال در این جام جهانی دوباره برای آفریقای جنوبی فرصتی پیش آمده تا خود و تواناییهایش را به رخ جهان بکشد. البته که این امر فقط در بازی بازیکنان خلاصه نمی شود. خود اجرای مسابقات، صدای ووزلا در تمام مسابقات، آفریقایهایی که خود را رنگارنگ می کنند، همه نشان از روح آفریقایی دارد. این اتفاق فراتر از آفریقای جنوبی در تمام قاره پخش شده و انگار آفریقا حامی تمام تیمهای شرکت کننده در جام جهانی است. در جریان بازی پرتغال و ساحل عاج، تماشاگران تابلوهایی در دست داشتند که روی آنها نوشته شده بود: “ساحل عاج برای آفریقا افتخار آفرینی کن”. دروگبا با رفتارهای انسان دوستانه اش در این میان چهره ای محبوب است و بعنوان رهبر ساحل عاج وظیفه اش پیشروی در مسابقات است حتی اگر آفریقای جنوبی حذف شود یا دیگر تیمهای آفریقایی شکست بخورند.
Getty Images
از طرف دیگر، مارادونا با اینکه به سختی تیمش را به جام جهانی رسانده اما اکنون به یک انقلاب رسیده. یک انقلاب درونی. انقلابی بودن ویژگی شخصیت مارادونا است. قهرمانی که حرکات انقلابی اش در زمین همه را جا می گذاشت. قهرمانی که با فوتبالش جنگ بین انگلیس و آرژانتین را برد و بعد خودش کم کم فروریخت. او اکنون با ظاهری جدید و با چهره ای جا افتاده آنچنان با روح انقلابی اش در کنار زمین تیمش را هدایت می کند که انگار خودش هنوز بخشی از مسابقه است. این جام برای آرژانتین حرکتی دوباره است. حرکتی که می تواند به رهبری مارادونا مردم این کشور را به شادی دوباره برساند.
این جام جهانی ویژگی های خاص دارد به این دلیل که مردم آفریقا می خواهند صدای خود را بیشتر و بیشتر به دنیا برسانند. به این دلیل که اسطوره ها از دل سالها بیرون می آیند و روحیه پیشرفت را در مردم آفریقا بیدار می کنند.
پی نوشت:
بدون شک برگزاری چنین رخدادی در یک اجتماع می تواند اثرات متفاوتی داشته باشد و باید منتظر ماند و نگاه کرد که چطور رخدادی به نام جام جهانی، به ارتقا فرهنگی جامعه آفریقایی می انجامد.
اتفاقی که دوشنبه شب در برنامه نود افتاد باعث شد تا این مطلب را بنویسم.
برنامه نود
به نظر من یکی از کارهایی که در برنامه نود انجام شده اینه که توانسته با استفاده از خرد جمعی (Collective Intelligence) دو کار مهم انجام بده. اول اینکه نظر سنجیهای موثر برگزار کنه و دوم با راه اندازی بخش دوربین نود امکان تولید انواع محتوا مثل، تصویر، صوت و ویدئو را به مخاطبین خود بدهد. به عقیده من این موضوع یکی از نمونه های کاربردی رسانه اجتماعی یا همان سوشیال مدیا است. جایی که مجموعه ای از رسانه ها کنار هم قرار می گیرند. نکته قابل توجه اینه که در اختیار قرار دادن امکان تولید این نوع محتوا به مخاطبین باعث شده تا خلاقیت آنها در زمینه تولید محتوا شکوفا بشه. به همین دلیل از پخت آش نود تا ساخت دومینو می شه در این برنامه دید. به نظرم کاربرد این نوع از ترکیبهای رسانه ای در رسانه های مختلف به شدت کم رنگه. حداقل من تابحال در برنامه های تلویزیونی، رادیویی یا حتی رسانه هایی مثل روزنامه ها و مجلات ندیده ام که بتوانند از ترکیب رسانه های نوین و سنتی به خوبی استفاده کنند.
اما استفاده از این امکانات از آنجایی که فعالیتی جدید است باعث شده تا مقاومتهایی هم دربرابرش به وجود بیاید. مثلا مدیران و مربیان در مقابل تصویری خاص، یا موضوعی خاص واکنشی به شدت تهاجمی دارند. به نظرم این موضوع از ویژگی پنهان کار کردن ما سرچشمه می گیره. یعنی به جای اینکه از آزادی اطلاعات استقبال کنیم و ضعفها و اشتباهاتمان را بپذیریم، بیشتر به تکذیب کردن و فرافکنی می پردازیم. مثلا در همین برنامه اخیر وقتی عکسی از بازیکنان استقلال اهواز که در نمازخانه فرودگاه خوابیده بودند، مدیر باشگاه در تماس تلفنی با لحنی به شدت تهاجمی به فردوسی پور گفت که شما در حال خدشه دار کردن شخصیت باشگاه هستید. (قبلا هم بازیکنان این باشگاه سوار وانت بودند) به نظرم استراتژی کاملا اشتباه مدیریت باشگاه در استفاده از این پتانسیل به نفع خود بیشتر به شخصیت باشگاهش لطمه زد تا نمایش عکس.
رسانه اجتماعی با تک تک مردم در ارتباط است و بازخوردها را از نزدیک دریافت می کند. در چنین شرایطی می توان سکان این رسانه را به سمتی گرفت که باعث آبروریزی شود یا به سمتی هدایت کرد که به محبوبیت و شهرت برسد. از آنجایی که عامه مردم با این نوع رسانه در ارتباط هستند طبیعی است که نمایش یک شخصیت اتوکشیده که تمام شرایط بروکراسی اداری را رعایت می کند و به همه چیز به شکلی رسمی و بسته نگاه می کند، در برخورد با چنین شرایطی دچار چالش خواهد شد. این رفتاری است که بسیاری از مدیران و افرادی که در تیررس رسانه ها هستند، از خود بروز می دهند: نمایش شخصیتهای اتو کشیده.
پی نوشت:
وقتی داشتم این مطلب را می نوشتم مدام به این موضوع فکر می کردم که کاش می شد در این زمینه با عادل فردوسی پور یک گپ و گفتی داشته باشم. خیلی دوست داشتم بدونم این ایده چطور شکل گرفته، چطور پرورش یافته، آینده اش چه خواهد بود و ساز و کار پشت ماجرا چطور است؟ این میشه یه جور پشت صحنه فنی، رسانه ای، مدیریتی، نمی دونم میشه یه جور پشت صحنه.
همکاری تیمی یکی از بحثهایی است که همیشه برای بهتر کار کردن و بهینه بودن مطرح میشه. محدوده همکاری تیمی هم معمولا کارهای یک سازمان و تیمهایی که اهداف مشترکی دنبال می کنند را دربرمی گیرد. اما همیشه این مسئله وجود داشته که اگر بتوانیم برای یک کار تعداد زیادی از افراد را به مشارکت دعوت کنیم می توانیم کاری بزرگتر و با نتیجه ای متفاوت تر انجام دهیم. نمونه این روش کارها را در امور خیریه و اخیرا حرکتهایی که برای جمع آوری کمک برای زلزله هایتی انجام شد دیده ایم. در واقع این نوع حرکتها و اقدامات بر اساس مفاهیم Crowd Sourcing و Collective Intelligence انجام می شود.
اتفاق منحصر بفردی که در مراسم اختتامیه المپیک زمستانی افتاد این بود که ۵۵۰۰۰ تماشاچی این مسابقات در برگزاری این جشن شرکت کردند. به تمام افرادی که در استادیوم مراسم حضور داشته اند بسته هایی حاوی وسایل ولباسهایی ارائه شده که در زمانهای مشخص در استادیوم از مردم می خواستند که از آنها استفاده کنند. یک نمونه بی نظیر از همکاری تیمی و استفاده از توان مردم در انجام فعالیتهای بزرگ. ویدئوی زیر توسط Lisa Bettany که یک خبرنگار مستقل است تهیه شده و پشت صحنه این رویداد را به تصویر می کشد. خودتان ببینید !
Injured people sit along a road the day after the earthquake struck Port-au-Prince, Haiti, (AP Photo/Jorge Cruz)
رسانه اجتماعی یا همان Social Media مفهومی است که بعد از مفهوم Web 2.0 شکل گرفت. رسانه اجتماعی رسانه ای است که محتویاتش توسط افراد بروز می شود و مجموعه ای از متون، عکس و تصاویر ویدئویی می تواند باشد. مفهوم رسانه اجتماعی فرآیند اطلاع رسانی را در دنیا به کلی تغییر داد بطوریکه افراد عادی می توانند با دسترسی به اینترنت، مردم را در دیگر نقاط دنیا در جریان اتفاقات و وقایع قرار دهند. خبرگزاری CNN از دو سال پیش اقدام به راه اندازی سرویسی بنام iReport کرده که در این سرویس افراد اخبار و تصاویر ویدئویی خودشان را به سایت CNN ارسال می کنند و بعنوان یک فرد خبرنگار فعالیت می کنند. چنین حرکتی انقلابی در اطلاع رسانی ایجاد کرده است.
توییتر نیز با توجه به سادگی کاربردش بعنوان یکی از سایتهای پیشرو در این زمینه شناخته می شود. شاید انفجار هتلی در بمبئی اولین واقعه ای بود که مطرح شدنش در توییتر تبدیل به یک اتفاق جهانی شد و بعد از آن گزارش وقایع اخیر ایران. اکنون با وقوع حادثه وحشتناک هایتی نقش رسانه های اجتماعی بیش از پیش پررنگ شده است. بخش iReport در سایت CNN در یک روز به بازدید ۱٫۴ میلیون صفحه رسیده است. روزنامه گاردین یک بلاگ اختصاصی برای پوشش وقایع مرتبط اختصاص داده. سایت TwitterFeed تمام توییتهای مرتبط با زلزله را جمع آوری می کند که در صفحه ای اختصاصی در گاردین می توانید توییتها را ببینید.BBC هم یک بلاگ اختصاصی برای پوشش روند کمک رسانی ایجاد کرده است. مجموعه ای از ویدئوها در Youtube وجود دارد که بعضی هاشان صحنه های تکان دهنده ای از زلزله را نشان می دهند. مجموعه ای از ویدئوهای مرتبط را اینجا می توانید ببینید. و این هم صفحه اختصاصی گوگل است برای کمک به زلزله زدگان هایتی.
داشتم فکر می کردم که ما خودمان درد کشیده ایم. همین زلزله بم که آمد یادمان هست که دنیا چطور کمکمان کرد. این خطر هر روز ما را تهدید می کند. فقط اگر کمی به جامعه جهانی نزدیک تر بودیم، می توانستیم پاسخ آن کمکها را بدهیم. فقط اگر کمی خودمان را از دنیا جدا نمی کردیم و می فهمیدیم که آدمها در هر جای دنیا آدمند و مثل ما احساس دارند و همه مناسبات انسانی درگیر بازیهای سیاسی می تواند نباشد.
بعضی افراد بصورت ذاتی ویژگی های مربی گری و معلمی دارند. منظورم این نیست که موضوعی خاص را تدریس می کنند بلکه در صحبتهای عادی مخاطب را با موضوعی جدید آشنا می کنند یا او را در تجربیات خودشان سهیم می کنند و خلاصه مخاطب، بعد از حتی صحبت نیم ساعته با کلی مطلب که یاد گرفته ملاقات را به پایان می برد.
در کارهایی که بعنوان مشاور در آن فعالیت می کنم یا بطور کلی فعالیتهایی که در آنها حق انتخاب دارم (بعضی از فعالیتها و پروژه ها را باید پذیرفت. حق انتخابی وجود ندارد.) ویژگی های افراد را بعنوان یک معیار اصلی در نظرم می گیرم. چرا که عقیده دارم اگر افراد از نظر ذهنی با یکدیگر همسو نباشند، در به سرانجام رساندن اهداف به چالشهای بنیادی روبرو می شوند. (بین همسو بودن با مثل هم فکر کردن تفاوت است.) تقابل طرز فکرهای مختلف مثل تقابل فرهنگهای مختلف است. مثل تفاوت خوردن دیزی و پاستا. هرکدام برای خوردنش حال و هوا و فضای خودش را می طلبد. در یک رستوران غیر سنتی دیزی خیلی جواب نمی دهد و در رستوران سنتی پاستا. هدکدام ادبیات خودشان را دارند.
برگردم به موضوع اول که بعضی ها روحیه مربی گری و معلمی دارند. در یکی از جلسات اخیر با مدیر عامل یک شرکت که اتفاقا در دسته بندی سنی باید جزو جوانان حسابش کرد آشنا شدم. فردی که روند موفقیت را طی کرده و به سادگی از صحبتهایش می شد فرمولهای موفقیت را استنباط کرد. شاید یکی از مهمترین ویژگی های مشخصی که در چنین افرادی دیده ام تفکری باز و با دورنمایی (Vision) مشخص است. این افراد به شدت انعطاف پذیر هستند و در اشتراک گذاری دانش خود هیچ محدودیتی قائل نمی شوند. برعکس آنچه که در فرهنگ رایج می بینیم که بسیاری از افراد با آموختن موضوعی خاص و با سیاستهای عجیب و غریب تمام دانش(دارایی) را برای خود حفظ می کنند.
توی بحثی که با شخص مذکور داشتم که یکی از بهترین جلساتی بود که تا به حال در آن شرکت کرده بودم (جلسه رسمی سه نفره که خیلی زود رنگی صمیمی گرفت) روبه من گفت :” فرمول موفقیت خیلی ساده است. موفقیت در سه قدمی همه آدمهاست اما تعداد کمی به آن می رسند. خیلیها با رسیدن به یک موفقیت برای رسیدن به مرحله بعدی طمع می کنند. همین طمع کارشان را می سازد.”
در این مدتی که کار کرده ام به این نتیجه رسیده ام که طرز تفکر یک سازمان بسیار مهمتر از اندازه اش است. افرادی که در پروژه های آی تی فعالیت می کنند شاید علاقه شدیدی به فعالیت در پروژه های بزرگ که عموما مرتبط با سازمانهای دولتی است داشته باشند. اما به نظرم اندازه یک پروژه آی تی و موثر بودن آن را تفکر سازمانی اش تعیین می کند. سازمانی که من قرار است مشاورش باشم کوچک است اما بزرگ فکر می کند. کار در این محیط بسیار جدی تر است از سازمانهای دولتی که با آنها برخورد کرده ام. حتی قابلیتهای کوچک سخت افزاری یا نرم افزاری بخوبی در چنین محیطهایی عملیاتی می شوند و مورد استفاده قرار می گیرند. در چنین شرایطی افراد درگیر در پروژه به تجربه عمیقی می رسند که در شرایط دیگر به دست نمی آید.
یک روز در میدان ونک آنوقتها که هنوز ولیعصر دوطرفه بود (این را گفتم چون فکر می کنم دوطرفه بودن این خیابان و تغییر و تحول اکنونش بخشی از هویت این خیابان است. بخشی از تاریخش است.) داشتم از جنوب میدان رد می شدم، پسری را دیدم که از سر و وضعش می شد تشخیص داد که کارگر ساختمانی است. روی تی شرتش نوشته بود Think Big – Stay Small این تصویر هرگز از ذهنم پاک نمی شود.
پی نوشت:
این ترافیکهای اول صبح و بعد از ظهر و وقت و بی وقت تهران گاهی تحمل آدم را تمام می کند. اما وقتی توی شهرستانی می روم که ساعت ۷ عصر خیابانها خالی است، هوای این ترافیک را می کنم. دست آخر آدم باید جایی که درآن زندگی می کند را دوست داشته باشد.
منتظرم هوا سرد شود. بعد از ظهرها از در شرکت بزنم بیرون برم توی کافی شاپ آنطرف خیابان، هات چاکلت بخورم. یادداشتی بنویسم، برگردم سر کارم دوباره. هوا که گرم است حوصله این کار را ندارم. هات چاکلت هم نمی چسبد.
بستگی دارد که موسیقی های مختلف را در چه فصلی شنیده باشی. بعضی ها می شوند برای زمستان چون اولین باری که شنیده ای شان هوا سرد بوده.
این مطلب راجع به مفاهیم خلاقیت، بنیانهای روابط اجتماعی و رابطه بین خلاقیت و روابط اجتماعی نیست. این را گفتم که همین اول بدانید که ذهنتان به مطلب پیچیده ای معطوف نخواهد شد. این مطلب راجع به اتفاقاتی است که برایم قابل توجه بوده.
۱- کنترل شرایط بحرانی
برای رسیدن به یک جلسه نسبتا مهم، کارهایم را برنامه ریزی کرده بودم تا به موقع به محل مشتری برسم. همه چیز طیق برنامه پیش رفت تا رسید به آژانسی که به موقع هم قراربود برسد. رفتم پایین توی کوچه و منتظر رسیدن آژانس شوم. اینجور مواقع خودم را از محیط کار کمی زودتر جدا می کنم تا فرصت آرامش و خارج شدن از فضایی که درگیرش بودم را به خودم بدهم. کمی بیشتر از حد معمول که منتظر ماندم، زنگ زدم و از خانم منشی خواستم دوباره با آژانس تماس بگیرد. بازهم خبری نشد. برای بار دوم هم تماس گرفته شد. وقتم داشت از دستم می رفت و به شدت استرس گرفته بودم و عصبی شده بودم و داشتم برای یک راه حل فکر می کردم که کسی صدا زد آقا شما آژانس خواسته بودید؟ رفتم به سمت راننده و نشستم توی ماشین و آماده بودم که حسابی طرف رو بازخواست کنم که فکر می کنم راننده هم می دانست الان با چه شرایطی روبرو خواهد شد. قبل از اینکه حرفی بزنم راننده شروع کرد به عذرخواهی کردن و دلیل دیر رسیدنش را توضیح داد. همین کار او باعث شد که تمامعصبانیت من یکجا فروکش کند. داشتم این آقای راننده را با افراد دیگه مقایسه می کردم که در شرایط مشابه سعی می کنند از پذیرفتن قصور خود کوتاهی کنند و تقصیرها را به گردن خود مسافر یا شخص دیگری بیاندازند. فکر می کنم کاملا آگاهانه شرایط را کنترل کرد و وقتی هم که به موقع من را به مقصد رساند، گفت: “شما می تونید بخاطر دیرکرد من کرایه ندهید!” اینجا دیگه کارم و تموم کرد و فکر کردم من می خواستم با همچین آدمی دعوا کنم.
۲- خلاقیت
نزدیک شرکت، پایین میدان محسنی یک مغازه فروش اغذیه است به اسم ۹/۱۱ (کلمه رستوران را بکار نبردم چون بسیار کوچک است و سرجمع ۳تا صندلی درش هست و ساندویچی هم نگفتم چون غذای غیر از ساندیچ هم داره). من از این مغازه خیلی خوشم میاد به چند دلیل. اول اینکه از صبح اول وقت باز می کنه و صبحانه سرو می کنه به اسم املت اسپانیایی. کیفیت غذاش کلن خیلی خوبه. با اینکه فضای فوق العاده کوچیکی داره اما اونجارو بصورت یک بوفه درست کرده که همزمان پروسه تولید غذا را شما خواهید دید. وقتی سفارش ساندویچهایی که حاوی سوسیس و کالباس است را می دهید، شما را از خوردن آنها منع می کند و پیشنهاد پیتزا یا غذاهای سالم را می دهد. اما اینجا غیر از ساندویچ و پیتزا غذای روز هم داره مثلن آش دوغ، کشک بادنجان و …
البته این مطلب را برای تبلیغ ننوشتم که البته بخواهی نخواهی تبلیغ هم می شود اما نکته جالب برایم این بود که صاحب مغازه که اتفاقا خوش برخورد و اهل شوخی و بگوبخند هم هست، از جای بسیار کوچکی با تمرکز بر روی کیفیت و با شناخت از سلیقه مشتریانش سعی کرده غذاهایی را بفروشه که طرفدار داشته باشه و به همین دلیل در این منطقه نام آشنا شده و مشتریان ثابت زیادی پیدا کرده. خودش یک دوره بازاریابی فروش و مهارت روابط اجتماعی است.
هدفم از این مطلب این بود که بگم خلاقیت محدود به کارهای پیچیده نیست. داشتم فکر می کردم که این آقای مغازه دار احتمالا اگر تو کار دیگه ای هم وارد می شد با با خلاقیتش می تونست شرایط متفاوتی رو ایجاد کنه. و در مورد راننده آژانس برخورد و کنترل شرایط بحرانی از طرف اون به نظرم یک کلاس آموزشی بود.